هرمافرودیت ۱٢
یا
خدای دیگری املای خود کن با سُس ِ تورات!

شهريار کاتبان


آنها که از قصّه‌هام تعریف می‌کنند چه می‌دانند که دائم خواسته‌ام
قصه‌ای تعریف کنم که زیرِ بار ِتعریف نمی‌رود بلکه بار ِتعریف می‌کند
که در قصه‌گویی عرف نیست.
درقصه‌گوئی ِ من تعریف وقتی آغاز می‌شود که جدال ِبا تعریف آغاز می‌شود.
شهریار کاتبان

 

سریال ِ یکباش

آدیشتیش ِ اهورا اهریمن، عملکردِ کمیته‌ی مرکزی را زیرِ سوال برده بود. آب درِ گوش ِ این ناخدای دوتایی کرده بودند و سازمان ِ پارتیزان‌های فرهنگی راهی نداشت مگراتخاذِ کردارِ دیگری با کلمات. گاوِ گروه زاییده بود. از قرارِ معلوم توسط همان کیر که در مادر گیر کرده بود، با متوسط معاصر شده بودیم. مانده بودیم از چه بنویسیم، از متوسط؟ چرا متوسط بنویسیم!؟

مایی که آن همه خرخوان بودیم و هرگز خواننده‌ی خوبی نبودیم و جماعتِ آغاسی از همه‌مان سی‌تر بود، حالا باید هرمافرودیت را به سمت‌هایی می‌بردیم که سمتِ هیچکدام نبود. عمری زده بودیم برطبلِ بی‌عاری که برای خودش عالمی داشت، تازه باد به زخممان خورده بود و فهمیده بودیم این چارده شاهی ورای آن هفت‌صد دینار است.

برای اینکه فکری به حال ِ هرما... کنیم، جنبِ یکی از همین امروز قرارِ کاری داشتیم. قرار شد به کافه «سالی پاکه» در «سوهو» که پشتِ پل ِ خشتی افتاده بود، زنگ بزنم،

زدم!

و باز همان میزی را که اغلبِ خانم‌ها بعد از فروفقا دورش می‌نشستند، رزرو کنم،

کردم!

به شهلی و شهری، به شهلای کاتبان و شهروف بیلاخوف، و دانای کل خبر دادم. داوود لینچ هم پیش‌تر همان حوالی در بزرگراه ِ گمشده‌اش پشتِ دوربین رفته بود. همین که گفتم کافه‌ی ... مگس را در هوا نعل کرد و گفت ...

سر ِساعتِ بکنم عباس ... آنجام!

فقط مانده بود شهرزاد که باید از هزار و یک شبِ طولانی می‌گذشت و می‌آمد به سوهو که هر زنی در خانه‌های قدغن‌اش داشت برای شهریاری، شهرداری می‌کرد. متاسفانه هنوز تلفنی را که با آن بشود به چند قرن ِ قبلی یا بعدی زنگ زد، اختراع نکرده بودند.

اول چند خیال ِ خام را در کله‌ام انبار کردم. بعد زل زدم به شبی که بالای سر ِ خانه‌ها و روی خیابان ریخته بود و هنوز مانده بود تا آن دورها، ته ِ سیم‌های برق را کاملن سیاه کند. تمرکزم که آن ته گم شد، چشم‌ها را بسته کرده اول لب‌های شهرزاد در سرم ساخته شد که داشت درحال ِ ذکرِهمان سه اسم اعظم غنچه می‌شد.

از نوکیسه قرض نکرده بودم که خرج نکنم! دستور دادم به تخیّل، رفت و فوری بَر و رویِ این راویِ اسری را روی یکی از صندلی‌های ذهنم که خالی مانده بود، نشاند.

لب‌هام به طرزِ اُریبی روی کلماتی که باید یک طورهایی ادا می‌شد، غلت زد. سیتی سُماقی همین که آدرس را شنید، ضمن ِ اینکه قول داد خودش را سر ِ ساعتِ هفت برساند، عذر خواست از اینکه مجبور است زودی برود تا گوش‌های شاه، از این بیشتر درانتظار ِادامه‌ی همان داستان ِکردنی، چشم به راهی نکند.

