حادثه‌ای که در حالِ اتفاقن است
نگاهی به مجموعه شعر «من در خطرناک زندگی می کردم» سروده‌ی علی عبدالرضایی
علی مسعودی‌نیا


 

ما به دوره‌ی راکدی رسیده ایم. دوره‌ای خطرناک. دوره‌ای سرشار از محافظه کاری و احتیاط.  درست است که شعر امروز، طیف های گسترده ای از شاعران را در بر می گیرد. درست است که کثرتِ شاعران به کثرتِ بینش شاعرانه منجر شده است.درست است که شعر جوانِ ایران ، شعری بی قرار و تجدد خواه است.اما با این وجود به دوره ی راکدی رسیده ایم.رکودی ناشی از فقدانِ ایده و اندیشه ی زندگی شده .رکودی ناشی از فرهنگ مصرف کنندگی.ما به شدت مصرف کننده ی اندیشه هستیم.اندیشه ای که بن مایه هایش ربطِ چندانی به ما ندارد و در گذر از ذهنیتِ از پیش تسلیم و فوقِ پذیرای ما ، تنها خودباختگی را برایمان به ارمغان آورده و دیگر هیچ.شعرهای خیلی ها بدل شده به رفتارِ بزکی با تئوری .رفتاری که هیچ تلاشی در پروردنِ اندیشه و پیوند آنها با فرهنگِ امروز و دیروزِ ایران ندارد.نقدهای ما گزیده گزاره هایی هستند از فوکو، دریدا، بودریار، ریکور، سوسور، هایدگر و امثالهم.در ارزشِ این گزاره ها البته تردیدی نیست،که از نام ها پیداست اندیشمندانی جریان ساز و جاودانه هستند و علی القاعده حرفشان هم حرفِ حساب است.اما واقعن چنین نقدهایی در پیشبرد شعر امروز ما چه نقش و تاثیری داشته اند؟این گزاره های پرت از متن، این گزاره های دخل و تصرف شده و مصادره شده به مطلوب، کدام دردِ ادبیات ما را درمان کرده اند؟

در چنین فضای خطرناکی، شعری می تواند تاثیر گذار و پیشرو باشد که از اندیشه ای نو برخوردار و تولید فضای تازه کرده و زیستی خلاق در متن داشته باشد.

با این مقدمه آمده ام به سراغ تازه‌ترین دفتر شعر علی عبدالرضایی. عبدالرضایی نه فیلسوف است، نه تئوریسین ادبی و نه منتقد. جایی نخوانده و نشنیده‌ام که دانسته های خود را از اصول فلسفی و نظریات ادبی نوین به رخ کشیده باشد.به هر حال او هم به کردارِ سایرِ اهالی ادبیات، یقینن خوانده هایی دارد و دانسته هایی.اما این ربطی به شعر او ندارد.شعرهای او مملو از جسارت و پیشنهاد های تازه اند.ما حق نداریم- تاکید می کنم که حق نداریم- به خاطر حواشیِ شخصیتِ جنجالی و هنجارشکنِ او ، چشم بر این پیشنهادها ببندیم و در باره شان سکوت کنیم.این کمترین کاری ست که می شود کرد و البته عجالتن،بهترین کار.من در این مقال می کوشم تا نگاهی گذرا داشته باشم به یافته های او و اجراهای تازه‌اش در مجموعه‌ی اخیر.

