|
هرمافرودیت ۱۱
یا آدیشتیشی برای آغازش ِدههی دویّودِ هرمافرودیت یا تر پاسخی به خسروانوشیروان اهورا اهریمن
هنگردی از سنجنوشت در سه دیسهی دیدبانبرگهی هرمافرودیت، بر تارکدهای
که در خلافِ تارنمای چامهسرایی خلافتی در دهکده تاشید، بی چم ِنومین،
فرزانشورانه برسینهی کاغذ واژگان پاشید،
تا که داشته باشد روبرداری از
این بُرداری که من در همبودِ پرشیایی راست کردهام. هر سخنی کردار دارد و واژگان برسینهی سپیدِ کاغذ رفتاری که از آن بردارها برمیخیزد، سزاست آیا که اندازهای برازندهاش تاشید؟ میتوان چنان درنوشت که رفتارِ واژه را برسازمان ِ سپهرِ همگانی درکنده انگاشت و در دیسهی چمیک آن ترسی از لرس نداشت. همان ترس بر سنگِ لرس را گویم که از ستاکِ گذشتهی چیزی فراهم نیامد و فرانامش ِ یک نامیدهست نه آنکه در چم ِ ترز در میپویید! ورزیدنی میخواهد این لرزیدن! ورزای زورتان آنقدر ورزه دارد تا ورزآورد خمیری که من ترز کردهام در چنین و چنان!؟ کیرک درآورده از شاش ور ِ خود بهرِ ما برکردهاید که سرکیر داریم؟ درهمی باید قبولاند که ارتکابِ کوس درکردار ِ واژگان کمتر از واژن نیست بلکه ساز و کار ِ کیر که از کار میآید کردار کاریِ ماست. دریغا که در جود نیست فرزانشوری که داوافرازی کند بر این فارسی که من کردهام در دری! دری وَری در دیسهی زرگری که سر نمیتاشد! نومینشی میخواهد که اندر آن کردار نادارید. با پشتدهی به کاچی در نگرداشتی که اندر هیچ داشته درمیغلتید و میپیکرید در حال و هوایی که اهلِ شمایان نیست یا پَکرید!؟ فصل ِعسگر گذشته دیگر، کاره با کُلت هم بر نمیآید از آن بال و پر که برگستراندید در قزوهی خندق! بر سنگِ آن مهرازِ واژگان که هندی بود هندیستاری چنانم که هم سنگش هیچکسان بودند. چه در سویهی اهویی چه در دیسهی مزدایی از گرانچمترین اسنادِ سخن است آنچه در هرما فرود آوردهام بر سر و کلهی کلمات! به آسانی بر سینهی کاغذ نپاچیدهام آنان که آسان برشان چیدید. چم ِ اهورایی با واژگانی تاشیدم که من برنمایم بر واژن! نه زن که مرد دارد و مرگ ندارد. رفتی که لحن ِهر واژه در دیدبانبرگهی هرما فرود آورد پیشامدانه چندین دیسه از آن دارد که لیتینشِ امر مینوییک ندارد. پس آن ناسفته این ترز نیست که من کردهام شمایان در نمیپویید. در سترهای بالایاد، خواستم درنویسم دیگر کردهام فارسی را در بلادی که داشتم دیگری میکردم، ننوشتم! چونکه این برنویسی ترک ترک و عرب نیست، بلکه ترک اتراق است. برای براندیشمندی که بلدبان ِ ژاژگفتاریست چرا بنویسم؟ دیگر آدیشتیشی ندارم برای فرزانشورزی ِ آنچه که در پیش دارم. چم ِ نومین و هر نومینشی گیرم که دیدمان پردازی نخواهد، ترکِ اتراق که میخواهد، کردم!
|
![]() |