| در ناکجای هستنم
کتاب، چند سفید به هم پیوسته، مشتی سیاه از هم
گریخته و درهم از تنهایی من و درهم از تنهایی ما. از زمانی که انسان زبان را تنها وسیلهای برای برقراری ارتباط و ابزاری در خدمت فرآیند پیامرسانی و دستگاه رسانهای خود میدانست قریب یک قرن گذشته است. جایگاه مهمترین ویژگی بشر و انسانیترین پدیدهی هستی ابتدا به مبنای اندیشه و بستر تفکر آزاد او ارتقاء یافت و سپس اندک اندک بدانجا رسید که فلاسفهی ساختارگرا در نیمه اول قرن بیستم میلادی صراحتاً اعلام میکنند که زبان مبنای هستی است و جهان بر پایه زبان شکل گرفته است. البته باید به این نکته هم توجه داشت که اشارات پراکنده به چنین جایگاهی برای زبان قدمتی بسیار طولانیتر از سدههای بیست و بیست و یکم میلادی دارد که از آنجمله میتوان به سطری درخشان و زبانزد از کتاب عهد عتیق اشاره کرد که می گوید: «در ابتدا کلمه بود». یا آیهای از قرآن کریم که عیسی پسر مریم را کلمه الله می خواند و یا پدیدهای مثل اسم اعظم که در بسیاری از ادیان به عنوان کلید گشایش گنجینههای هستی در اختیار مؤمنان راستین قرار میگیرد. اما به هر روی همچون بسیاری دیگر از پدیدههای عالم اندیشه، گردآوری، تدوین و تبدیل آن به یک جریان فلسفی و فکری، به غرب و قرن بیستم میلادی بر میگردد. و از همین زمان است که جستجو در چیستی زبان دغدغه اصلی فلاسفه میشود و غرق شدن در هستی آن مشغله بی پایان شاعران. احسان هاشمی شاعری سختگیر است. زبان در شعر او به مثابه آب حیات است و به همین دلیل قطره قطره آن را با وسواسی دقیق و کمتر دیده شده به کار میبرد. چرخش قلم احسان بر روی صفحه سفید کاغذ، یادآور آبیاری قطرهای زمینهای بایر است. کلمه در شعر احسان از تقدسی ماورائی برخوردار است و همین مسئله باعث میشود که او با استفاده کمترین از این ذخیره و گنجینه بشری، دشتی فراخ و گسترده از ذهنیتهای نوین شاعرانه خویش پیش چشم مخاطب باز کند. این ادعایی بی پایه و گستاخانه نیست برای اثبات آن در این مقاله تنها، عنوان کتاب یعنی ترکیب توصیفی «تنهای درهمم» را پیش روی خود قرار داده و به ظرفیتهای نهفته در آن میپردازیم. به لحاظ ادبی و بر مبنای دستور زبان فارسی، چهار خوانش مجزا و مستقل از این ترکیب، قابل استخراج است. نخست این چهار خوانش را از هم تفکیک میکنیم و سپس به بررسی آنها میپردازیم باید به این نکته نیز توجه داشت که آقای هاشمی خود عنوان کتابش را در پشت جلد به صورت تنهای درهمم و در روی جلد به صورت تنهای درهمم نوشته است. اما این تنها تفکیک قابل برداشت از این ترکیب نیست چرا که حرف «م» که به عنوان ضمیر ملکی اول شخص جمع به انتهای کلمه «درهم» اضافه شده است دو خوانش دیگر را نیز به جمع بالا اضافه می کند. بنابراین ترکیبهای مورد نظر را میتوان به این صورت برشمرد: 1- تنهای درهمم به معنای تحت الفظی«تن (بدن) های درهم من». البته قرار دادن کلمه بدن به عنوان معادل تن کار صحیحی به نظر نمیرسد و در اینجا از سر ناچاری انجام میشود چراکه «تن» ظرفیتهای زبانی خاص خود را دارد که در «بدن» یافت نمیشود و اصولاً اینگونه معادل گذاریها در نقد ادبی امروز کاری مردود است. 2- تنهای درهمم به معنای تحت الفظی «من تعدادی تن «بدن» درهم هستم». 