بحث در باره ی شعر موسوم – این تسمیه کارِ چه کسی بود، نمی‌دانم- به شعرِ دهه‌ی هفتاد، بحثی است که همواره جنبه ی جدلی آن پررنگ تر پی گیری شده تا جنبه ی تبار شناختی‌اش. در هرصورت اکثر خوانندگان جدی شعر، چهره های شعر این دهه و نمونه های موفق و نا موفق آن را می شناسند و به یاد می آورند.در این میان برخی از شاعران جریان هفتاد ، دیگر از طی طریقِ سابق شان دست شسته اند و به امید کشف افق هایی دیگر ، رویکردی متفاوت نسبت به شعر دارند.کاری نداریم که موفق هستند یا نه.به هر حال رویکرد آنها در قیاس با گفته ها و آثار قبلی شان متفاوت است.هر چند اگر در مقام ارزش داوری بر آییم ، اکثر تلاش ها به حاشیه رانده شده اند و لا اقل تا امروز، نتیجه ای که قرار بوده داشته باشند، نداشته اند علی الظاهر.برخی دیگر هم به کلی از جریان شعر دور شده اند و یا اثر تازه ای ارائه نکرده اند و یا آثارِ تک و توکشان را نمی توان به عنوان کارنامه ی یک دوره ی جدید مورد بررسی قرار داد.در این میان تنها یکی، دو نفر هستند که نسبت به گذشته ی شعری و شعرِ گذشته شان، رویکردی تکوینی- تکمیلی داشته اند.یعنی بی آن که از حرف های سابق شان برگردند، کوشیده اندبه آنها متوسعانه تر نظر بیفکنند و مجال هایی تازه در آن کشف کنند.علی عبدالرضایی شاخص ترین نماینده ی چنین رویکردی است.او در «من در خطرناک...»، بر پایه ی گفتمان های سابق خود(چه اخلاقی- غیر اخلاقی، و چه وجهه ی ادبی-هنری) همچنان می کوشد که در افق های ذهنی سابق اش ، لابیرنت های تازه ای را بیابد.در واقع انگار عبدالرضایی تمایل دارد که در ژانر فکری- ادبی خودش بدل به یک نمونه ی کلاسیک شود.کلاسیک به معنای اصیل ترین و مداوم ترین سیر تکاملی.

در مجموعه ی مورد بحث، نشانه های فراوانی را از چنین رویکردی می توان یافت.نوع نگرش به وجهه ی زبانیِ شعر، استتیک پرخاش و اعتراض،نگاه نقادانه، طنز و گسترش دامنه ی جسارت مضمونی و ساختاری، همه و همه در خدمتِ مبنای مسبوقِ عبدالرضایی و ادراک او بر حیطه ای ست که شعر می پندارد.این فعل به خودی خود می تواند قابل توجه باشد؛خواه ما شعرِ او را شعر بدانیم و خواه نه.
نحستین نکته ای که در مورد این دفتر به چشم می آید، نوعِ رفتار شاعر است با زبان.نوعِ رفتار عبدالرضایی در این دفتر ، نشان دهنده ی میلِ شدیدِ اوست به گذشتن از آن چه می توان اعتیادِ منطقی نامیدش.او می کوشد که ذهنش معتاد نباشد.به چفت و بست های فرموله و منطقِ ساختاری قابلِ تجویز تن ندهد.در حقیقت رفتار زبانیِ عبدالرضایی در اشعار این مجموعه، تلفیقی است از ذخیره ی کلامی و تصادف.این کنشِ تلفیقی موجب می شود که عبدالرضایی سطرهایی بیافریند، با تکیه بر امکاناتِ زبان ، اما با نگاهی آشنایی زدایانه.در واقع او در این رفتار به نوعی پختگی و بلوغ رسیده است.دیگر جسارت زبانی را در نحو شکنی و تزلزلِ ارکانِ جمله نمی بیند.دیگر بازی زبانی و زبان بازی نمی کند.او می کوشد تا زبان سازی کند.زبانی که در حیطه ی هر شعر کاربردِ مفهومی و سمبولیکِ خودش را داشته باشد.برای نمونه خواننده را ارجاع می دهم به شعر تنوین.رویه ی ظاهری رفتار زبانی شاعر در این شعر، شاید همان دگرگون کردنِ نقشِ قید و صفت است.یعنی در جاهایی که منتظرِ شنیدنِ صفت هستیم، قیدِ هم ریشه ی همان صفت را می شنویم.این کار به خودی خود، چندان کارِ تقلید ناپذیر و دشواری جلوه نمی کند:

نمی‌گذارد از واقعن جز نیست
حادثه‌ای که در حالِ اتفاقن است

نکته در اینجاست که این رفتار، فقط در حیطه ی اجرایی و مفهومیِ همین یک شعر معنا می‌یابد.این دقیقن همان نکته ای ست که بسیاری از شاعرانِ ما درکِ درستی از آن ندارند.یعنی کشف ها و تصرف های خود را در تمامِ شعرهاشان تکرار می کنند، بی آن که به همگونیِ فضای زبانی با فضای شعر فکر کرده باشند.عبدالرضایی اما تنها در همین یک شعر، از چنین تکنیکی بهره می گیردو با پافشاری در استفاده بی رویه و تصنعی آن را به نوی از مد افتاده بدل نمی کندبلکه می کوشد ظرفیت های آن را در فضای موردِ نظرش به بهترین وجه ممکن به کار گیرد.به عقیده ی من رمزِ کار همین است.هر شعر خلاقی جهان مستقل خودش را دارد، با ابعاد و اکنافِ خاصِ خودش.پس زبانِ خاص خودش را هم می طلبد.با همین نگاه می توان فهمید که چه کشف ها که در آثار بسیاری از شاعران این روزگار صورت گرفته و تنها به خاطرِ این که شاعر به جای استفاده از ظرفیت ها به سو استفاده از آنها پرداخته موجبات عقیمی و انهدام آن را فراهم کرده است.خود عبدالرضایی هم در گذشته از این بی مبالاتی ها داشته است.مشکل واضح است.در شعر امروز ، ما پس از ابداع یا رسیدن به یک بازه ی نوینِ زبانی، به جای آن که سعی کنیم بهترین اجرا را در آن بازه داشته باشیم، شروع می کنیم به سرودنِ شعرهایی که در آن بازه بگنجند و بتوانند کشف ما را به رخ بکشند.این یعنی خطر.این یعنی که من بیایم و قالبی طراحی کنم به ابعادِ بیست سانتی متر در بیست سانتی متر، و بعد بخواهم تمامِ اشیای جهان را با همین قالب بازسازی کنم و اصلن به این فکر نکنم که این قالب به کارِ اشیای هم قواره اش می آید و مثلن تریلیِ ساخته شده با این قالب، فقط به دردِ بازی بچه‌ها می‌خورد.

به هر حال به گمان من عبدالرضایی در این مجموعه كوشيده است، رفتار ظاهری با زبان را به رفتاری هدف مند و باطنی بدل کند و جای خودنمایی، به استفاده از امکاناتی که این رفتار دراختیارش قرار می دهد، بپردازد.او با وسواس به کشفِ جناس های لغوی تازه می رسد و آنها را در متن شعر عادلانه توزیع می کند، تا متن همان باشد که قرار بوده، نه متنی که تحتِ تاثیر واژه های همگن و همگون موسیقایی و املایی قرار گرفته باشد:


دستی به سبکِ لطفن ندارم
که بر موهای نسبتن بگذارم
ازقبیلِ زن قبلن زیاد داشتم
قلبن زیاد نداشتم

(ص6-متن کتاب)
...
بی کس تر ازمن خودِ بی کسی ست
دلم خوش است که نامم شوهرِ کسی‌ست

(ص43-متن کتاب)

 

از این دست نمونه ها در مجموعه ی مذکور کم نیست.ایده های تازه ی عبدالرضایی در حیطه‌ی زبان را، تنها به پس و پیش کردن یکی دو حرف و ساختنِ مثلن «قبلن» و «قلبن» نباید محدود کرد؛ باید دید که در کجا و با چه مقصودی از این بازی استفاده می کند.با چنین دیدگاهی می توان به منطق بازی ها پی برد و توجیهِ وجودی آنها را درک نمود.

اما به‌هرحال بايد بپذيريم كه به دور از هر گونه داوري و ارزش گذاري، اين شعرها صاحب نوعي تشخص زباني هستند.تشخصي كه ناشي از افراط شاعر است در به رخ كشيدن رفتارش با زبان.فراموش نمي كنيم البته كه اين ماجرا مي تواند تا حدودي ريشه داشته باشد در نظريه سوسور در باره ي روابط متقابل نشانه ها در نظام زبان و به اين ترتيب عبدالرضايي را مي شود شاعري دانست كه مي كوشد در اين نظام تغييراتي پديد آورد كه اين تغييرات ، تنها در نظام نشانه هاي شعر خودش مي تواند معني دار باشد.اما نظر من اين است كه اصرار وي بر تشخص زباني ، موجب مي شود كه در باره ي خودش سهل انگاري كند و بخش هايي ارزشمند از هويت شاعرانه اش را در پس و پشت اين بازي ها پنهان كند.واضح تر بگويم: قله ای که عبدالرضایی ِفعلی بدان دست یافته براي عبدالرضايي ِواقعی خيلي كوتاه است.اين كه او عمده ي تلاشش را در حيطه ي زبان به كار مي بندد ، يعني دارد وجوه ديگر شعرش را تحت تاثير اين بعد فيزيكي قرار مي دهد.عبدالرضايي به گواه برخي آثارش ، بسيار شاعر تراز آن چيزي ست كه نشان مي دهد.بگذاريد با چند نمونه پيش برويم.

