هستارِ هم تن‌خواهی و نر سوژه‌گیِ قدرت

سعید احمدزاده اردبیلی


 


 

 

پست مدرنیست ها ادعا می‌کنند که از رهیافت های علاقمند به عمق، ناخرسندند؛ از رهیافت‌هایی که استدلال می‌کنند می توان هر چیزی را چونان بازنمایی حقیقتی درونی فهم کرد که انتظار عیان شدن را می کشد. پست مدرنیست ها تعلق خاطر مشابهی را نسبت به ظاهر یا نمود دارند که فی نفسه آن ها را ارزنده می دانند. این علاقه را می توان مرتبط با دل مشغولی دیگری دانست که پست مدرنیست ها نسبت به فرهنگ عامه و نه روشنفکرانه، نشان می‌دهند. چشم اندازهای پست مدرنیستی، به این ترتیب رویکردی انتقادی به مدرنیسم را در پیش می گیرند، که چون شیوه یی از اندیشه تلقی می شود که ویژگی های آن عبارتند از داعیه های فراگیر واقتدار طلبانه. مدرنیسم درپیوند با قطعیت و نخوتی است که با تمایلش به جستجوی بنیانی برای تمام پدیده ها نشان داده می‌شود.

فمینیسم پست مدرن گرایش به این دارد که تفکر مدرنیستی را به برداشتی ویژه ازنرینگی و لذا توجه به جهت داری مردانه ی داعیه های حقیقت جهانشمول ، ربط دهد. داعیه های شناخت حقیقت بی طرف نیستند ، بلکه به لحاظ جنسی جهت دار بوده و در پیوند با قدرت هستند. نقد پست مدرن از داعیه های جهانشمول و کلیت ساز که مشخصه ی اندیشه ی بنیانی است، تردیدهایی را درباره ی خود فمینیسم بر می انگیزد. رد کردن زن ستیزی ، سلسله مراتب جنسی و حاشیه نشینی زنان در جریان اصلی اندیشه ، از سوی فمینیسم و نیز سیاست بدیلی که این طرد به بار می آورد ، به طور نمونه وار طرحی تبیینی را درباره ی رجحان مردانه شامل می شود.
فمینیسم پست مدرن پیشنهاد می کند که باید انگارش های جهانشمول گرا را درون اندیشه‌ی فمینیستی هم چون هر کجای دیگر برملا ساخت. بنابراین مسئله ی عناصر اقتدارگرای ممکن درون اندیشه ی فمینیستی مطرح می شود، تا آن جا که این امکان منتفی نیست که فمینیسم تعبیری کاملن فراگیر و واحد از قدرت و از مقوله ی زن را به خدمت گیرد. برداشت هایی کاملن یگانه از قدرت و سوژه های قدرت در فمینیسم به طرز خطرناکی اقتدارگرایانه تلقی می شود، چرا که به سرکوب و حذف این امکان مبادرت می ورزند که ستم برای زنان یکسان نیست و تمام زنان همسان نیستند. به این ترتیب، انگارش های جهانشمول گرا ممکن است به طور کنایی به تکرار رویه های ستمگرانه یی منجر شود که فمینیسم امید ازمیان برداشتن آن ها را دارد. این چشم انداز انتقادی درون فمینیسم پست مدرن ضرورتن به معنای صرف نظر کردن از تمام داعیه های تبیینی ، هر شکلی از تفکر کلی ، یا هر برداشتی از جامعیت نیست، اما پست مدرن مسلمن به نفع واگشایی مجموعه ایده هایی که فمینیسم را توصیف می کنند، استدلال می کند، به این منظور که به صراحت و دقت آن ها بیفزاید و عناصر آن مجموعه را واسازی کند.
دیگر ویژگی پست مدرنیستی در رابطه با نقد بر برداشت های مدرنیستی از سرشت خود شکل می‌گیرد. مدرنیسم به چشم اندازی انسان گرا ربط داده می شود که از اندیشه ی روشنگری نشأت گرفته است ، یعنی اندیشه یی که سرشت ذاتی خود را مبتنی بر خرد می انگارد. درهمین راستا، خود هم چون هویتی منسجم و یگانه یا واحدی خودمختار که حول محور این هسته ی تعقلی سازمان یافته است، فهم می شود. این مفاهیم درباره ی ماهیت خود و سوژه ی یگانه از صبغه یی