هولوکاست لیبیدینال
امین قضایی
 

یکبار در بحثی کوتاه مادرم به من گفت تو فکر می کنی که متفاوتی. تو هم مسلمانی و فقط این کتابها گمراهت کرده اند. در این گفته حقیقتی است : ما نمی توانیم مسلمان نباشیم بلکه در نهایت فقط می توانیم مسلمان گمراه باشیم. خروج از دایره قانون و خانواده ناممکن است . تو با سرپیچی تنها به حیطه ای از گمراهین تبعید می شوی که این حیطه باز هم درون خود دایره قانون و خانواده است. قانون حتی آنجایی که تو از آن سرپیچی می کنی وجود دارد. شعبده بازی زبان مسلط : اگرمجرد باشید باز هم در مرحله آغازین فرآیند ازدواج کردن تصور می شوید . اگر سربازی نروید باز هم تنها یک سرباز غایب یا فراری محسوب می گردید. با وجود آنکه از لحاظ شرایط فیزیکی و عینی سرپیچی صورت گرفته است ، فرد همچنان در حیطه دلالت های مسلط باقی مانده است. شیطان همچنان نیمه پنهان و تاریک خداوند باقی می ماند. خدمتکاری در آنسوی تاریکی های پیش از آفرینش.

همین مسئله را من در مورد "فیلسوف بودن" تجربه کرده ام. این عنوان هیچ منزلت اجتماعی تولید نمی کند. در نهایت تصویری که از خود ترسیم کرده ام کسی است که احتمالا در اوقات فراغتش کتابهای فلسفی زیادی خوانده است. حتی نزدیکترین دوستان من گمان می کنند که نوشته های من الزاما تحت تاثیر متفکرانی است که آثارشان را خوانده ام. نوشتار من در ذهن مخاطب مرا به حیطه ای که در آن می اندیشم نمی برد بلکه مرا در قلمروی جوان اهل مطالعه باقی نگاه می دارد.( اگر خود را فیلسوف بخوانی یعنی فلسفه مطالعه می کنی و اگر کار اصلی تو فلسفه بافتن باشد یعنی جوانی و هنوز وارد مسائل جدی و اقتصادی نشده ای – هرچند که در حیطه های دیگر مثل خر کار کنی ) تا زمانی که توان گسترش دلالت ها و شکستن نظم نمادین را نداشته باشیم آزاد نخواهیم شد.

به این خاطر است که من وقتی صحبت از خانواده می کنم از چند نفر آدم حرف نمی زنم که با یکدیگر روابط خونی دارند . بلکه از ماشینی از نشانه های تعرضی و تهاجمی سخن می گویم که تمامی صحنه اجتماعی را در بر گرفته و آنرا به اردوگاه کار اجباری برای خانواده فرو می پاشاند. ماشینی که از آن فراتر نمی توان رفت. و آیا آشویتس به ما نگفت که اردوگاه کار اجباری همان اردوگاه مرگ است ؟

آنها که می دانند خدا همان پدر است نباید آنقدر احمق باشند که در نظر نگیرند جامعه طبقاتی همان خانواده است. ماشین خانواده ای که به دو قسمت تقسیم می شود: از یکسوی حوزه عمومی و اجتماعی ( تولید) : به مثابه قربانی کردن میل و ارزش مصرف ، به مثابه اردوگاه کار اجباری سربازان خانواده ، نیروهای تهاجمی مردان متاهل ، و از سوی دیگر حوزه خصوصی و خانوادگی : به مثابه برآوردگی میل و ارزش مصرف ، به مثابه بهشتی ازلی از آدم و حوا و میوه گندیده اش، به مثابه هسته درونی جامعه طبقاتی . در اینجا کار وفراغت ، میل وقربانی کردن میل از یکدیگر جدا می شوند و آنگاه جامعه طبقاتی شکل می گیرد. جامعه طبقاتی با قربانی کردن ارزش مصرف در کار داوم می یابد و این منوط است به اینکه میل در یک هسته پیشا طبقاتی یعنی خانواده برآورده شود. بنابراین میل و تولید( کار انسانساز مارکسی) از یکدیگر جدا می شوند . وقتی میل از تولید و آزادی های آن جدا شود ، زبان و دلالت که از میل بر می آید دیگر تولید را به حیطه اگاهی انسانی در نمی اورد. انسان از کار و تولید تاریخی خود بیگانه گشته و توسط کارکرد آن قربانی می شود.

