من با جنايت روابطی عاشقانه دارم
بابک سليمی‌زاده
 

هيچ چيز به هيچ چيز ربطی ندارد. اما اين دليل نمی‌شود که به هم مربوط نباشند .

« همگان » شيفته‌ی ربط‌اند . شيفته ی ربطی که آنان را همگانی کند. تلفن همگانی، توالت همگانی. و خیلی امکانات همگانی ِ دیگر که همينگونه‌اند .

ربط محبوب‌ترين دستاويز ِ زندگی ِ گلّه‌ای ست. همگان همواره به دنبال يک نقطه‌ی اتصال می‌گردند تا خود را در امور ِ همگانی شريک کنند .

فرهنگ ِ همگانی، فرهنگ ِ هماهنگی‌ست . چيزهای نامربوط ناهماهنگ‌اند .

در مترو کوپه‌ای نيست که به کوپه های ديگر ربطی نداشته باشد، در کوپه بدن‌ها به هم می‌چسبند . ربط ِ آنها در کوپه بودن آنها، و ميله‌ای‌ست همگانی، که دستشان را به دست ِ هم می‌دهد .

شرايط ِ همگانی شرايط ِ امکانات و بی امکانی ست .

در اين شرايط يک نفر به تنهايی ضعيف است و چندين و چند نفر نه قدرتی يگانه، که چندين و چند ضعيف‌اند. نقطه ضعف ِ همگان نقطه‌ی اشتراک آنهاست .

 

همگان ضعفی همگانی‌اند .

 

من با جنايت روابط عاشقانه دارم. و عاشقانه‌ای مانند ِ آنچه مجنون به ليلی گفت می‌سرايم ! عاشقانانه‌هاي مثل فرهاد برای شيرين !

اما آيا عاشقی نوعی قضيه‌ی جنايی نيست؟ نه چون اکثر رخدادهای صفحه‌ی حوادث روزنامه ها عاشقانه‌اند ، بلکه به خاطر ِ اکران ِ تصاوير جنايت، و در نهايت خواست ِ جنايت ذهنی و تصوّر ِ تنی بی جان از معشوق .

و آيا عشق حاصل خود ارضايی نيست ؟ و آيا خود ِ آن گونه ای خود ارضايی نيست ؟ من با دوست داشتن ِ او خودم را و تن ام را ارضا می کنم نه خودش را و تنش را . اگر تن ِ او هم در کار نباشد ، تن من ، خود را با تصوير ِ او ارضا می کند . « تصوير » امکانی ست که به « همگان » داده می شود .

تصورش برای آنها که قادر به خود ارضايی نيستند سخت است ، ولی بايد گفت که مجنون ، فرهاد و ديگر عاشقان چيزی جز انسانهايی خودارضاگر نبوده اند .

جلق پديده ای ست که عاشق خلق کرد و عاشق را خلق کرد . و معشوق چيزی جز تنی مرده نيست ، چون تصوير چيزی جز مُردار نيست .

رويکرد عشق ، رويکردی اجتماعی ست . بدين مفهوم که واقعيتی ست دست ساز ِ نظام حاکم بر هر جامعه . هميشه اين قدرت است که ساختار ِ بازی قدرت را تعيين می کند . چيدمان ِ عناصر اين بازی همان چيزی ست که تک تک افراد جامعه آن را به عنوان ِ قواعد بازی می پذيرند . قواعد يک بازی ِِ عاشقانه توسط ِ رسانه تعيين می شود . و بدين ترتيب پایگاه ها و لحظه های مشخصی در جامعه دارد. ( صفحه ی حوادث روزنامه ها، سريال های تلويزيونی ) و از اين طريق به همگان تزريق می شود .

عشق چيزی جز خواست ِ سرمايه نيست . جز زاده ی سرمايه داری نيست . همسازه ای تصويری ـ رسانه ای که توسط ِ تبليغات به چيزی مثل امر ِ والای کانتی بدل شده است .

عشق هماره در عدم حضور معشوق به اورگاسم می رسد . عاشق با وجود معشوق به اورگاسم نمی رسد و با نبود ِ او هم . قتل ِ معشوق نبود ِاوست و تصوير ، بود ِ او . عاشق خلّاق ترين تصوير ساز است . او خود ارضاگر است .

