| زبان شدن؛ زبان ِ شدن پرهام شهرجردی
گفته بودیم: ادبیاتی که ماست، جهانی میبایدش. شدناش را نه به
انتظار، که به کار نشستهایم. قلم را از رو بستهایم و به شعری که با
ماست، به زبانهایی که در ماست، شدن، بودن و هستن، بخشیدهایم. تا شعر
را از زبانی که در ماست، به زبانی که دیگر ِ ماست، نوشته باشیم. پس شعری را خواستهایم که در نَقل ِ قدرت، زبانساز باشد. از زبانِ
مبداء طوری برود که مقصد را تازه کند، زبان باز کرده زبان را باز کند.
اینگونه است که در هر دبستانی، به کار، دست شدیم. زبان شدیم. پروندهای که اینجا گشوده میکنیم، نه پچواکِ شعر بلکه ترجمانِ
کوش و هوش دبستانهای ماست که از لندن تا استانبول، از هلسینکی تا
برلین، همه یکجا تا زبان جهیدهاند و بر خواستِ شدن، برخاستهاند.
برخاستهایم که شعر را شدن کنیم. پس حالا شعر. و حالات شعر در زبانهایی که ماست. و نگاه به شعر.
آنچه با نام جمعخوانیی شعر بدعت گذاشته بودیم، اینجا در چندزبانیِ
جمع، از نو میگذاریم. باری، زبان به زبان دادهایم. قدرتاش را هم. زبان اگر دارید، با
زبان، با شدن، با دیگر شدن، با ما، در زبان، با زبان، همدست شوید!
|
|