قهوه‌ی لخت

حاشیه‌ای بر رنگاژه‌های مهرداد فلاح
فرید قدمی




١ – خرگوش در کلاه
 

زیگموند فروید در سال 1920 میلادی، نظریه ای جدید در باب روان کاوی ارایه کرد که به توپیک دوم مشهور است و بر اساس آن، دستگاه روانی انسان به سه بخش متفاوت تقسیم می شود : ١- اگو ( من ) ۲- سوپر اگو ( فرامن ) ٣- آی دی ( نهاد ) .
آی دی مخزن رانه ها و غرایز است، سوپر اگو به مثابه ی وجدان اخلاقی عمل می کند و اگو که مجری سیستم است ، نقشی چون میانجی آی دی و سوپر اگو دارد .
و اما خرگوشی که من می خواهم از کلاهم بیرون بیاورم: در رنگاژه‌های مهرداد فلاح، رنگ ها هم چون آی دی ، واژه ها به مثابه ی اگو و گرافیک در نقش سوپر اگو کار می کند. رنگی خاص می تواند برای بیننده حاوی پیامی سری از رانه ای ویژه نظیر رانه ی جنسی ، رانه‌ی قدرت یا حتا رانه‌ی مخدوش مرگ باشد.

در برخورد با این گروه از شعر های فلاح ، اولین عنصر نظرگیر ، رنگ است. در وهله ی دوم با واژه ها روبه رو می شویم که ما را با ساحتی نمادین درگیر می کنند ، اما این واژه ها به واقع مستقل نیستند و در بستر مواجه ی نخست ما با رنگ ها باز تولید می شوند . سپس و در مرتبه ی سوم ، گرافیک رنگاژه است که جلب نظر می کند: ساختمانی خاص از ترکیب رنگ ها و چیدمان واژه‌ها.


برای مثال در رنگاژه ی " سه و ٣ " ( سنگ + سر + سار ) ، رنگ قرمز حاوی پیامی سری از رانه‌ی جنسی‌ست . سپس گزاره‌هایی می‌بینیم که باز هم به گونه ای ضمنی تداعی گر عمل جنسی‌اند (چسبیده بود زمین به من من به خودم خودم به دست ها ... ) و سرانجام ، گرافیک ( صورت کامل و بصری ) رنگاژه است که عمل سنگسار را تداعی می‌کند ( و در این جا باید به رابطه ی تنگاتنگی اشاره کنیم که میان سوپر اگو و قوانین نظم نمادین جامعه برقرار است ) .
آی دی فرمان عمل جنسی را صادر می کند ( رنگ قرمز ) ، اگو می‌پذیرد و تن می‌دهد
( گزاره ها ) و سوپر اگو مجازات می کند ( گرافیک سنگسار ) . پیوند میان رنگ ها و واژه‌ها از دو سوی دیگر هم قابل بررسی است که در این جا تنها به اشاره ای کوتاه اکتفا می‌کنم . سویه‌ی اول از منظری لکانی است. ژاک لکان در پروژه‌ی بازگشت به فرویدش، به این موضوع اشاره می‌کند که رانه‌ها و غرایز در ساختمان روانی انسان، به هیچ وجه حیوانی نیست ، بلکه دارای ساختار و قانون‌مند است. لکان معتقد است غرایز در انسان، ساختمانی کاملن زبانی دارند. آیا رنگاژه های مهرداد فلاح نمی‌تواند تاکیدی بر این دیگاه لکانی باشد ؟
از سوی دیگر ، لیوتار در آثار اولیه‌اش ، میل بشری را برآمده از خلا یا شکافی می‌داند که زبان با طرد آن چه میل خواهان آن است، در وجود آدمی بر جا می گذارد. آیا فلاح در رنگاژه هایش در پی ایجاد رزونانسی میان میل ( رنگ ) و زبان نیست ؟ نمی‌دانم. من تنها به دنبال خرگوشم می‌دوم !


۲– و باز هم ، باز هم ، باز هم مارکس !
 

باید بگویم معنا در این گروه از شعر های فلاح ، محصول اضافی زیبایی‌ست : محصولی که به ناچار تولید می‌شود. و در این جا ناسازه‌ای غریب رخ می‌نماید . ادوارد مونچ ، وقتی در کار کشیدن تابلوی مشهورش " جیغ " بود ، به واقع ، تنها به تولید معنا می اندیشید و زیبایی محصول اضافی کار او بود . ناسازه در این جا پدیدار می شود که فلاح در جایگاه شاعر به معنای رایجش ، باید که در کار تولید معنا باشد ، اما معنا در رنگاژه هایش فقط یک محصول اضافی ست. در مقابل ، مونچ نقاش در معنای رایج ، باید که در کار آفریدن زیبایی باشد، در حالی که زیبایی در تابلوی جیغ محصولی اضافی‌ست که سرانجام ، علیه معنا وارد عمل می‌شود.

در رنگاژه های فلاح ، ساز و کاری متفاوت به چشم می‌خورد. زیبایی در این شعر ها ، هم چون لبه‌ی اول اندام جنسی مونث عمل می‌کند : لبه‌ای که بر ضد لبه بودگی می شورد و بیضی هموژنی را می‌ماند که حفره ای می کند تا به سوی " امر واقعی " راه برد . لبه ی دوم ( معنا ) ، محصول اضافی لبه ی اول است و البته لبه بودن لبه ی اول ، خود به واسطه ی لبه ی دوم است که شکل می گیرد. به عبارتی ، لذتی که ذاتی رنگاژه‌هاست، هم ارز لذت‌بری زن از سایش دو لبه‌ی اندام جنسی خود است.
حال اگر بخواهیم از حفره ای بگذریم که این دو لبه می سازند ، از اصل لذت تخطی کرده، وارد حیطه‌ی ژوئیسانس ( کیف ) می‌شویم که جز رنج چیزی برای ما به ارمغان نمی آورد. به دیگر سخن ، با عبور از ساحت زیبایی – معنا ( خیالی – نمادین ) ، به گفته ی ژیژک ، پای به برهوت امر واقعی می‌گذاریم .

٣ – در ستایش دوست دخترم
 

گفتم که معنا محصول اضافی زیبایی در رنگاژه های مهرداد فلاح است . اما همین معنا به مثابه‌ی نوعی نامیزانی که تعادل را بر هم می‌زند، هم چون ابژه - علت میل عمل می‌کند. در بیان تمایز بین ابژه‌ی میل و ابژه - علت میل ، مثالی از ژیژک می آورم . او می گوید وقتی کسی عاشق کسی می‌شود و همه چیز او را جذاب می‌یابد ، الا یک خصوصیتش ( مثلن ادا و اطوارش ) ، این تک ویژگی همان ابژه - علت میل است که نقش نامیزانی در معشوق را بر عهده دارد و اگر این عامل نامیزانی نباشد ، ابژه (معشوق) دیگر کار نخواهد کرد .
معنا در رنگاژه های فلاح، همان نامیزانی ، همان تک ویژگی ناخوشایند و همان ابژه - علت میل است. در بسیاری از این شعر ها، به آسانی ( و یا حتا به درستی ) نمی‌توان معنای گزاره ها را در سطحی مبتذل دریافت و همین " درنیافتن " است که علت غور مخاطب در این کارهاست.
حال، شما هم دست توی کلاه تان ببرید، اما قول نمی‌دهم که حتمن خرگوشی در کار باشد!

 

بازگشت