صفحه ی حوادث روزنامه ها ، سريالهای تلويزيوني ، ترانه ها و موسيقی های چرند ِ مجوّزدار ، همه ی اينها تو را به تجربه ی اين حس ( حس عاشقی ) دعوت می کنند . صفحه ی حوادث با جنون عشقی ( شما حوادث عشقی را نه برای آگاهی که برای لذت از جنونی که عشق می تواند داشته باشد می خوانيد ـ شما آيا بدتان می آيد که اين لذّات را تجربه کنيد ؟ ـ ) سريالهای مسخره ی شبکه های تلويزيونی ( بهترين راه ِ تهی کردن ِ « همگان » از مغز ) که توليدات بالایی در داستانهای عشقی ـ تغزلی ، عشقی ـ حماسی دارند و شما با مغزی که ديگر نداريد می توانيد تصور کنيد که يک عاشق چگونه می تواند يک شخصيت ِ حماسی باشد !

اينها همگی همگان را دعوت می کنند : « تو هم عاشق شو ! عاشق می تواند جنون را تجربه کند، می تواند حماسه بسازد ! از عاشقان هر کاری بر می آيد ! »

ولی در واقع از عاشقان هيچ کاری جز استمنا برنمی آيد .

همگان بايد عاشق شوند، چون همگان بايد سرکوب شوند. عشق پديده ای کاملا سياسی‌ست .

در دانشگاه ( که بسی بيشتر از هر مرکز ديگری مورد توجه قدرت است ) اينگونه تبليغات گسترده تر است و حتی جامه ی روشنفکری به تن می کند ! جلساتی که روز به روز در دانشگاهها بيشتر باب می شود . مثل عشق و ازدواج ، جشن ازدواج دانشجویی ، روابط دختر و پسر ، جلساتی شبه روشنفکری ! با موضوع عشق و غیره .

و وقتی که شخص تمام ِ قواعد اين بازی ( که گفتيم چطور تنظيم می شود ) را آموخت ، به او امکانی مثل عاشقی داده می شود تا بتواند سرمايه و لذت را تجربه کند . و اين امکاناتی ست که قدرت به توده ها می دهد .

 

و بدین ترتیب عشق را نمی توان جز توهّمی رسانه ای به حساب آورد . کالایی ست که قدرت به همگان اختصاص داده ( اختصاص خواست ِ سرمايه به شخص ) . عشق سرمايه ای اختصاصی ست .

« همگان » هيچ شخصيتی از خودشان ندارند ، بدين وسيله اگر نام ِ عاشق را به آنها بدهند ، از خوشحالی می توانند هر نوع عاشقی باشند ( جانی ، حماسی ، غنایی ) .

« همگان » می خواهند « نام پذير » باشند . عاشق مشروع ترين و قطعا پذيرفته ترين نام است . طبقه ی برتر تقبّل می کند که روی آنها نامی بگذارد ( رسانه ، جشن ازدواج دانشجویی ) و طبقه ی فروتر اين نام را می پذيرد . هر دو فروتن اند . چه اخلاص جالبی ! چه جالب ِ مخلص تری ! چه اخلاصِِ مخلصی !!

پس در عشق امکان ایجاد مالکیت ِ خصوصی توسط قدرت تعيين می شود .« همگان » در « شرقی » ترين حالت ممکن به نفی مالکيت ِ خود در عشق می پردازند : « من نسبت به ابژه ی عشقی ام حسّ ِ تملّک خواهی ندارم »

بله ، به اين می گويند نمايش تصويری باژگونه از چهره ی گند ِ تملّک خواهي ِ بورژوازی که دست ساز تبليغات رسانه ای ست . ( بورژوازی تنها تغير ماهيت داده است )

نگاه کنيد به قصه های عشقی : عاشق شدن شاهزاده به گدا يا بالعکس . عشق چوپان به دخترک کاخ نشين .