از همین رو ، دلالت به قلمروهای فراتر از قلمروهای هنجارین میل غیرممکن می گردد. هر نوع سرپیچی با وجود تحقق آن ، بخشی از خود زبان مسلط گشته و رام می شود . خانواده تصویر اسطوره ای یک گذشته ی خوش است که جامعه طبقاتی میل و توان دلالت ما را در همین اسطوره باقی نگاه می دارد. اسطوره ها قدرت دلالت های چندمعنایی و آزادانه را از ما می گیرند. ما به جامعه طبقاتی سقوط کرده ایم و دیگر در بهشت نیستیم . بهشت و تحقق ارزش مصرف ما تنها با حفظ این گذشته اسطوره ای وعده داده می شود.

اکثر مردم تصویری که از آینده خوش خود ترسیم می کنند یک خانواده است. داستان ها با این جمله تمام می شوند : " و آنها تا آخر عمر با هم به خوبی و خوش زندگی کردند". فیلم ها با یک بوسه وصال و ازدواج دوباره به پایان می رسند. میل نمی تواند از خانواده فراتر برود چون دلالت های ما نمی تواند رمزگانی خارج از این اسطوره داشته باشد. بنابراین خانواده گرچه کوچک ، درونگرا و بی آزار به نظر می رسد اما انبوهی است از نشانه های تعرضی که در عمل امکان شکل گیری گروه های متنوع همزیستی با انواع تمایلات را غیرممکن می سازد. من از ماشین خانواده سخن می گویم چرا که خانواده میل و ارزش مصرف ما را در مکانیسمی از نظم دلالتی مشخص به چرخش در آورده و قربانی می کند.

وقتی جامعه شناسان کوته فکر آکادمیکی به جامعه شناسی خانواده می پردازند روابط اعضای خانواده را در نظر می گیرند اما هیچگاه در نظر نمی گیرند که این روابط چه تاثیری بر روابط فرد با دیگر افراد جامعه می گذارد. آیا اخلاقیات به تعهدات اخلاقی اعضای خانواده فروکاسته نمی شود ؟ آیا "عواطف نسبت به کودکان" به "علاقه به فرزند خود" تقلیل نمی یابد ؟ آیا پتانسیل های بی نهایت نیرومند زندگی شهری برای مشارکت در کار و فراغت در فضای شهری به صورت مجموعه ای از انبوه فضاهای بسته خانوادگی هرز نمی رود؟ البته من علاقه ای به طرح این مسائل در مقالات خود ندارم اما کسانی که نگاهی کارکردگرا و مدیریتی به خانواده دارند چگونه است که این مسائل را در نظر نمی گیرند ؟ آیا احمق اند یا خوب می دانند که چگونه احمق باشند؟

خانواده یک باند تبه کاری است. ظهور ارتجاع در انقلاب و جنگ هشت ساله ایران محصول خانواده هاست. سربازانی که برای دفاع از ناموس خود قربانی می شوند. ایران کشتارگاه نسل جوانی است که میل خود را در تمامی صورتهایش قربانی می کند. ماشین عقیم سازی وسردسازی جنسی. آنها نه توان ازدواج و استقلال مادی دارند و نه توان برآوردگی میل خود. فاشسیم کار را با مرگ پیوند می زند چرا که کار برای او نبود فراغت ، میل و دلالت است. جایی که زبان در حفره سیاه آشویتس پایان می یابد. و انسان نیز.

 

اما کار باید به تحقق ارزش مصرف و میل انسان بینجامد . ما باید از کار اجتماعی خود ، فراغت و آسایش را برای همه انسانها به ارمغان بیاوریم. صحنه اجتماعی ایران ، عاری از هر جایی برای میل و فراغت ، صحنه عبور وحشیانه اتومبیل های خانواده ، صحنه کلاه برداری و شیادیهای بازاری مردان خانواده و صحنه غیرت و ناموس پرستی آنان است. من از جانب نسلی سخن می گویم که زندگی او در این هولوکاست لیبیدینال کشتار شده است. اینجا صحنه پس از انفجار ماشین عظیم خانواده است. سیاهچاله ای که تمامی انرژی ها را به درون خود می کشاند.

 

 

بازگشت