3- تنهای درهمم به معنای تحت الفظی «من فردی تنها و در خود فرو رفته هستم» که در اینجا نیز باید به این نکته اشاره کرد که «در خود فرو رفته» معادل مناسبی برای کلمه درهم نیست و تنها از آن جهت که مخاطب محترم بتواند خوانشهای مورد نظر را در ذهن خود تفکیک کند مورد استفاده قرار گرفته است. 4- تنهای درهمم به معنای تحت الفظی یک فرد تنهای در خود فرو رفته که مال من است. من این خوانش چهارم را از محدوده بخث خارج میکنم چرا که برای ورود به آن، تنها باید به پس زمینهای رمانتیک تکیه کنیم که به هیچ عنوان رنگی در آثار احسان ندارد و به ویژه هیچگونه همخوانی با طرح جلد کتاب مورد نظر ما پیدا نمیکند. از این رو صرفاً سه خوانش ابتدایی را مورد بررسی قرار میدهیم. این سه خوانش ابتدا به صورت مجزا و سپس در کنار هم مورد بررسی قرار میگیرند. طبیعی است که برخورد اینگونه با این کتاب دست کم در ابتدا کمی رنگ و بوی بررسیهای علمی و سنتی ادبیات را به خود میگیرد که عموماً اهالی شعر از آن گریزانند و ترجیح میدهند با کتاب و متون ادبی برخوردی بی واسطه داشته باشند. امیدوارم بتوانم در انتها کمی این نقیصه را بر طرف کنم. 1-تنهای درهمم: به معنای تحت الفظی«تن (بدن) های درهم من» : یک روح در یک تن یک روح در دو تن یک روح در بی نهایت تن. من تکثیر شدهام در من، تو و ما. اینکه یکنفر خودش را متکثر در تمام همنوعانش ببیند چیز جدیدی نیست. به خصوص اگر بدانیم که آن یکنفر یک شاعر است. آنگاه پس زمینه تاریخی ذهنمان فعال میشود و نمونههایی را به یاد میآوریم که حاکی از فراگیر بودن چنین اندیشهای در بین شاعران است. بخشی از هویت افتخار آمیز ما ایرانیان هنوز هم بر سر در سازمان ملل خودنمایی میکند: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند. گوهر مشترک انسانی همواره همچون گنجینهای بوده است که شاعران را چون جویندگان طلای قرن هجدهم به دنبال خود به هزار توی پر پیچ و خم هستی کشانده و هر از چند گاهی چهره زیبا و اغواگر خود را به رخ میکشاند تا کسی پیدا شود و وجود آن را فریاد بزند هر چند که عموماً مردم او را دیوانه میخوانند. وقتی نامههای نیما را میخوانیم میتوانیم ردپای اینگونه اندیشیدن را در نوع نگاه این شاعر بزرگ به محیط و مهمتر از آن به مردمان پیرامونش بیابیم. اگرچه این ویژگی را میتوان از کلیت این کتاب درک کرد اما برای نمونه در اینجا به یک بند از نامهای که او در 13 فروردین 1308 به ارژنگی نوشته است اشاره می کنم: «عید من همین پیج روزه بود. دهاتیهایی که اسم مرا از دور شنیده بودند به دیدن من میآمدند و تمام خویشانم در برابر چشم من. شغل آنها یا زراعت یا حشم داری یا نوبانی است. تمام عدهای منزه، همه سربلند. تمامشان مقدس در زیر پاهاشان عظمت علمی، نقطه پست و نامریی بود. تا عمر دارم باید از آنها حرف بزنم. هر چه هستم چون از بین آنها بوجود آمده، مدیون آنها خواهم بود. از