| ساموئل اتوئو فريبا فياضی
من خودم نيستم به كسی مربوط نيست شب به حاشيهی آبی سر بخورد يا از تن خيسم رد شود از روشنايی، ساعتها فاصله برداشته زمين قاطعانه مدارش را پشت میاندازد سامي! عاشقت نبودم فقط كمی طرفدار بارسلونام با پسر ديگری در تهران درگيریهای خود را میرفتم وقتی از خون پاشيده در رختخواب برداشتی نداشت من هم چيزی نداشتم عروسك كسی نيستم دلقك خودمم كه خنده ندارم مادرت هم نيستم كه همينطور پارس كنی و هارو هوور اشك و بلرزم همه چيز خنده دارد وقتی نمیخواهم قرمزی به آينه پرتاب شده میخواستم رژ لب، نقش كليدیتری اجرا كند نيمهی تاريك، شباهتی به نيمههای ذهنی هيچ يك از آنها نداشت آنها فقط چند نفر بودند بر توپهای گروهی اثر میكردند وقتی از خود بيرون نمیكنند فكرهای موشكیشان را نه خيابانی كه پياده رو برگشته با پاهايش تنهايی را با خود به هيچ جا نمیبرد لباس زير نبود كه خفهاش كند اشياء همه چيز را منتقل میكنند چيزی نزديكتر از آئنه نمیتوانم رنگ خون قاتل خود را فراموش كنم (با تمام جزئياتش) در عكس میشود كار خود را به جا آورد همانطور كه فيلم به دست بردن در خود میانجامد دامن نداشتم وقت در پيراهن تلف میشود پشت میافتد به زمان ساعت دكمههای پيراهن نيست كه باز و بسته كنی بازی در بياوري؟ نمیخواهم چشم كسی را در پيلهی قهرش به بند كفشم ببندم من خانم فرخزاد نيستم میخواست در چشمهايی جمع شوم كه نمیخواست از دور تا دور سرش جمع كند بری ديدن چشم نمیگيرانم هواداران پيراهن شمارهی نه را به افتخار تو پاره میكنند سامي! من سياهی تو را بيشتر از حملههای تك نفره كف میزدم جيغ میكشيدم: بار سه لو نا پيالههای به خون نشسته روز به روز از تعادل خارج میشدند بری پيدا كردن مداری در خود ما همه به تماشا چسپيده بوديم به نفر جلويی كه چشم گذاشته بود كم كاریهای درون ريز زندگی ياختهیمان را رقم میزد انگار در زمان خود نبوديم نمیتوانست كسی را از خودش متقاعد كند كوچهی دراز و باريكی كه همه میآمدند و میرفتند از من نمیرفت اسمهای مناسبتي تهران پر از برخوردهای شهرستانی شده بود چطور میتوانيم ادامه ندهيم طاقت ناخنهايم را ندارم تمامم زخمیست از موهام متنفرم ضمير پشت هم انداخته و صفحهی خالی دريبل از لابهلی پهای تو پرداخته میشود چطور در ليوان نيمه خالی پر را ديده شوم توهم شيشه دارم مرا به بخشهای درونی خود ببند و با كمربند آرامم كن. رام كردن زن سركشی در من نيازمندیهای جرايد را میجود تف! سرتاسر چشمهای كسی را در خود ندارم دور چشمهام تيره تاريكم تاريكتر (لطفا نور افكنها را از صحنه خارج كنيد نمیخواهد خصوصی باقی بماند در حافظهی جمعی آنها) با كسی سر جنگ ندارم وقتی كارهای ضد جنگ تحرير میكنم من آقی سلين نيستم؟ عقب گرد میكنم كه همه برنده باشند برندهها را دوست دارم پادگان متروكی در گری شصتم و بيلاااااااااخ رديفی به كارتهای زرد چرا حواسم به حواس پرتیهام از مركز ثقل نيست؟ از چشمهای چك كننده اينبار كسی به خودش اجازهی تجاوز بدهد از دروازه بگذرد امروز بيشتر از هميشه با خود میخوابم و كارهای سرپايی میكنم (كاردستیهای مفصلی از سينهی ديوار) هوا داشت سفيد میشد كه وضعيت قرمز از بستر بگذرد. كارم را با خود تمام میكنم وقت اضافهی منظور نشده باور كردنی نيست چهل و پنج دقيقهی ساعت در اين نيمه كه نيمهی تاريكی ست تو را بيشتر از نيمههای ديگر میبينم توپهای توی دروازه را بری من پا روی پا میاندازد كف كنم و جيغ بزنم بارسلونا حالا اصرار دارم پسر خوبی باشی و كمی برايم لخت شوی پانزدهم / اردی بهشت/ هشتاد و شش
|
![]() |