گاهي در پس زمينه ي شعر عبدالرضايي فيلسوف ولنگار شروري را مي توان ديد كه نگاه طناز و در عين حال فكوري دارد به اتفاقات پيرامونش.مثلن در سطرهاي آغازين شعر جامعه :

اگر کودکی به خودش واگذار شود بزرگ نمی‌شود!
مادر پادرميانی می‌کند و جامعه می‌شود
 

عبدالرضايي به اين وجهه‌ي شاعرانه‌اش كمتر توجه كرده و در راه رشد و پر رنگ كردن آن كمتر كوشيده. در حالي كه مانايي و تاثير گذاري اين بعد ازخلاقيت او ، به مراتب بيشتر از بعد روساختي و زباني است.چرا كه در چنين رويكردي خواه ناخواه با حيطه ي معنا مواجه هستيم.نكته ي جالب آن است كه هر وقت عبدالرضايي به اين سمت و سو مي رود، از خودنمايي تسلطش بر زبان مي كاهد:

هيچ کس مال ما نيست آنها خودشانند!
گاهی مسيحی گاهی مسلمان هندو وبودائی اند
چون هيچکدام آنها نيستند!
کسی که از دنيا فرار کرده خودخواهی ست
که در دیرها نشسته چمباتمه با ترس کلنجار می رود
ترس یعنی دوباره گيج شدن در گيجی

(ازمتن شعر جامعه)
 

علت وقوع چنين حالتي چيست؟آيا شاعري با تجربه و پختگي او از برقراري تعادل ميان انديشه و زبان ناتوان است و همواره در اين ترازو چنان يك كفه را سنگين تر مي گيرد كه از كفه ي ديگر غافل مي ماند؟...مسلمن خير.او در همين كتاب «من در خطرناك...» نشانه هايي از حركت به سمت برقراري تعادل مذكور بروز مي دهد؛ اما هنوز از شدتِ جسارت محافظه كار است.اين امري طبيعي ست.او خاص بودن اش را بيشتر مرهون زبانِ جسورانه اش مي داند و به اين ترتيب مي كوشد همواره اين برگ برنده را براي تسليم كردن منتقدان و خواننده ها در جيب داشته باشد.اما آيا اگر كل اين بازي ها را از شعر او بگيريم، ديگر چيزي باقي نمي ماند؟...به گمان من عبدالرضايي در باره ي شعر خودش منصف نيست.وابستگي شعر او به اين زبانيت متشخص بسيار كمتر ازآن چيزي ست كه خودش و منتقدانش تصور مي كنند.در يك خوانش دقيق و موشكافانه ، مي توان ديد كه در بسياري از موارد اصلن ، نيازي به رفتارهاي بديع و بعيد زباني ندارد .اما چون از آن رفتارها دل نمي كند ، انديشه ي جاري در شعرش هم اگزاژره به نظر مي آيد.اما واقعن از شاعري كه خالق چنين سطرهايي ست:

شده گاهی که در آينه راهی نيست آهی نيست
پنجره ها را بازی کنی
و عاشق بشوی به بادبادکی
که نخش ول شده باشد در آسمان
در آسمان شهری
که بادش سراسيمه از پشت کوه در می آيد؟
بر پشت بام کسی رفته ای؟

(اركتاب في ابداهه)
 