جهانشمول و انتزاعی برخوردار می گردند، اصولی که فارغ از متن و زمینه ی تاریخی و فرهنگی پیش فرض گرفته می‌شوند. پست مدرن ایده ی یک شالوده یا هسته ی منسجم مرکزی برای اجتماع خود را به دیده ی تردید می نگرد، تصوری که از اهمیت محوری در مدرنیته برخوردار بوده است و درعوض بر سر ساخته شدن شکننده ی سوژه متمرکزمی شود، یعنی بر چند پارگی درونی آن و نیز بر صورمتنوع اش. این نفی تعبیری عقل گرا از خود و به دنبال آن توجه به بی ثباتی سوژه ی نوعی، هم پوشانی پست مدرن و صور معینی از روانکاوی را نشان می دهد، اما نقد پست مدرن از جهانشمول گرایی و رویکرد تک علتی تمایل به این دارد که در برابر مدل تبیینی کلانی که در روانکاوی هست، ایستادگی کند.
فمینیسم پست مدرن با حفظ شکاکیتش نسبت به وجود یک بنیان برای اجتماعی بودن خود، تعبیر مدرنیستی از سوژه ی یگانه را که سرشت جهانشمول خود را مشخص می کند، عملن مردانه می‌انگارد. بنابراین چنین رهیافت مدرنیستی ای در معرفی دیگر به مثابه درجه دوم دست دارد و لذا فمینیسم پست مدرن این امر را به اعمال سلسله مراتب جنسی ربط می دهد. پیوندهای میان ساز و کارهای قدرت و بی طرفی انسان گرایی مدرنیستی حاکی از پیامدهای اقتدارطلبانه ی تفکر جهانشمول گراست. بر این اساس ، فمینیسم پست مدرن مسائلی را نشان می دهد که درون گفتمان های انسان گرا که یک عمومیت نهفته میان تمام افراد را پیش فرض می گیرند، بروز می کنند. این راهبرد مترادف است با دل مشغولی با متزلزل سازی، تضعیف یا حتا شاید استحاله ی مفهوم هویت، با توجه به پیوندهای آن با سرشت یگانه ی خود یا انسان گرایی مدرنیستی.
پس شگفت نیست که فمینیسم پست مدرن به بهره گیری از سیاست هویت روی خوش نشان نمی‌دهد. سیاست هویت حسی از تعلق داشتن به گروه ستم دیده را برمی انگیزد و مقوله هایی را به مثابه جوهر بودن تعیین می کند. فمینیسم پست مدرن به خدمت گرفتن هویت های گروهی در همبستگی سیاسی را اقدامی خطرناک تلقی می کند، چرا که این کار به جای آگاه کردن و ارج نهادن به خود اصیل نهفته ای که توسط قدرت سرکوب شده است، متضمن بازتکرار هویت هایی است که خود توسط ساز و کارهای قدرت به وجود آمده اند و از این رو، به طور بدیهی رهایی بخش نیستند. در این متن و زمینه، ایستادگی در برابر رجحان مردانه مستلزم پذیرش هر آن چه به زنان مربوط است، نیست و به این ترتیب فمینیسم پست مدرن از تقدیس هویت آزار دیده ی مؤنث امتناع می‌ورزد.
فمینیسم پست مدرن با متزلزل سازی برداشت های یگانه از خود و رویکرد شکاکانه به قابلیت رهایی بخش چنین برداشت هایی، بر صرف نظر کردن از تصور هویت جنسی – جنسیتی اصرار می ورزد. با این همه استفاده از مقوله ی زن هنوز با اکراه صورت می گیرد و به لحاظ راهبردی بیرون از ملزومات موجود قدرت بوده و امکان ایستادگی در برابر نرمحوری قدرت را منتفی می‌کند.
از این منظر درون مایه های چرخشی و چند پاره ی وابسته به متن و زمینه و برساخته های قدرت و خود در ضدیت با برداشت های جهانشمول از نظم متمرکز هستند. پس حقیقت یک عمل کاربردی است که به واسطه ی پیوندهایش با قدرت وضع می شود. و اگر قدرت از صبغه ای چند وجهی برخوردار باشد می‌توان ساز و کارهای آن را در ساختن سوژه ها ملاحظه کرد. زمانی که قدرت سوژه گی ها یا هویت ها را به منزله ی هستارهایی تجسم یافته بر می سازد، ایستادگی فمینیسم پست مدرن در برابر قدرت به مثابه عنصری ازعملکرد خود قدرت انگاشته می شود، حتا در صورتی به بی نظمی متداوم آن یاری می رساند.
