آوازهای غریب

ابراهیم رزم‌آرا






آوازهای غریب آن قدر آن طرف که آن طرف‌تر بدجوری

حالم را باید بدجوری کرده باشند توی قوطی کبریت

که در خواب هیچ تبسمی پیدایم نمی‌شود

ولی تا دلم بخواهد / داشتی فکر می‌کردی

از پر هم کمی آن طرف

آن قدر آن طرف که آن طرف‌تر

                     نمی‌رود ضعیف تألیف شود

                      یا شبیه رؤیایی تألیف ضعف کند



مسافری

و در ترمینال شهری کوچک در جنوب شرقی یا غربی کشوری بیگانه که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با دریاهای آزاد فاصله دارد پیاده می‌شوی از اتوبوس و برف می‌بارد و هیچ کس را نمی‌شناسی و پولی به قدر چند شب خوابیدن در مسافرخانه‌ای . . .

و مثلا داشتی فکر می‌کردی

حسن دارد تو را در ارومیه خواب می‌بیند و تو در خیابان‌های کرج با زندی از باباچاهی و آتشی و براهنی گرفته تا فلاح و آزرم و عبدالرضایی و آشور و علی و ولی و غضنفر می زندی و اینطوری اصلا خم به ابرو نمی‌آوری

و داشتی فکر می‌کردی گور بابای هرچه

ولی حالت را باید بدجوری کرده باشند توی قوطی کبریت

آن همه فرار و حالا آویزان

مثلا از خیابان‌های کرج

ـ آی غریبی بس منو دلگیر داره ـ

که خیابان‌ها اگرچه درازند               ولی دست ندارند

و تو فکر می‌کنی که هرگز با مهرنوش دست نباید داد

                                                               ولی با قربانعلی چرا

خیابان‌ها در هیچ کجای جهان با کسی دست نمی‌دهند

و خیابان‌های جمهوری اسلامی ایران

آدم را دست می‌اندازد                        دست می‌اندازد

آن قدر                 از آن قدر هم آن قدرتر

که روزی مسافر شهر کوچکی در جنوب شرقی یا غربی کشوری بیگانه که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با دریاهای آزاد فاصله دارد

باید دارد فکر کند                       گور بابای هرچه من / هرچه وطن

و یک نفر آن دورها

با پای بریده‌اش در بغل / بلند بلند فکر می‌کرد:

                               برو روی قبری گریه کن که توش یه مرده‌ای باشه

                                این قبر خالی‌یه ـ خالی‌یه خالی

آدم چقدر باید خودش را منتر کرده

وقتی حالش را آن قدر کرده‌اند توی قوطی کبریت

که هی خودش به خودش رکعب می‌زند

و فکر می‌کند / یا داشت فکر می‌کرد وقتی شعر نمی‌تواند گفت: دوست می‌دارد

باید آن را گل بگیرد                      بگذارد روی سرش

و کسی از اهالی همین شهر کوچکی در جنوب شرقی یا غربی کشوری بیگانه که با دریاهای آزاد یک ساعت و چهل و پنج دقیقه فاصله دارد اگر پرسید

بگوید این کوزه است

همیشه روی سرم نگه می‌دارم           تا اگر نافم پائین افتاد

آن قدر از آن قدر هم آن قدرتر در آن فوت کنم         تا

                           بالا بیاید نافم / بیاید بالا



من                 من مشنگ

چقدر می‌ترسیدم که هر بیشه گمان مبر که خالی است شاید که / شوخی نبود که

خاورمیانه و خلیج خاویار

و گربه‌ای که آن قدر از آن قدر هم کمی آن طرف‌تر کوچک شد

توله‌هایش ولی هنوز                  نفت می‌خورند و نفت می‌شاشند



کیف‌اش کوک نیست / ما را سیاه می‌کند

باور کنید من                 ـ مثلا حسن ـ

از کرج چیزی نمی‌دانم ولی در خواب‌های من دیشب از اتوبوسی در ترمینال شهری کوچک در جنوب شرقی یا غربی کشوری بیگانه که با دریاهای آزاد یک ساعت و چهل و پنج دقیقه فاصله دارد

کسی پیاده نشد و . . . یادش به خیر!

تا می‌گفتیم «پیاده»

داشت فکر می‌کرد آن‌ها که می‌بیند سرباز نع

ترانه‌های سر تراشیده با ماشین نمره چهاراند

ترانه‌هایی پر از کافور در بندبندشان

که مبادا چیزی شبیه بعضی چیزها از سنگرهایشان بزند بیرون

و آن وقت خواب دختران روس که در خیابان‌های مسکو

ـ آی غریبی بس منو دلگیر داره ـ

تا جبه‌های دور در آن هوای سرد با یک شلوارک

و بعد فکر می‌کرد اگر کمی انصاف داشته باشیم

باید درک کنیم مردی که چند ماه و اندی

موجودی با گیسوان بلند ندیده / چگونه زل می‌زند به آدم



ـ فکر بد نکنید

حالش را بدجوری کرده‌اند توی قوطی کبریت

آن قدر که جز ناخن‌هایش

چیزی در وجود او بلند نمی‌شود ـ



یادش به خیر درست / ولی من هم دیروز در خیابان‌های کرج با کسی از هیچ کس نز ندیده‌ام

ولی می‌دانم حالا دارد فکر می‌کند

جوانان وطن چگونه می‌شکنند و بالا می‌اندازند ـ ساختار را می‌گویم ـ

             از نه زن دیده‌ام / تا نزن دیده‌ام

از داشتن فکر می‌کردی / از پر هم آن طرف / آن قدر آن طرف

که فکر می‌کند اگر این شعر از آن مانتوهای تنگ می‌پوشید

و یک موبایل هم دستش می‌گرفت

شما چقدر برایش بوق می‌زدید / در خیابان‌های تهران

                                  ـ آی غریبی بس منو دلگیر داره ـ



 

بازگشت