نمي توان انتظار داشت كه انديشگي و فن مندي را در شعرش به تعادل برساند؟...مسلمن از او بر مي آيد.بايد از اين خيانتي كه به خودش و در نهايت خواننده اش مي كند ، دست بردارد.او با بزرگ نماييِ وجه ظاهر شعرش ، گويا خودش هم پتانسيل باطني شعرش را به دست فراموشي سپرده است.اشراف او بر نحوشكني و انعطاف بخشي به زبان ، ديگر اثبات شده و نيازي به حجتِ تازه ندارد.شعر او بايد تكانه هاي انديشه اش را بيشتر به رخ بكشد.گاهي اوقات اين اتفاق مي افتد البته :

دنيا چون فرشِ كهنه اي كه گوشه گير شده باشد
در ميداني كه سرگيجه ي وسيعي داشت خالي بود
و زن كه در ابرِ ساكتي سكونت داشت
در تنهاييِ من كه آبكند راكد و گودي بود تور انداخت
و دلم را كه ماهيِ سرخي بود به تور انداخت
ما مثلِ دو انگشتي كه هم قدّ هم نيستند مجبور بودم كنارِ هم باشيم
و دوست دوست دوست داشته باشيم

(ص19-متن كتاب)

همان طور كه در سطرهاي فوق مشهود است،عبدالرضايي بدون آن كه در روند طبيعي زبان دخالت چنداني داشته باشد، موفق شده سطرهايي درخشان خلق كند.سطرهايي كه ظرافت هاي ايماژي و مفهومي آنها ، حقيقتن تاثير گذار هستند.بنا براين من چنين مي انديشم كه وي بايد فارغ از تمامي وجوه تكنيكي كارش، يك بار ديگر در ظرفيت لايه هاي دروني تر شعرش غور كند.با چنين كنشي ، او مي تواند به شعري بسيار درخشان تر برسد، چرا كه تكنيك هاي زباني در وجود او كاملن نهادينه شده اند و در صورت تغيير شگردهاي اجرا ، مسلمن از آن بعد هم غافل نخواهد ماند.

نکته‌ی ديگر در شعرهای این دفتر ، به نوعی نتیجه ی عملی یکی از مهم ترین و بغرنج ترین مباحثِ شعر مدرن وپست مدرن است.گریز از تک صدایی و روایت خطی و حفظ روندِ طبیعیِ کلام، بدونِ اعمال نظارت عقل.در چند شعر از کتاب «من در خطرناک...» خود را با چنین چالشی روبرو کرده و به نظر من تا حدود زیادی هم موفق بوده است.حقیقتِ امر آن است که روالِ گفتار آدمی به طور طبیعی با پرش های ذهنی ، لکنت ها، تپق ها و عدم تمرکز همراه است.حتی گاهی هنگامِ خواندنِ متنِ نوشته شده هم چنین اختلالی در گفتار پدید می آید.در اینجا قصد ندارم به ریشه های روانشناسانه ی چنین کیفیتی بپردازم.اما به هر حال این کیفیتی است که وجود دارد.یعنی اگر بخواهیم به توصیه ی نیما مبنی بر نزدیکی زبان شعر به روند گفتار نیز عمل کنیم، باید این خصیصه را مد نظر قرار دهیم.حال می خواهم آنچه را که در مورد رفتار زبانی عبدالرضایی گفتم، در این بخش هم به نوعی تکرار کنم.عبدالرضایی روندِ تصادفی زبان را در کلِ منشِ گفتاری اش نیز رعایت می کند.حتّا همان سکته های گفتاری و تپق ها را هم از قلم نمی اندازد.چنین روندی در شعر او پیش از این که مربوط باشد به اشراف ونظارت بیرونی او بر گفتار، نشان دهنده ی آن است که عبدالرضایی وقتِ نویسش خودش را کاملن در اختیارِ متن قرار داده است.تصادف ها طبیعی هستند و به جا:

خواهران پشت سنگر از خنده ریسه می رفتند
از بس که حال...ببخشید شال
برای رفعِ رزمندگانِ در حالِ جلق...ببخشید!جنگ می بافتند...