روی خیرخواهی به مردم باید دستور بدهم آسان زندگی کنیم. همه مثل آنها سربلند و منزه و مقدس خواهید بود.» مدتهاست این دلمشغولی من شده است که چرا شهیدای شهر در شبانه شاملو پس از اینکه تنها و تنها یک نفر یعنی عمو یادگار را صدا میزنند پاسخ از یک جمع میگیرند: «مستیم و هوشیار/ شهیدای شهر/ خوابیم و بیدار/ شهیدای شهر». اما نکته مهمی که در اینجا باید به آن اشاره کنم این است که اگر چه از کلمه «تنها» و بویژه با توجه به ضمیر ملکی «م» که در انتهای ترکیب آمده است میتوان ارتباط و اتصال تمامی این تنها را به یک حقیقت واحد برداشت کرد اما واقعیت این است که وجود کلمه «درهم» حال آن را چه به معنای «مخلوط» به کار ببریم و چه به معنای «در خود فرو رفته» نوعی افتراق، انزوا و از هم گسیختگی را نیز به آن اضافه میکند و این دقیقاً همان عنصری است که اندیشه نهفته در پس پشت این ترکیب را بیش از پیش برای ما عریان میکند. جامعه بشری البته روح واحدی دارد. گوهر مشترک بشری بدون تردید حقیقتی مسلم است و بنی آدم اعضای یکدیگرند. اما واقعیتی که امروزه روح حساس انسانهایی خاص آنرا با درد و اندوه درک میکند این است که انگار این روح مشترک لحظه به لحظه کمرنگتر میشود و این پیکره کهن و مقدس اندک اندک در حال متلاشی شدن است. تنهایی که این روح واحد در آنها دمیده شده بود واقعاً درهمند هر کس به راه خود میرود و بیاعتنا به آن که از کنارش عبور میکند تنهای به تنهاش میساید و میگذرد دیگر هیچ برادری شبیه برادرش نیست و راههای زندگی، با هم زوایای منفرجه دارند همه به دنبال تقاطعهای غیر همسطحاند که مبادا راهشان به دیگری برخورد کند. این تفرد و انزوای پر تراکم انسانی، که همچنان خود را به همان روح مشترک متصل میداند و این تضاد، تناقض، چالش و کشمکش که بین تمایل انسان به حضور در یکپارچگی و وحدت بشری از یکسو و جاذبه استقلال و منفرد و منحصر به فرد بودن از سوی دیگر ایجاد شده است بشر هم عصر ما را به موجودی مضطرب، مغشوش و در خود فرو رفته و جامعه او را به جامعهای نامنظم متراکم، سرسام آور، بی ربط و از همه مهمتر بی معنا تبدیل کرده است که از هر دو زاویه مورد اشاره لایق و شایسته صفت درهم است. اما آیا این درهم بودن را باید با درد و اندوه گریست یا باید آن را با افتخار فریاد زد. آیا در حال فرو افتادن به قهقرا هستیم یا پرواز به اوج. از کجا که این هم یکی از مراحل سیر تکاملی بشر نباشد. شاید داریم به آنچه عرفا در اوج خلسه عرفانیشان به آن کثرت در وحدت و وحدت در کثرت میگفتند جامه حقیقی و واقعی میپوشانیم. آیا این تفرد انسانیست یا مسخ و جمود نعشی انسانیت. کدامیک مطلوب بشر است یک جامعه انسانی، یا مجموعهای انسان که در کنار هم زندگی میکنند. در اولی انسان منفرد، مستقل، قائم به ذات و منحصر به فرد به فراموشی سپرده میشود و در دومی نیاز او به زندگی اجتماعی تحت الشعاع قرار میگیرد. اینها تماماً سؤالاتی هستند که در چنین خوانشی از این ترکیب به ذهن متبادر میشوند اما خوشبختانه کسی وجود ندارد که از بالا پاسخ نهایی را به شما