| میرود که تنهاییِ خودش را انجام بدهد پگاه احمدی
بررسی ِ مجموعه شعر « فی البداهه» سرودهی علی عبدالرضایی
کتاب « فی البداهه» نخست از حیثِ کارکرد متکثّر ِ گونه های زبان و بافت موقعیتی این گونه ها در فراگرد متن، قابل توجه است. در «فی البداهه»، گفتگو به عنوان ِ یک گونه زبانی ِ هدفمند، عناصر ِ موقعیتی ِ ویژه ای را به چالش می کشد و موضوع ارتباط واقع می شود. ارتباطی که از یکسو ناظر بر انباره ی معنایی ِ جامعه و بافتِ فرهنگی ِ آن است و از دیگر سو، تجربه های زیستی، نوستالژی فردی و گستره کنش های حسی- عاطفی شاعر را تبیین می کند. این کنش ها از رهگذر ِ زبانی ویژه اعمال می شود و به تلقی ِ ما از مفهوم ِ « سبک» دامن می زند. ارتباط زبانی در این کتاب بواسطه ی بستر سازی عمیق ِ حسی برای ایجاد تخاطبِ فعال، به شکل گیری ِ ساختارهای زبانی ویژه ای منجر شده است. دراین راستا، سبک، محصول گزینش سطوح ویژه معنایی، واژی- دستوری و آوایی ِ زبان است:
سوار ِ دیگری می خواهد این باد که هر کجا پا می گذارد جای پای رفته دارد نه اسب نه افساری به دست دارم هرچه می دوم بیشتر دیر می کنم به هر کسی رسیده ام از من گذشته بود گذشته ام گذاشتم که بگذرد من از خودم بیرون نرفته ام که به جایی رسیده باشم کوتابلو؟ کجاست راه؟ به هر جا که می رسم از آن گذشته ام
فی البداهه ص 10
دفتر اول کتاب « فی البداهه» با عنوان ِ « علی عبدالرضایی»، عمدتا ناظر بر اشعاری در فرم ها و مفاهیم مألوف است. در این بخش- متن- عرصه ی تبیین ِ روابطِ بینامتنی میان سروده های حال و گذشته ِ این شاعر است. هم پرسی و دیالوگ میان ِ شعرهای این دفتر با سروده های کتاب « این گربه ی عزیز» در خدمت احیای همان فرم های مألوف است. اگر چه به آفرینش ِ نمونه های درخشانی انجامیده ست. در این ارتباط، شعرهای « من از خودم بیرون نرفته ام»، « چارشانه بود»، «روسپی»، «بادبادک»، « هزارتاهم روش»، « مسافر»، « من کله شق بودم»، «مرا ببخش» ، « قول می دهم» و ...مثال زدنی ست. بی گمان شعرهای دفتر اول « فی البداهه» بازتابِ حقیقی ترین کُنش های زیست- معنایی شاعر در الگوسازی زبان و بیانی حسی-عاطفی ست. عبدالرضایی در این دفتربر خلافِ همیشه، با برهنه نمایی ِ من ِ شعری اش به تبیین ِ من ِ واقعی ِ خود می پردازد. « من » ای که بی هیچ تکلّفی از آن پرده برداری می کند. اگر « من ِ » معترض و عصیانی ِ «این گربه ی عزیز»، با ارائه ی « مانکن» های شخصیتی، از روی عمد دست به تخریب جوهر ایده آلی ِ خود می زد و در جدالی کین خواهانه با کلیشه های عُرفی ِ اخلاق بود، من ِ « فی البداهه» بویژه در دفتر ِ اول، تبلور عمیق حسّیت دردمند و انزوای جهان ِ آرمانی- اخلاقی ِ اوست:
من عاشق ِ تو اَم بودم در را به خانه راه نمی دادم عشق ِ تو گاوی بود که در دره های درونم ماغ می کشید ماااا... همان ص 25
روا نبود اینهمه عاشق ولم کنی بغلم کنی تا بوی تو بگیرم و در باغ ِ پرتی بمیرم همان ص 32
شاید زمین کُپه ای خاک باشد افتاده این پایین باید ولش کرده باشند در جوبارکی چون قایقی کاغذی که در کودکی م رها کرده اند... همان ص 30 در « فی البداهه» برخلاف مجموعه « این گربه ی عزیز» تحلیل ِ تنهایی ِ جمعی و به چالش کشیدن ِ بحران ِ اجتماعی ِ هویت، نمود شخصی تر و قائم به ذات تری می یابد و با رویکردی فردی به بازگشت و نقد درون همراه است. گویی دغدغه های عمیق ِ شاعر « این گربه ی عزیز» در پیِ سترونیِ ذهنِ« جماعت فقر» و عدم درک و همسویی آنان، به سکوت و نظاره کردن ِ او انجامیده ست و شرحی اینگونه یافته ست:
آمده بودم خودم را بزرگ... اگر نشد در تمام ِ آدمها خانه پیدا کنم نشد جهان را دوباره تعمیر.... نشد! زمین کودتا کرده بود و من کورتاژ و چند تا سگ در دره های درونم سورتمه در برف می کشید... همان ص 44 می روم و تنهایی ِ خودم را انجام می دهم همان ص 88
در دفتر دوم این مجموعه با عنوان ِ « هاپ چی» شاهد کارکرد فرم های زبانی ِ تازه و پیشنهاد دهنده ای هستیم که متضمن ِ شیوه های جدیدی از لحن و بیان ِ توصیفی-روایی ست. در این بخش، شعرهای « سربازی»، « آدم های بزرگ»، « کالباس»، « تنهایی» ، « که»،« وصیت نامه» و « هنرپیشه» محل تأمل است:
پسر بچه ای بودی کوچک مثل ِ تمام ِ شاعران ِ بزرگ دردهای کوچک داشتی داری و هر کجا می رفتی می روی تو را بزرگ می کردند می کنند مثل ِ تمام ِ آدم های بزرگ! همان ص 49
دفتر ِ سوم « فی البداهه» با عنوان ِ « فی البداهه»، مصداق ِ کارکرد چند پهلویی واژگان و تکثر ِ فضاهای شعری ست. شعرهای این دفتر به یک اعتبار تکلمه ی آوانگاردیسم ِ مجموعه اشعار قبلی این شاعر است. در این بخش، نقب زدن به لایه های فرهنگی اندیشه ساز ِ زبان، عامل تنوع ِ موقعیت های ژنریک متن است:
عکس فوری عربده فوری مرگ فوری بود دیدی؟ دنیا دمَرافتاده ست که نبیند رادیو خش دارد که نشنوند شنیدی!؟ شاید مرگ سهم ِ کسی باشد که با خودکار و دار ِ خودش خواست بنویسد بنویس ما که در گریه چادر زدیم چگونه پشتِ مردی بایستیم که پشتِ هیچکس نیست... همان ص 73
در فی البداهه، موسیقی به عنوان ِ عامل هستی بخش ِ شعر، حاصل هم آوایی ِ ارکان ِ کلام، انسجام آوایی و تقارن ِ آواهاست که با ایجاد ریتم و هارمونی به نوع ویژه ای از لحن سازی در بیان ِ شعری انجامیده ست:
که بود که گفت...؟ من!؟ هه! بیرون ِ صفحه ی شطرنج اسب که من که هرگز هی نکرده ام طی کرده ام ایست را که مخفی کنم... از چی؟ حرف برده ام پستو که قایم کنم... از کی؟.. همان ص 62
در مجموعه ی فی البداهه، متن با جذب عناصر پیرامتنی( عناصر متعلق به هستی ِ خارج از متن) آنها را به قالب خود در می آورد و به این وسیله به تعریف استتیک متن غالب می پردازد. متن مکتوب که مجازی از حقیقت ِ پیرامتن و عرصه ی تبیین ِ جهان ِ ثانوی ِ مفاهیم است جایی که فرم های گوناگون بیان، سنتزی از مفاهیم ِ نمادین اند:
تو آن خیابان بودی که خیلی زود از هم گذشتیم من « زامپانو» بودم ببخشید هستم! هرجا که پا می گذارم لب ها تکان می خورند که دیوانه باز هم آمد... همان ص 98 اگر از بمیرد ویا رفته باشد جایی بیرون ِ متن من همه جا اذ تو تا فارصی دال ِ دیگر بگیرد از زال رستم بخرد شاهنامه بنویسد... همان ص 59
عبدالرضایی با ایجاد بدعت در پیشینه های کارکرد زبان، دست به فرهنگ سازی ِ زبانی می زند. در این راستاست که نوع خاصی از گزینش و چیدمان ِ واژه ها، در خدمتِ اعمال ِ عصبیت ها و حسّیاتِ عمیق ِ شاعر قرار می گیرد:
بکش پایین که باد بیشتری قورت می دهد پرچم! همان ص 52
« سیلی به ذوق ِ عمومی» زدم نترسیدم همان ص 36
ذکر ِ یام زکرّیای ناراضی ام ویک تنه از زن های ناتنی بیرون پریده ام همان ص 55
مرگ مدیر ِ کراواتی ِ اداره ی ماست همان ص 89
اینجا یعنی دو چشم چرانی بین ِ دوجوانی دو بیست و اندی جان ِ به لب رسیده آنی! همان ص 82
چارشانه بود مثل ِ عمارتِ حاجی پدرم! و چون تکه ای از خاکِ باغچه مادرم کنج ِ حیات نشسته بود همیشه که تا امروز هم گریه کند همان ص 11