(ص13- متن کتاب)
 

و یادرجایی دیگر که با استفاده از تکیه کلام های معمول و پیش پا افتاده ، معانی شگرفی استخراج می کند و شعرش را به سمت و سوی مفهومیِ مورد نظرش هدایت می کند:

خب!
حالا می خواهم قاتل مختاری را به شما معرفی کنم
و چون دیگر واجبِ کفایی نیست که واجبی بخورد
جنابِ آقا را که خیلی آغاست
همین حالا به آقای من که شما باشید معرفی می کنم

(ص61-متن کتاب)
 

نکته‌ی دیگری که در باره‌ی این مجموعه دارای اهمیت است، نکته‌ای ست بسیار مهم. بحثِ کهنه‌ی اصالتِ فرم ومحتوا را که فراموش نکرده اید؟ با وجودی که به نظر می رسد عمده ی توجه عبدالرضایی به سمت و سوی زبان و فرم است، اما در دفتر اخیر او می توان ظرافت های گزینش مضمون را نیز یافت.البته این امر درکارنامه ی عبدالرضایی ، اتفاق تازه ای نیست.چرا که در «این گربه ی عزیز»، «جامعه» و «پاریس در رنو» هم با توجه خاص او به محتوا روبرو هستیم.به هر حال دغدغه های ذهنی یک شاعر همواره خاستگاه اندیشه ی جاری در شعر او خواهد بود.نکته در اینجاست که عبدالرضایی کوشیده با پختگی و اعتدال مضامینش را مطرح کند.در این دفتر به جز یکی ، دو شعر؛ نوعی اشراف موضوعی را می توان مشاهده نمود.عبدالرضایی دیگر از آن عصبیت آنارشیکِ دوره ی جوانی دست برداشته و دغدغه هایش را پخته تر داوری می کند.اگرچه هنوز کفه‌ی سنگین تر شعر او ، کفه ی ساختاری ست ، اما در این دفتر دو کفه ی ساختار و مضمون به حالتی تقریبن متعادل رسیده اند.این تعادل در اشعاری چون «به آن که شلیک می کند...»،«سه برادر»،«من کمونیستم»،و «شب نامه» ، به غایتِ ظرفیتِ خود رسیده است.شعرهایی که اندیشه و انگیزه ی مسائل اجتماعی در آن بارز است.با این وجود عبدالرضایی نمی کوشد تا پیام انسانی خاصی را تبلیغ کند.او صرفن به گزارشی طنز آلود بسنده کرده نظریات خودش را هم در غالب نیش و کنایه ارائه می دهد.در برخی شعر ها دغدغه های رمانتیک- اروتیک خود را به عنوان بنیانِ اندیشگی شعر مطرح می کند.صراحتِ جسورانه ی عبدالرضایی در استفاده از واژگانی که عرفن غیر ادبی و حتا نامودبانه جلوه می کنند،هر چند در پاره ای از مواقع جنبه ای خودنمایانه از جسارتِ اوست؛ اما در اغلب موارد از دموکراسی واژه در ذهن وی سرچشمه می گیرد.در واقع درک درستی دارد از فیلترینگِ واژگانیِ رایج ادبیاتِ ما، که زبان را به سمت و سوی محافظه کاریِ آمفوتری سوق داده است.

رويكرد عبدالرضايي در كتاب «من در خطرناك زندگي مي كردم»؛رويكردي ست مبتني بر اعتراض، بي قراري و تلاش براي شكستن مرزهاي عرفي(چه از لحاظِ موضوعي و چه از لحاظ زباني).آيا مي توان عبدالرضايي را شاعري دانست با انديشه هاي سياسي؟...به گمان من آري...نه تنها او را مي توان شاعري سياسي دانست، بلكه تشخيص نحله ي سياسي او مي تواند تبيين كننده ي بسياري از شعرهايش باشد و منطق وجودي اين همه افراط در زبان آوري و تكنيك و اين همه بي پرده گويي و هتك حجاب را با اين كليد مي توان رمز گشايي نمود.خوانش و درک درست آثارش به من چنين مي گويد كه تلقي ما از شعر عبدالرضايي ، تا كنون نادرست بوده است.ما رفتار او را به مثابه ي كنشي آوانگارد مد نظر داشته ايم و آن هم يك آوانگارديسم كاملن اقليمي و مقطعي كه تنها در حيطه ي ادبيات معنا مي يابد.اما چرا از چند پله بالاتر به شعر او نگاه نكنيم؟تمام اين خرق عادت ها، پرده دري ها، هل من مبارز گفتن ها، بي قراري ها؛ چه ذهنيتي را در كنه خود به ما نشان مي دهند؟بازيگري كه به ضرب و زور تابو شكني مي خواهد جذاب به نظر برسد؟شايد!...ديوانه اي كه از ديوانگيش بهره ي روشنفكرانه مي برد؟شايد!...شاعري كه تمامِ ضعف هايش تحت تاثير كژمداري هاي شخصيتي اش پنهان مي شوند و از ديد سايرين مغفول مي مانند؟شايد!...همه و هيچ كدام.جمع تمامي اين صفات و خصايص مرا به اين نتيجه مي رساند كه:عبدالرضايي اكيدن يك آنارشيست است.