پس از دعوتِ عالم وآدم به نشست ِ عظیم ِهرمانویسی، روی همان صندلی که باز در ذهنش خالی مانده بود، نشست. مانده بود چرا یکی از پیروان ِ این دنیای کیری نمی‌فهمد که زندگی از هیچ قانونی پیروی نمی‌کند. دلش چیزی، چیزکی می‌خواست که هیچکس نمی‌دانست چیست ...

اگر بکنم اما ... اگر بخورم اما ... چاق می‌شوم اگر ... اما ...

مثل همه‌ی اما و اگرهای چرندِ زندگی حالش از این اما و اگر هم به ‌هم خورد. باز مثل همیشه یک جای مغزش به فکری که نیازی به کردن نداشت، اشتغال داشت ...

مگر شاشیدن توی مستراحی که اسم و رسمش دنیاست، نیازی به فکر کردن دارد؟ رفتن به مستراح که انا انزلنا ندارد پاشو!

دستی به زیرِ خایه کشید و هرچه را که در مایه داشت، کمی بیشتراز یک دقیقه مشت کرد. بعد، انگشتِ سبابه‌اش ازحوالی ِ زیر و زیرا آغاز کرد، روی رگِ برآمده‌اش، سینه خیز بالا خزید و نزدیکِ قله مکث کرد. به اتفاق شصت که کون ِ تپُلی داشت، کمی ماساژش داد. دوباره یادش آمد که چیز ِ مهمی دراین دنیا دارد از زور ِ شاش می‌ترکد!

اعتنایی نکرد، حالش نبود به مستراح برود. دراز کشید. غلتی زد و فوری دَمر خوابید.

قولنج ِ دست و پا داری که از فرق ِ سر تا نوکِ پایش رژه می‌رفت، بادی توی روده‌اش راه انداخته که از فرطِ گیجی یادش رفته از کدام در بزند بیرون، عضلاتِ عزیز ِ اطراف ِ سوراخ را کمی شُل کرد،

نشد!

پاهای بلندش ازهم وا شد وکونش را کمی بالا گرفت، زور زد،

نشد!

کون به هوا روی دو زانو تورنگی نشست و همه‌ی نیروها را حوالی ِ همان سوراخ ِ مرزی اعزام کرد. برخلاف ِ انتظار هرگز صدای مسرّت بخشی نشنید، تنها هجوم ِ بادی که از آن خارج و با صدای چاق ِ فییی... به خارجه می‌ر‌فت، صفایی به هوای اتاق داده بود که دستش مثل ِ مصدومی شیمیایی فوری پرید و پنجره‌ها را باز کرد تا این بوی آدمکش به دنیای اجنبی صادر شود.

چه می‌دانست پشتِ پنجره سایه‌ی کمر باریکی که ناگهان از سمتِ چپ به دیگر سو دویده دختر ِ موبلند و کون تاقچه‌ای ِ همسایه بالایی‌ست که ازپیاده‌روی اُریبِ پشتِ پنجره رد می‌شد و برای نجاتِ بینی ِ سربلندش پستان‌هاش را توی مشت انداخته فوری به دویدن کرده‌ست ...

چند ساعتی مانده بود به قول و قرار، نصفِ آن وقف شد تا دوش بگیرد، صورت بزند. قبلن برای نهار، قیمه‌ی ِدبشی تیار کرده بود که نگو ونپرس! تا تغارش به داد و قال افتاد، مثل ِ کون ِ شهلا سرپا سرپا ترتیبِ قیمه را داد و کمی بیشتر ازده دقیقه‌ی دیگر سگ خور شد! نایی گرفته بود وهایی پیدا کرد. دلش طلبِ چیزی از جنس ِظریف کرده بود که در خانه حاضر نبود. گرچه معاصر ِ روزهای تازه و مدرن ِ دنیا بود اما هنوز معنای معاصری برای پاسخ به رفتار ِ آدم‌های حَشری به بازار نیامده بود. بد دهَنی‌ش شرمنده‌ی کیری شده بود که راست روی دستش مانده بود و داشت بهش سرکوفت می‌زد. مثل اینکه صبحی یکی از زن‌های سابقش که دائم توی حرف‌هاش گوشه می‌زد، طیّ ِ تماسی خواسته بود، سری بهش زده گفته بود

سر ِراهی اگه چیزی می‌خوای بگو بگیرم

اگه حالشو داری یه چن تا کوس ور دار واسه‌م بیار

ای کونی ِمریض! تو آدم نمی‌شی!

