دو...
سه...
آزمايش میكنم بيبي چك ات را ،
روبروی قائمهي اين برج ،
كه نصف میشوم جايی از روابطِ مشكوكِ مثلث؛
و تر مي شوم از بارانی كه جايت را خيسِ خالی و
بچه نيست...
روبروی همين برجِِ بی پدر...
تا آسانسورش هي تو را بالا بياورد،
چشمِ حسودم بتركد مثل اسفند پارسال،
كه توی رختخوابِ تو چارشنبه سوری شد؛
با بیبتههايی كه كلی زردی و سرخی معامله كردند،
مادرِ مسيحِ گلوبندت را ...
روبروی همين برجِ ديلاق...
كه تنها تو ماندهای و يك عالمه شكلك،
كارگرها كه برگردند
نرها كه برگردند
در كدام طبقهاش ملكه میشوي؟
يا روبروی همين برجِ غيرِ عاج...
خط سوار ه رو را بگيری وبروی،
تا چراغی برايت چشمك بزند ...
بروی
آنقدر سينه به سينه بگردی،
كه سرت برای سينهام لك بزند....
همينجا،
روبروی همين برجِ سرطانی،
كه آسانسورش مرا...
تورا...
گلوبندت را...
كه با اين همه ((را)) هنوز مفعولِ بی واسطهای
ملافهات پر شده از ويارِ حاملگی
آزمايش مي كنم:
يك...
دو...
سه...
آن خط سوم منم
نصف شدهام جايی از روابطِ مثلث
روبروي برجی كه آسانسورش تو را يادِ دوبی بيندازد،
بروي،
بروي بلكه همانجا عربی برايت ني بيندازد
ازبيخ...
نمیفهمم...
نمیدانم...
آزمايش نمیكنم ديگر عريانی موهايت را،
تو كه اصلن روسری سرت نمیشود ...
از سينهی تو سر در نمیآورم با اين بيبی چك؛
زهدانت را ضبط میكنم :
سه...
دو...
يك...
پاييز 85