در این مجموعه، زبان به سوی شیوه ای از نمایش انسان گام برمی دارد که بررویداد متکّی ست. شیوه ای که درآن، ماجرایی که توصیف می شود از هر تأویلی مهم تر است:
آمد! حقیقتِ تکه پاره شده ژنده ژولیده آمد من در خیابان فقط گمان کرده بودم تو اقرار کردی بعد هم تاریک شد چیزی میان ِ من و ماه... همان ص 97
سراسیمه یورتمه می رفت اشکهاش بر گونه هاش و پدر که می آمد هارّوهور کوه کندی مگر!؟... همان ص 12
عبدالرضایی در «فی البداهه» نمایش واقعی تاریخ را با نمایش ِ زیباشناسی ِ هنر مساوی می داند. در شعر ِ او« حقیقت» به صورتِ بُرش هایی از تخّیل و رویداد درآمده اما تحریف نشده است. در کتابهای او با تخیّل ِ آبستره مواجه نیستیم بلکه غنای تخیّل، از عادّی ترین و ملموس ترین واقعیت ها منتج شده و در خدمت تحلیل و دراماتیزه کردن عناصر دشواری از زندگی معمول انسان درآمده است. دراینجا کشف و تلاقی ِ ادراک و واقعیت، از طریق ِ انطباق عناصری واقعی و تخیّلی به وقوع پیوسته ست. جهانی مشخصا فردی که به شدّت اجتماعی شده و متن ِ تنهایی ِ جمعی در عصر ِ ماست:
دعا کنید! ما در زمین گیر کرده ایم و تنها با دو پا راه می رویم که باقی دودستی کف بزنند... همان ص 110 ...چقدر دلم چر می زد زیر ِ این آسمان برای سگی اعتراف کنم که اینجا من با سگم زندگی ِ سگی دارم می خواستم زمین را در همین صفحه نگه دارم روز را از تن ِ دنیا درآرم و آنجا ته ِ این سطر پرتش کنم این جا... همان ص 45
در این کتاب، برهم زدن ِ هنجارهای بیانی، ناظر به وضعیتِ بی نظمی ِ همه جانبه ای ست که از روند مداوم تغییر در ساختار اجتماعی ِ ادبیات ناشی می شود و به گونه ای عمدی به گسست و فروپاشی ِ انسجام پاره ای از روایت های متنی می انجامد. عبدالرضایی به گمان ِ من حرفه ای ترین شاعر ِ معاصر محسوب می شود زیرا شاهدیم که وی هر ساله تجربه ی جدیدی را وارد ِ بازار ِ نشر کرده ست. تجربه هایی که در هر کتابِ او متضمّن ِ پیشنهادات و شیوه های تازه ای برای سرودن است. این شاعر در فی البداهه با طرح تابوهای اخلاقی،به تبیین ِمنش ِ اخلاقی جدیدی می پردازد مَنَشی متباین با کلیشه های هنجاری آسیب دیده و کلاسیک، که به طرز فاجعه بار و ریاکارانه ای از عیوبِ ذاتی ِ خود رنج می برند. عبدالرضایی، متعهد به اخلاق ِ خود ویژه ای ست که معصومانه در شعرهایش به طرح و دفاع از آن پرداخته ست. اخلاقی که هر چه باشد دغل و ریاکارانه نیست:
من با تو من با او من با همه هستم کتمان نمی کنم! همان ص 18 در زبان ِ او تأثر نسبت به وقایع پیرامون، انعکاسی ویژه دارد. همچنانکه پیش تر در کتاب« این گربه ی عزیز» با روایتِ تکه تکه شدن ِ فرهنگی، عدم تعیّن عاطفی، فاجعه ی مهاجرت و بحران هویت، اخلاق، سیاست و جامعه روبرو بودیم، در « فی البداهه» نیز شاهد انعکاس ِ این بحران در متن ایم. به همین اعتبار، شعرهای این دفتر، نیازمند ِ همدلی و مشارکت ِ فعال ِ مخاطب اند:
زندگی عمارتی ست که بر اولین پله هاش پا سست کرده ام و زمین قمارخانه ای که هر که در آن بیشتر می برد می بازد! همان ص 85
در پایان ، این قلم براین باور است که بر خلاف آنچه در رو ساخت و سطح شعرهای این مجموعه مشاهده می شود، شاعر به دلیل ِ اعتقاد به اخلاقی خودویژه و نگرانی ِ تاریخی، خود را موظف می داند که طرح بحران کند. لذا خود را در جایگاهِ سوژه ای قرار می دهد که شاید کمتر شباهتی به او داشته باشد. او می داند که سرکوب جنسی، خلاقیت را از بین می برد، پس در این راستا دست به روشنگری می زند. من معتقدم که عبدالرضایی را دقیقا آن چیزهایی که پنهان می کند، تشکیل می دهد.
|
![]() |