حکم کند و همین باعث میشود تا مخاطبانی چون من ساعتها به آن فکر کنند و احساس کنند که قبل و بعد از خواندن عنوان این کتاب یکسان نبودهاند و انگار چیزی در جایی تغییر کرده است. 2-تن های درهمم به معنای تحت الفظی «من» تعدادی تن یا «بدن» درهم هستم» در نگاه اول آنچه به ذهن متبادر میشود این است که بسیاری از مؤلفههای این خوانش با خوانش قبلی یکسان است. اما همان اندک تغییر ایجاد شده باز هم پنجرهای جدید را باز میکند تا به ذهنیتهای تازهتری دست پیدا کنیم. یکجای صورت مسئله فرق کرده است. حرف «م» که تا پیش از این ضمیر ملکی اول شخص مفرد بود حالا به اختصار بر «هستن من» تأکید میکند آنهم با همه تنهای درهمی که دارم. آنچه تغییر کرده است به هیچ وجه کم اهمیت و کوچک نیست. بودن در حال حاضر یا همان «هستن» دغدغه ازلی و ابدی انسان بوده هست و خواهد بود. استاد گرانقدرم علی طهماسبی در کتاب بودن دشوار آدمی میگوید: [«بودن» تکرار نیست و هیچ کس در زندگی فردی و در «بودن» پیوسته خویش تکرار خودش نست بلکه ادامه خویش است. حتی بیراهه رفتن و به ثمر نرسیدن هم نوعی ادامه دادن است. اما به هر تقدیر تکرار نیست تمایل به هر تکرار، یا تمایل به هر بازگشت، ایجاد عادت است و آغاز انهدام و نابودن «بودن» جسارت خرق عادت میطلبد... این بودن همچون «شیوای رقصنده است هستی با رقص موزون، متوالی و نا مکرر او میرقصد و با نیست شدن هر لحظه، هستی تازهای را به هستی پیشین متصل میکند و اگر دست از رقص و پای از حرکت برگیرد هستی به ژرفای نیستی و نابودن پرتاب میشود» . اما احسان از تن میگوید نه از انسان. کلمهی تن در بطن خود، نوعی سردی، جمود، بی روحی و مجسمهوارگی را میپروراند و آن را به مخاطب انتقال میدهد. تن، بی روح است. تن جان ندارد، گرما ندارد. شاید بتوانیم از زبان فروغ بگوییم «نام آن پرنده که از قلبها گریخت ایمان بود» و یا از قول علی طهماسبی که میگوید «از خصلتهای عمده «عشق» آن است که تقوای ستیز با ماندن راه میآموزد، از پلشتی و نکبت روز مرگی میرهاند و جسارت خرق عادت را به آدمی ارزانی می دارد و میتواند قالبهای قیرگونه را بشکند و بسوزاند... و چه ناکام است نسلی که نتواند «عشق» را تجربه کند». تنها نمیرقصند، تن ها پای نمیکوبند فقط درهم میلولند و تنه به تنه هم میسایند. عشقی وجود ندارد پرنده ایمان پریده و شیوای رقصنده مرده است. اما در پس پشت این فضای آکنده از نکبت روز مرگی انگار کسی هست که هنوز هم بر هستن خود پافشاری میکند. همو که «میم» آخر به او باز میگردد. همو که میگوید «من تنهای درهم هستم». او کیست. نمیدانم چرا مدام میخواهم به جای آن «او» یا آن «من» انسان را جایگزین کنم. شاید هنوز هم در درون خودم به بقای او امیدوارم و این ناخودآگاه من است که تحلیل و برداشتهایم را فرماندهی میکند. انسانی که به روز مرگی گرفتار آمده است. انسانی که به دنبال تقاطعهای غیر همسطح میگردد. انسانی که درهم از تنهایی خود شده و با تنهایان دیگر جامعهای درهم را تشکیل میدهد همان انسانی است که هنوز هم نفس میکشد و میگوید: من هستم.