و گوشی را گذاشته پشتِ پنجره ماتش برده بود. عصبیت دستِ راستش را انداخته بود روی نیمرخی که رُژ ِ گونه‌اش را می‌شد درآینه دید وفوری طیّ ِ حمله‌ای انتحاری پاک شد.

چرا دیگه از من خوشش نمیاد؟

زن از خودش پرسید. بعد دستی به روی باسن کشید و محکم کوبید سرش

خاک بر سرت! تو هم که وا رفتی!

نمی‌دانست چرا بدنش دیگر مرد را تحریک نمی‌کند. قوطی ِ وازلین، بسته‌ی کاندوم حتی تختخوابِ بیکاری که گوشه‌ی اتاق دراز کشیده بود، دراین باره چیزی نمی‌دانستند. موهایش را که بر دوسمتِ شانه ریخته بود، دیگر باد نمی‌برد. همه‌ی آرزوهایش مثل چند تا دوزاری ته ِجیبش زار می‌زد، خوشحالی‌ش باهمین مردی که ناگهان تصمیم گرفته بود برود، فرار کرده بود. همه چی تمام شده بود. عالم و آدم می‌دانست که این دو باجی دیگر به هم نمی‌دهند. آن سوی خط مرد هم با همان گوشی که هنوز توی دستش مانده بود، نمی‌دانست چه کند. شده بود عاصی از دستِ این پتیاره و راهی نداشت مگر سراغ ِ همان یک ساعتی برود که باید اختصاص می داد به نشستن پشتِ کامپیوتر و چت کردن با یکی از همین دخترهای خوشگلی که در وبکم ِخود لخت می‌شوند.

خانه‌ی دوستِ فداکاری که پیش‌تر از زندانش نجات داده و چندماهی دریکی ازاتاق‌ها نشانده بود، ته ِکوچه‌ی فشکالی، در شمال ِ جنوبی ِ جنگل قمبلدون افتاده بود که اگر طبق ِمعمول باز می‌خواست از وسطِ آن گذشته لاسی با درخت‌های لخت شده‌ی ته ِ پاییزش بزند، یک ساعتِ دیگرش می پرید،

پرید!

به آندرگراند که رسید، سوار ِ اولین ترنی که آمد، شد. به محض ِ ورود، شکلاتِ خوشمزه‌ای را که تازه از آب گذشته بود، درآورد و با لب‌های دختری که کون ِعزیزش داشت به صندلی ِروبرو حال می‌داد، خورد و لیسید و فوری قورت داد. عجب شباهتِ نزدیک وگاهی دوری به آنّا داشت. دخترهای خارجی معمولن اطوار ِعلیهده‌ای دارند. یعنی وقتی می‌دهند که بخواهند. برعکس ِدخترهای خودمان که دقیقن به مردی که می‌خواهند نمی‌دهند! آنا خواسته بود. در یکی از همین قطارها دستم گرفته بود و برده بود به خانه‌اش، شورتش کشیده بود پایین و اجازه داده بود دستم ببرم لای لای لاش که انگشتهام لالایی بخوانند ودختر یک کاره بگوید

زهی خیال ِ باطل! من یکی به قدرِ گاوهم از لاو سر در نمی‌آورم خرم نکن!

و نداند که دارد درمی‌آورد سری بین ِسرهای عاشق و به سمت‌هایی می‌رود که پیش‌تر رفته بودند و دیده بودم چطور خودشان را گول می‌زنند و وول می‌خورند توی فکرهایی که ربطی به اطرافِ آن ارتباط نداشت. پس راهی نداشتم مگر گوشزد کنم تو را می‌خواهم چون نیازِ عزیزی به کردن دارم! لبخندی زد و یک کاره دستم گرفت، برد لای لای همان که لاش به لااله الا الله‌ش گفته بود لا!

درازش کردم که نازش کنم، پوستش بکنم پیازش کنم.

دمَرش خواباندم. کمرش را چال داده بود، طوری چسبانده بود به تخت که کون ِ عزیز و لذیذش گروپی زده بود بالا!

چشم گرفتم که زودی راست نکنم. رفتم سراغ ِ پاها و کفش‌هاش را درآوردم. برپوستِ زمختِ کفِ پاش، ناخنم که حالا به طرز ِ عمودی فرو رفته بود در گوشتش...

