این شانس لعنتی

امیرحسین تیکنی


 




دریچه‌ی جنوبی آسمان بودم
باد از من می وزید
حالا عصرها
جاشوی پیری مرا به لنگرگاه می‌برد
می‌گوید نهنگ بزرگی را گم کرده‌ای
اما من هرگز نهنگی نداشته‌ام
من تنها دریچه‌ی جنوبی آسمان بودم
آوازخوانی گمنام
که طعم دهانش شور بود
با آکاردئونی که تمام آهنگ‌های نسلش را حفظ کرده بود
می‌نشستم روی سکویی
در ابتدای کوچه‌ای که به دریا می‌رسید
هر روز کودک و  مادری از کنارم می‌گذشتند
کودک مرا نشان می‌داد
من و مادر هر دو می‌خندیدیم
دکترم حرف دیگری می زند
: دچار فراموشی مقطعی شده ای :
حاشا می کنم
من هیچ نسبتی با این اقیانوس دراندشت* نداشته ام
من آن گوشه بودم
به حساب نمی‌آمدم
اگر جرمی هست پای من نبوده
به من چه که واژه ها گاهی طعم شراب می‌دهند و گاهی بوی کافور
من هیچ عصرانه‌ی مشترکی
با این اسب‌های سفید
که بی‌دعوت می‌آیند و یکریز گریه می‌کنند نداشته ام
: چایی تان سرد نشود!
لعنت به این شانس
این صندلی راحتی، اصلن هم راحت نیست !
: شما حالتان خوب است ؟!
نگاهتان، ببخشید چایی‌تان سرد نشود!
اینجا کسی بلد نیست بندری برقصد ؟
دلم می‌خواهد جنوبی بخوانم
: اختیار دارید آقا !
شما زمانی اقیانوس بوده‌اید !

اقیانوس ؟!
نه ! من تنها با چتر از خانه بیرون می‌آمدم
و علاقه زیادی هم به ساعت مچی‌ام دارم
پس آن آکاردئون نشانه چی بود ؟!
: حوصله کنید آقا
ما تمام تمام زندگی شما را ضبط کرده‌ایم
یک فیلم بلند که قرار است تمام مردم دنیا آن را ببینند

سر در نمی‌آورم
همه چیز را فراموش کرده‌م
راستی شما نمی‌دانید من چند ساله‌ام
: شما همین امروز صبح به دنیا آمدید آقا
و یک ساعتی می‌شود که مرده‌اید.

 

کاستلون _ بهار 86

 

 

بازگشت