3-تنهای درهم به معنای تحت الفظی «من» یک فرد تنهای در خود فرو رفته «هستم». با من به سرزمین خودم کوچ کن/ تنهاییام میگوید/ مینویسدم/ پاک میکند/ پاک نمیشود . تنهایی پدیده عجیبی ست. هرگاه به آدم میچسبد باقی چسبیدهها را دور میکند. تنها جفت آدم است که هیچ هوویی را بر نمیتابد. هم ترسناک است هم جذاب. هم آدم را مالیخولیایی میکند هم شاعر. شاعر اساساً تنهاست. حتی اگر در جامعه و در میان «تنهای» دیگر بلولد. حتی اگر صبح به سر کار برود و شب، خسته و کوفته به خانه برگردد. حتی اگر از سر ناچاری مسافرکشی کند و حتی اگر پنج شنبه برایش روز دیگری باشد باز هم تنهاست. تنهایی چیز عجیبی ست. به مکان جغرافیایی که در آن زندگی میکنیم ربطی ندارد. به زمانی که در آن حضور داریم وابسته نیست حتی به تعداد «تنهایی» که پیرامونمان هستند هم کاری ندارد. وقتی بیاید دیگر آمده است. از این جهت به مرگ میماند و از خیلی جهات دیگر هم. تن شاعر تنها نیست نگاهش تنهاست. روحش تنهاست. جهان بینیاش تنهاست. او چیزهایی را میبیند که دیگران نمیبینند چیزهایی را حس میکند که دیگران نمیکنند چیزهایی را میخواهد که دیگران نمیخواهند و چیزهایی را نمیخواهد که دیگران میخواهند. گاهی اوقات فکر میکنم زجرآورترین نعمتی که خداوند در اوج لطف و محبتش به شاعر اعطا کرده یک جفت شاخک حساس و قدرتمند است که روی سر همه این انسانهای عجیب و غریب سبز شده است. و چه چیزی از این زجرآورتر که کمترین و کوچکترین تحریک موجود در سرتاسر هستی همچون نیشتری پوست و گوشت شما را مجزا شد و فریاد دردمندانهتان را به آسمان بلند کند و درست همینجاست که وقتی هیچ یک از «تنهای» دیگر درد شما را نمیفهمند طلب از بیگانه را رها میکنید، به آنچه خود داشت فکر میکنید به سرزمین خودتان پناه میآورید و چون به آینه نگاه میکنید میگویید «تنهای درهمم». فکر میکنم مخاطب محترم هم متوجه شده باشد که اندک اندک و شاید به صورتی ناخودآگاه به سمتی پیش میرویم که هر سه خوانش مورد بحث را با هم و در کنار هم ببینیم. شاید حالا بتوانیم خود را کمی از واسطهگری و دلالی ادبیات رها کنیم و به آن مواجههای با ترکیب مورد نظرمان برسیم که بیش از آنکه بخواهد سؤالات فلسفی و ادبیمان را پاسخ دهد بتواند ارضایمان کند. بخصوص احساس میکنم این خوانش آخر تکاپوی دیگری دارد انگار میخواهد سایرین را در خود هضم کند به نفع خود مصادره کند یا در فضایی صلح جویانهتر آنها را در کنار خود قرار دهد. انگار خودش هم میداند که بدون آن دوی دیگر ناقص است. شاید تنهایی ابتدا گریبان خود او را گرفته و در خود فرو برده است. آن دو خوانش ابتدایی تا حدود زیادی قائم به ذات بودند و به تنهایی هم میشد درکشان کرد اما این یکی... مشکلش اینجاست که تنهایی فقط در جمع معنا میدهد. مثل نور که بدون تاریکی درک نمیشود و زندگی، که بدون مرگ. بدون آن «تنها»یی که درهم میلولیدند این تنهایی که در خود فرو رفته پیدا نیست. تازه میخواهد همچنان بر بودن، هستن و خواهد بودن خود پافشاری کند و از همه بدتر آنکه باید نگران همان «تنها»ی درهم هم باشد چرا که بنی آدم اعضای یکدیگرند. و او خود را در تمام آن «تنها»ی دیگر منکثر میبیند. چه درد بی پایانی دارد آنکه میخواهد در این دنیای مسخ شده، همچنان انسان بماند. چه حس زجرآوریست اینکه دردهای بی پایان همان جماعت مغشوش و درهم را فریاد بزنی، گلو بدرانی و گریبان پاره کنی اما نه کسی تو را ببیند و نه کسی تو را بشنود. ابلها/ مردا/ عدوی تو نیستم من/ انکار توام. چرا در خود فرو نرود، چرا در هم نباشد. جایی برایش باقی نگذاشته و مجالی به خود نمایی او نمیدهند او بی جهت خودش را به این مجموعه شعر نچسبانده است. خودش میداند که پناهی جز شعر و مجالی جز زبان ندارد. او حرفهایش را که به بیان نمیآیند به زبان میآورد. او در کلمه نفس میکشد در کلمه زندگی میکند و در شعر به پرواز در میآید. او به شکرانه این فرصت دوباره زندگی، هر روز و هر لحظه پیش چشم مخاطب کتاب همچون شیوای رقصنده، هستن همیشه خود را دست میگیرد و پای میکوبد و اینگونه به سرود میآید: هر کلمه ممد حیات است. چه آن دم که نوشته میشود و چه آن دم که خوانده میشود. پس در هر کلمه دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
|
![]() |