به تعریف کردنش نمی‌ارزد. خودتان بهتر می‌دانید! قبلن در هرمافرودیتِ یک، همان جا که با لیلی و شهلی داشتیم ترتیبِ شهری را می‌دادیم، من همان زن بودم که انگشتِ شصتِ پای راستِ شهری را کرده بود توی کوسش تا ته! اما نه! شما نبودید ندیدید! شما اینجا بودید، داشتید مثل ِهمین حالا می‌خواندید و من حال می‌کردم با شما در چشمهاش که داشت خوابیده می‌شد یا نه اما اگر حالا من بگویم که شما را هم به غیر از ولی زیرا مثل ما با اما و اگر می‌کردم از خداتان بود که باز هم بعله! اما چرا نه؟ زیرا که این حرف‌ها مال ِ داستان و این حرف‌ها نیست. یعنی ما چرا حالا که ماجرا جدی شده درهمین حول و حوش ِچون نتوانیم جووون! به خیر و خوشی کنیم تا نکنیم خرابِ جهان عذاب و روی این سطر اصلن چرا کلیک نکنیم؟ لطفن سر ِاین سطر کمی بنشینید! و همزمان که دارید می‌خوانید بفرمایید بخورید! من هم آدمم! دل دارم! اصلن برای همین است که مجبورم! اگر ننویسم چه بنویسم؟ نیما هم که در مقدمه آن دیوان ِتخمی، خودش را شاعر ِ تاتی لقب داد. مگر ترتیبِ رستم را که ترتیبِ دیو ِسپید داده بود، نداد؟ حالا چرا بماند بین ِ ما، چه بماند؟ دیگر اما و اگری در کار نیست و زن‌ها همه می‌دانند که نیما در این سطرها از مهرپرستی در برابرِ تهاجم ویورش ِآئین زردتشت حمایت کرده نیک می‌دانیم که نمی‌دانیم اصلن به تعریف کردنش هم نمی‌ارزد اگر بنویسم از کوچه‌ای تنگ درآمدی و دامنی بلند پوشیده بودی که بلندت کنم با گل‌های اُخرایی‌ش و از وقتی که دنبالش کردم سال‌ها همه هفت ماه دارند و خب بعد از آن سکس طولانی و این چیز ِطولانی‌تر که توی تونل گیرکرده بود و بعدش خب! وقتی پرسید حاضری به مُلا خودت گفتی خب! اما این تنها کار ِ گرانی بود که در عمرت انجام داده بودی نازی! خب! گناهِ تو نبود اگر خونین و مالین شدی و حالی‌ت نبود و خب من هم جوان بودم که بچه شدم حالا و همچین بفهمی نفهمی عقلم قد نمی‌دهد به این حرف‌ها که می‌زنند. مثل ِ دادن چه اشکال داشت مگر هر که می‌کند جنده نیست؟ تو هم مثل یکی از همین هرکی خب!؟ حالا بکش پایین که رفت و آمد کنیم و تا خوب خورده کرده باشیم لب‌هات را مثل ِلب‌هات قلوه‌ای کن مثل خورده‌ام بخور بمال روی این نرم ِ سفت مزاج و بعد روی همین دوقلوی چاق و چله تا هرکیفی که می‌توانم بکنم خب!؟ من که چاره‌ای نداشتم چون سفتِ سفت شده بود و دیوانگی به خدام گفته بود گم شوکه دنیا را با این دریای بزرگش که دارم درَش آب تنی می‌کنم دوست دارم چون دوست دارم دست دارم مثل ِ دارم ! یادت هست؟ ملوان عجب آدم ِعجب داری بود، کیرِ خر، چار چشم داشت و چارصدتا قرض کرده بود که دیدت بزند از گوشه و چه احمقانه نفهمید دخترهای آلمانی عجب کوسی هستند وخب! تو هم که حالی‌ت نبود و قدت به این حرف‌ها نمی‌رسید و وقتی رسید که یونان بودی و از یک رأس عرب حدیثِ فارسی شنیدی و همان شدی و هرچه دول توی استانبول بود کیری نبود که کافی کند خب! نگفتی ماجرا چه بود؟ چرا مادرت تنگ پوشید و آن همه تنگ در آغوشم گرفت و آنقدر حَشری شد که نفهمید خواب نیستم و یواشکی دارم حال می کنم خب! حالا فهمیدی؟ زندگی ست دیگر، سخت نگیر! چیزی ست در حدودِ همین دسته خر! دیدی!؟ باز گُه زدی، ده دقیقه مونده به قول و قرار! ترن به سوهو رسیده دنیا نگه دار! من باید پیاده شم جاکش!