داعیه ی فمینیسم پست مدرن این است که صور معنی، انواع، برساخته های اجتماعی و شیوه‌هایی که می توان به موجب آن ها بدن را شکل داده و مورد تفسیر قرار داد، به لحاظ جنسی خاص بوده و از نظر جنس خنثا نیست. درحالی که فوکو هویت جنسیتی را چیزی بیش از وضعیت سوژه ای درون یک گفتمان تلقی نمی کند و جستجوی عملکردهای قدرت در رابطه با خاص بودن جنسی را رها می کند. در عین حال برای قدرت کیفیتی نرینه قائل می شود و ایستادگی در برابر قدرت را به منزله ی ایستادگی دربرابر یا حتا آزادی از هویت تعبیر می کند. به این ترتیب آن دسته از داعیه های فمینیستی که مجذوب هویت، منافع یا تجربه یی مشترک میان تمام زنان هستند را چون بازتکرار رویه های اقتدارگرا تلقی کرده و از پذیرش آن ها می پرهیزد. این طرد رادیکال هویت هم چنین با عناصری از فمینیسم پست مدرن ربط داده شده، اما از هویت مؤنث ارزیابی مثبتی ارائه کرده و آن را با نوعی تمرکز زدایی براندازنده ی قدرت هنجار نرینه ، مرتبط ساخته اند. فمینیسم پست مدرن تمایل دارد به این که دعوت فوکو به صرف نظر کردن هویت جنسی را زود هنگام تلقی کند، آن هم در متن و زمینه یی که جنس مؤنث به حاشیه رانده می شود و زنان اساسن جز در رابطه با هنجاری نرینه ناتوان از بازنمایی هستند. به این ترتیب اگر زنانگی که پیش تر حاشیه نشین بود به منزله ی شکلی از ایستادگی ابراز نشود، محو شدن آن تا آن میزان که ممکن است به بازتکرار اقتدار نرینه منجر شده و نمی تواند متضمن متزلزل سازی آن باشد.
فمینیسم پست مدرن به جای مسلم انگاشتن این که هویت جنسی منفرد و ثابت است ، هویت را به منزله ی برساخته‌یی نامنسجم تر و انعطاف پذیرتر تلقی می کند. این رهیافت متضمن ترجیحی است که ملاحظه ی هویت جنسی بر حسب کثرت یا تفکیک را بر ملاحظه ی آن بر حسب هویت ها و تفاوت ها مقدم می دارد. این تأکید، شکل گیری خود توسط مناسبات قدرت را شناسایی می کند، اما از آن جایی که قدرت فی نفسه چند وجهی است و نه فقط اجباری، برساختگی متصور خود سیال است نه تقدیرگرایانه.
چنین چشم اندازی مستلزم گسستن از سازمان غالب هویت جنسی در رابطه با رجحان نا هم جنس گرایی نرینه و از مواضع بدیل یا مخالف است که توسط فمینیسم پست مدرن شناسایی می‌شود. به این تعبیر، ثبات در برداشت هایی از خود جنسیت یافته و در تصوراتی از میل جنسی مسلم فرض می‌شود . سازه گرایی توصیف شده هم در چارچوب های ذات گرا و هم در چارچوب های سازه گرای اجتماعی می تواند در هم تن خواهی قدرت دچار ذات گرایی شود. در این متن و زمینه هم تن خواهی صرفن تمایلی به خصوص نیست و هم زمان گسستی از سازمان غالب جنس و میل جنسی رانشان می دهد، به نحوی که متضمن تصوری از یک وجاهت مطمئن است. هم تن خواهی ربط مزبور مقوله‌ی جنسی را مسلم انگاشته و از تهدید مرزهای قدرت می گذرد. این توجه به کثرت و تخطی از مقوله‌ی تهدید به استحاله، تصوری از هویت جنسی را با لحاظ کردن تغییر ناپذیر خود و میل ، به شناسایی انعطاف پذیر و قابلیت کشسانی می کشاند. متعاقبن از تحدیدها می‌گذرد و سیالیت قدرت را ابزار ارجاع به تن می‌کند.
 

بازگشت