جرج وودكاك در كتاب آنارشيسم خود، به نقل از دائره‌المعارف بريتانيكا چنين مي‌نويسد:« شاخه‌های مختلف آنارشیسم بر جنبه‌های مختلفی از جامعهٔ بی رهبر تأکید دارند: روایت‌های آرمانشهرگرا در پی برابری خواهی (egalitarianism) جهاشمولی هستند که در آن هرکس یک نفر به شمار آید و نه بیشتر، و لذا ارزش‌های هر شخص وزن و ارزشی برابر با ارزش‌های دیگران داشته باشد (آنارشیست‌های آرمانشهرگرا در قرن نوزدهم این ایده را در چند جامعهٔ کوچک آزمودند، جوامعی که همگی عمر کوتاهی داشتند.) اما آنارشیست‌هایی که همدلی بیشتری با انگارهٔ فردگرایی زمخت آمریکایی دارند یا کسانی که در پی زندگی ساکت و منزوی نزدیک به طبیعت هستند، مساوات گرایی را رد می‌کنند.»

براي اثبات اين مدعا ناچارم اشاره اي كنم به اين كه تكيه ي آنارشيست ها بر كدام اصول است و من روي چه منطقي ، عبدالرضايي را در وحله ي اول يك شاعر سياسي و رادیکال ، و در وحله ي دوم شاعري با تفكر آنارشيك مي دانم.(توجه به اين نكته را ضروري مي دانم كه آنارشيست بودن او را داوري نمي كنم.يعني به عنوان ارزش يا ضد ارزش به آن نگاه نمي كنم.)

اگر چه آنارشيست ها در طول تاريخ موقعيت هاي مختلفي را تجربه كرده اند و بنا به الگوهاي فكري خاصي نوع واكنش هاي اعتراضي شان متغير بوده است؛ اما كم و بيش تمامي آنها بر چند اصل توافق دارند:

1- آنارشيست ها مي كوشند كه معطوف به قدرت عمل نكنند.آنها با تمركز يافتن قدرت مخالف هستند.سر سپردگي را نمي پذيرند و به همين دليل با هر چه كه به سر سپردگي منجر شود ، مي ستيزند.

2- بحث آنها مخالفت با اصول مصوبه ي قانون نيست.آنها با وجود قانون مشكل دارند.منطق وجودي قانون براي آنها شبهه برانگيز است.چه كسي گفته كه اين باشد و آن نباشد؟آيا سر سپردگي به قانوني كه قدرت مركزي طرح مي كند، در نهايت سر سپردگي به همان قدرت نيست؟چنين است كه همواره قانون گريزي و قانون ستيزي در مكتب آنها يك فرآيند الزامي است.

3- آنارشيست ها بر اين باور هستند كه آزادي را نمي توان با گسترش دامنه هاي قانون به دست آورد.آزادي و محدوديت جمع اضدادي هستند كه به هيچ وجه نمي توانند با هم سازگار باشند.آزادي ربطي به موقعيت اجتماعي ندارد.اصل وجود موقعيت اجتماعي به مثابه ي طبقه و رسته ، با آزادي در منافات است.

4- و اصل معروف آنها كه همان عدم تملك در عين تملك است. همه چيز براي هيچ كس و هيچ چيز براي همه كس.