از پله برقی که بالا رفت. هنوز نرسیده به پیچ ِ آخر ِ راهرویی که آدم‌ها را از تاریکی ِ آندرگراند بیرون می‌ریخت، صدای دیوانه‌ی گیتاری که به طرز فجیعی پرشیایی زده می‌شد، غزلی توی گوشش ریخت...


روز را بر شبِ موهای تو طی خواهم شد
پی ِ عاشق شده‌ام سوی تو هی خواهم شد

گرچه از درد در این ساز نمی‌بینم سوز
تو اگر دم بزنی ناله‌ی نی خواهم شد

آسمان کاش دلی داشت و از من می‌کند
کاش می‌گفت که همبال ِ توکی خواهم شد

بر نمی‌چیندَم از خوشه‌ی لذت دستی
و نمی‌گویدَم این شیشه که مَی‌خواهم شد

گفتم ای! دورترین میل ِ مرا برگردان
چه کنم جور نشد یار ِتو هی! خواهم شد؟

خواستم اینهمه دل را به تو تقدیم کنم
به جهنم که نشد عاشق ِ وی خواهم شد...

 

عجب ماجرای عجیبی دارد این شاعری، همیشه مجبوری برای گفتن ِ چیزی، چیزهای دیگری بگویی که آن چیز ِاسَری را بیشتر مخفی کرده باشی. هر شاعری در طول ِ زندگی‌ش هزاران شعر می‌نویسد که تنها یکی از آنها به درد می‌خورد. در آن یک شعر هم فقط یک سطر هست که نقش مهمی دارد و می‌شود معنای زندگی ِ آن شاعر! حالا شما بگویید جز صدای چک چکِ چیزی به اسم ِ آب از جایی که نام بی‌ربطش سقف است و دارد پیاله‌ی پول ِ این خواننده‌ی گمنام را پر می‌کند، سطرهای بالا چه حالایی دارد؟

من که حالی ندیدم با اینهمه پنجاه پنسی ِ نازنینی حرامش کردم و به دو از در ِخروجی‌ش زدم بیرون و دم ِ کافه تا مچ ِ دستم را زدم بالا، خشکم زد! انگار عقربه‌ها هم با خودشان قرار گذاشته بودند، هم‌زمان با من به هفت برسند. داخل که شدم، شهرزاد موهای بلوطی‌ش را با عجب جمالی ریخته بود بر پشتی ِ صندلی داشت نزد ِ دانای کل سیتی‌سُماقی‌گری می‌کرد. داوود لینچ هم به طرز ِ فجیعی هر دو چشمش را که در آن می‌شد دو روسپی ِتازه از زیر ِکار پاشده را دید زد، چپ کرده بود. آن گوشه پشتِ پیشخوان، بیلاخوف با لیوان ِ آبجویی در دست، مشغول‌ خواندن ِ کتاب تازه‌ی شاعری بود که در خطرناک زندگی می‌کرد. مرا که دیدند همه جا خوردند...

پس کو گیتارت!؟

گیتار!؟ یعنی چه؟

همه جا نقله پسر! که کارت شده رقاصی و گیتارگری و آواز بازی توی آندرگراند

این را دانای کل گفت و پشت بندش، شهرزاد نه برداشت و نه گذاشت

شهبانوی ما هم خبر داره ویرش گرفته حتمن تو را بشنود تا بلکه ببیند می‌فهمی که! ... ایناهاش! دعوتنامه داده بگیر!

در همین حیث و بیص، در ِکافه باز شد. اول دسته‌ی گیتاری دخول کرد و سپس موهای باد آورده‌ی مردی که صورتش را سیاه کرده و روی سینه‌اش ریخته بود...

چقدر شبیه ِ توست کاتبان!

این را خودم گفتم ...

 


شانگوزمای
زنستان ِ 7969 میترائی

 

این پرده را به قول ِ پرهام شهرجردی ادامه می‌دهیم چون ادامه می‌دهیم ...

 

 

 

بازگشت