|
علی عبدالرضایی: لطفن مرا بر سر در ِ مغازههای
بُنجول
فروشی
تابلو نکنید!
آن وقتها که بودم به چشم نمیآمدم، حالا که نیستم توی چشم میزنم
شدید! لابد دیگر باید حالم از خودم که اسمی ناگهان شهیر دارد از جنسی
چنین پوپولیستی بهم بخورد نه!؟ یعنی من اینهمه اهل و سهل شدهام که
حاضرم حتا در یک شاعردوانیِچشمی – چشمهای سیاه لشگری کنم؟ شما که
میتوانید مرا که پنج سالیست عازم ِماندن در همین لندن هستم، وسطِ
بالماسکههای تهرونی تخیّل کنید، نی را چرا به نینوا نمیبرید؟ دریک
خبرسازیِ عربی که سهون فارسیست اهلام کردهاید و در
هفتان چنان وقیحانه لینکش کردهاید که بعید میدانم آب در آبعلی
تکان بخورد! این اگر رفتارزنی نباشد خود ِخودِ نامردی ست لطفن مرا بر
سر در ِمغازههای بُنجول فروشیتان تابلو نکنید!
پس برای اولین و آخرین وقت مینویسم تا هر که دوستی میکند با شعرم
بداند از وقتی که سانسور شینما را در بدوِ تولد سر زد و شعرم از ایران
فرار کرد، مرا هم با خود آورده ست!
|
![]() |