زليخا به يوسف چنگ می اندازد . او يوسف را به خواست ِ سرمايه و در پی ِ آن کسبِ لذت و قدرت دعوت می کند . ( چيزی که يک برده مانند ِ يوسف از آن بی بهره بوده ـ مشارکت در مفهوم توسعه )

زليخا می داند که يوسف ( به اقتضای برده گی ) هيچگاه سعادت ِ بازی در معادلات ِ لذّت و سرمايه را نداشته ، پس به اين کار دعوتش می کند ـ زليخا نام احساس خود را به درستی عشق مي گذارد ـ

با تمنّای زليخا از يوسف ، طبقه ی برتر در صدد دستيابی به « بدن » طبقه ی فروتر برمی آيد . چرا که هر نوع «بيماری » را از طريق « بدن » می توان تزريق کرد ! آنها می خواهند بدن طبقه ی فروتر « در دسترس » باشد . ( قابل دستيابی ، در معرض ديد ، تحت کنترل ) بدين ترتيب در محتوای اجتماعی ، با ايجاد دانشگاههای فراوان ( که ديگر ورود به آن برای عموم آزاد است ! ) ، فروشگاههای بزرگ ، بازارهایی با توانایی ِ جذب جمعيتی گسترده و مراکز و امکانات همگانی ، امکان دستيابی به ( و کنترل ِ) بدن همگان برای طبقه ی برتر ميسّر می گردد .

یوسف زندانی می شود ( به هر دليلی ) تا « بدن » اش کنترل شود . ( تعبيری فوکويی )

البته ايجاد انفعال و سرکوب به اين معنا ، زاده ی عصر مدرن است و با سرکوب به معنای کلاسيک ِ آن تفاوت های ساختاری ِ اساسی دارد . از تفاوت های عمده اش اين مسئله است که امر ِ عاشقی نه در اتاق ِ زليخا که کسی جز خودش و يوسف در آن نيست ، و نه در جامعه ی کوچک ِ قبيله ای ِ ليلی و مجنون ، بلکه در « دل ِ اجتماع » رخ می دهد . اينبار اين پديده به بطن ِ اجتماع آمده است . دليلش هم شاخصه ی بزرگ ِ دوران مدرن است : رسانه .

در چنين جامعه ای دانشگاه را دانشگاهيان تعريف نمی کنند ، رسانه تعريف می کند . خبر را خبر تعریف نمی کند ، رسانه تحريف می کند . و تمامی ِ مسائل انسانی در چهارچوب ِ تبليغات ِ رسانه ای تعريف می شود . بدين ترتيب تمام ِ اصول ِ اوليه ی انساني ، اخلاقی و اجتماعی ِِ « همگان » را چيزی جز توهّمات ِ رسانه ای تشکيل نمی دهد .

تحليل های « پي ير بورديو » بورژوازی ِ ملّی ِ هر کشوری را به دو گروه تقسيم می کند . يکی گروهی که در «سرمايه ی اقتصادی » و ديگری گروهی که در « سرمايه ی فرهنگی » ريشه دارد . موقعيت ِ بالای بورژوازی و سلطه ی آن بر سرمايه ی فرهنگی در کشورهايی مثل ايران ، و نفوذ کلان ِ دولت در فرهنگ ، مانع اصلی ِ رهايی از انفعال ِ فرهنگی ست .

اين همان عاملی ست که آگاهی ِ انتقادی را خنثی می کند . چيزی که انديشمندان ِ مکتب ِ فرانکفورت ( نظير بنيامين ، مارکوزه ، و . . . ) آن را « صنعت فرهنگ » می نامند . ( ابزاری برای ايجاد انفعال ِ فرهنگی و سرگرمی ِهمگان)

« رسانه » مشاهده ی جهان از طريق ِ يک « واسطه » است .ديگر کسی امکان مواجهه ی مستقيم با چيزی را ندارد . واسطه ها همه جاهستند . شما ديگر با خود ِ« چيزها » در ارتباط نيستيد .شما ديگر راهی نداريد جز اينکه چيزها را از طريق ِ واسطه ها بشناسيد .

پس ما به نظاره ی چیزی می نشينيم که ديگر در میان نیست . و اين سرپوش گذاشتن روی نوعی جنايت است . جنایت همينجاست که رخ می دهد . جانی کيست ؟ معلوم نيست . آنچه معلوم است اين است که همه چيز به طرز جنايتکارانه ای مجازی ست .

 

پس حالا يوسف دو راه دارد :


1 ـ شرکت در چنين بازی ـ تحت تاثير رسانه ی تن ِ زليخا ـ
2 ـ سر باز زدن از مناسبات ِ لذّت و سرمايه .

 

مطمئناً يوسف بايد اوّلی را انتخاب کرده باشد!

 

بازگشت