چرا عبدالرضايي مي كوشد تا خلاف جريان رايج ادبي شنا كند؟ چرا همواره به دنبال نوعي ديگر است؟چرا شعرهاي موفق خودرا در هر دوره به سخره مي گيرد و يا از كنارشان بي اعتنا مي گذرد؟آيا شباهتي ميان اين رفتار او با اصل نخست آنارشيست ها مي توان ديد؟...آيا مي توان اين رفتار او را ، نوعي واكنش در برابر تمركز قدرت و سلطه ي سليقه اي خاص دانست؟...دستور پنج استاد يك قدرت متمركز و غالب است. يك قانون است.دستور پنج استاد مي گويد كه :«قيد آن است كه عمدتن در ابتداي جمله بيايد و حالت وقوع فعل را بيان كند.»...بنابراين :

هيچ چيزِ اتفاقي كه مي افتد اتفاقن نيست
 

از نظر قانون، جمله اي ست نادرست. چرا كه قيد به جاي صفت نشسته و در عين حال نقش وصفي نيافته است.اين قانون شكني از كجا آب مي خورد به جز ذهنيتي سياسي و آنارشيست؟
چه چيزي شاعر را به تابو شكني‌هاي افراطي در حيطه‌ي اخلاقيات وادار مي‌كند و او را به آفرينش سطرهايي از این دست می‌رساند:

اطاعتِِ خدایی که چادر سرِِ مريم كرد
لختش نكرد و زيرِ ِدوش فوري كرد
ديگر نمي كنم
به لبهاي مريم لبه هاش
روايت است در انجيل
هرگز نرسيده هيچ لبي
كه موعدكردن
تعجيل كرده خدا خيلي
چه بسا عيسا از فاك به عمل آمده باشد
كه ترك خاك كرده چه مي دانم!
(ص18-متن كتاب)

منشا اين اعتراض و ساير اعتراض هاي مندرج در متن كتاب كجاست؟اين هتك حرمت ها و تقدس زدايي ها به چه كار مي آيند؟ مبحثي در آسيب شناسي آنارشيسم وجود دارد كه مي گويد:«اگر چه آنارشيست ها معمولن نسبت به وضع موجود اعتراض دارند، ولي گاهي پيشنهاد بهتري ندارند.بنا بر اين صرفن براندازي سازمان هاي معطوف به قدرت را بر مي گزينند.» اين اتفاق در شعر عبدالرضايي مي افتد.او تا جايي كه مي تواند به تابو ها تف مي كند، بي آن كه نتيجه ي اين تابو شكني را تبيين كند.به همين دليل است كه كارش صرفن در محدوده ي ادبيات مورد توجه قرار مي گيرد.شكستن تابو در هنر ، به خودي خود مخلصي مناسب است براي يافتن راه هاي نو. اما سياست نيازمندِ راهِ جايگزين سريع است.

بنابراين نبايد عبدالرضايي را شاعري ولنگار و فاقد ايدئولوژي تلقي كرد.در تمام رفتارهاي عمدي و سهوي او (چه در حيطه ي شعر و چه در حيطه ي مناسبات اجتماعي) را تنها يك بازي آنتي سوسيالِ روشنفكرنمايانه دانست.او حتي اگر خودش هم نخواهد، داراي ذهنيتي آنارشيست است. اين ذهنيت با مهاجرت او به خارج از محيط بسته ي ايران پر رنگ تر شده و در متن شعرهايش نيز نمود بيشتري يافته است.علي الخصوص در مجموعه ي مورد بحث ، كه ديگر مشكلات مميزي هم آن را در منگنه قرار نداده، اين قدرت ستيزي بيشتر به چشم مي‌آيد.

«من در خطرناک زندگی می‌کردم» را می‌توان کامل‌ترین و خواندنی‌ترین دفتر شعر عبدالرضایی دانست. دفتری که گرچه امروز به خاطرِ حاشیه‌های فراوان شاعرش، در محاق مانده و قربانیِ توطئه سکوت شده است؛ اما بی شک آینده‌گان نمی‌توانند از کنار پتانسیلِ بالای اشعارِ مندرج در آن، بی‌تفاوت بگذرند.


تهران-آبان 1386





 

بازگشت