هرمافرودیت ۱۵ یاالی عایشه زهران حبیبتی علی عبدالرضایی
برای شنوفتناش اینجا را لمس کنید
تو بسیاری به هوشی اما خیلی جوش میزنی زیادی به گوشی پرهام! این گوشهها همیشه در عدبیاط و ادبِ بیاتِ فارسی بوده شعر را ولی هرگز کاری با این دهن چرانیها نبوده ول کن! نمیبینی ازهمین رودخانهای که پارتیزانهای هرمافرودیت فوت وفن کردهاند چه آبهایی که در کون ِ لیسنده جماعت جاری نیست؟ ما اهل ِ کاریم و در آن تیماریم! بگذار به بر ِ برخیها بخورد، به برخیها بربخورد. برخی از شاعران فقط برخی از شاعرانند، برخی دیگر هم که برخی از همان شاعرانند برخی وقتها شاعرند که در برخی شاعری کنند. مرا در این هرکی به هرکی با این جماعتِ ایلخی که در دیگری شاعرند کاری نیست، چون واقعن نیستم. بینِ ِ این آدمهایی که در من هستم یکی دارم در شعورِ این روزهای نصفه روزهای نصف که نصفِ هر روز را هم بامن نیست. غمیگین ِ عجیبیست این انتظاری که او را کشاند از ایران به هوایی که درقسمتِ حال و هولِ زمین سینهای بخورد. دارم میچرخانمش در دهان ِ همان لیلی جنبِ همین اتاقکِ بغلی یعنی جهان تا علیهای بدلی یعنی همان اهالی که درمن زندگی میکنند و کم کم دارم بیرونشان میکنم از من باعث شوند بانی کنم دلیلی و بمانم در معطّلی که بالاخره کجای بالاخره در من ِ دیگری که ربطی به دنیای من ندارد و بالاخره خواهد داشت خانه کنم. حالا مال خودم هستم، چنداندازهی چیزی که از برای تحصیل رایگانم در ایران بدهکار بودهام آدم ساختهام که برخیشان مهندس و برخی دیگر واقعن مهندساند. در حدود شعر و شعور هم هرچه و هرکه را که باید کردهام کسی نمانده تا علیگری از دوباره شیوه کنم. حالا فقط میماند سرورم فارسی و کشورم پرشیای بزرگ وشعرم که دائم نیازمند زن ِ جدیدیست که دارم درمن میکنم. باشعوری که دست و پا شده شعری منتظر دارم که هنوز چشم به راه ِ نوشتن ِ یک گفتن دارد. گفتمانی که میخواهد طرز کند این من ِ تازه گوش ِ تیزی سفارش داده که از نزدیک نسبتی با مشقم فارسی و عشقم به پرشیای بزرگ دارد. برخی ازدوستان که فقط برخی از دوستانند و نمیدانند نخ ِ این داستان را دستِ هزار دستان دادهاند همان جهل نشینانند که عنوان کردهاند فلانی داعیه رهبری دارد و تهمت چنان کردهاند شیوه که دیگر مجبورم خودم را خدا جا بزنم. اما ای دوستِ بیشتر از این حرفها نزدیکم، تاریکم که دنیای تازهای فارسی شود وگرنه بهتر از هر تو میدانی که در کیستم، من امام ِ زمان نیستم چون زمانِ امام نیست اما زبانی کرده ام امام که در دستهای هر چه دوست زمام ِزمان دارد و امّای هر زبانیست. به این زبان حتی اگربگویم زن، مال ِمن میشود! سری بهش بزن که گاهی در عایشه هست و گاهی ونیز! پرهام ِعزیز! تیمارستان ِ عده ای از سطرهای زیر وقتی که بودم آنجا و نبودهام اینجا بوده ام اصلن بهتر نیست حالا که پارتیزانهای فرهنگی همه بنگی و بخش دیگری از هرمافرودیت به شب نمیشود این را اگرسری مایل به آری داری و بی اگری در سردبیری تدبیرمیکنی به عنوان ِ یکی که دیگریست به آنهاش اضاف کنی؟
گله نمیکنم ازاین بختِ کذایی خدا نبوده حضرتی به این رضایی بیا کنید پیش ِ من تا رفته باشم کمین زدهست لای پاها مرتضایی خیال کرده اید زن کم کرده از من؟ علیترم هنوز ازعبدالرضایی هنوز ازعبدالرضاییعالی ترمعالی ترم از اهل ِ او اهل ِ دلم درحال ِ نستعلیق ِ دخترهای خوشگل موشگلم عبدالرضائی ِ علی هستم ولی کلّی عرب گاییدهام چون برنجف خوابیدهامدرکوفه ضربت دیدهام عمّامهام گنبد شده برکلّهی نمّامهام وقتِ شهادت هم سر ِسجّاده شربت ریدهام کی گفته من را قاطی ِفاطی کنیلاتی ِفاطی قاطی ِشبهای الواتی کنی؟ پرویزداری شیوهی پیراست از صبح ِعالم هفت ترماییم دیراست دوراست شیرینی که فرهادی کشیدهست دیدن عصاگردی ِکوری در شبِ توراست لیلای ما را بین چه سان عادی کشیدهست نقاش پیراست ای چشم ِمن ببین! ترکِ تماشا پیشه درموساتری کن مابین ِاسرائیل و اعرابِ جهان ترساتری کن وقتی که اسحاق ِنبی بی بی در اسرائیل میکرد خلق ِعرب را آدم اسماعیل میکرد این هر دو سامی کونشان بدجورنفتیست ما را که ال کردیم و بل با تولههای آدم و حوّا چه ربطیست؟ دنیا عصاگردان ِهرجا خود نرفتیست ای هوش ِمن برو! بالی وبال ِشانه های باد کن راهی ِهرجا هرچه باداباد کن زن کن کمی من کن کمی تک چشم ِدنیا کن از حوصله به سر بیا ای حال غوغا کن توی زنی دریا شو دل کن از پیش وپس غافل که شد توراتِ خودباش و من اِل کن من کن کمی در آن زن ِ بندی شده ترکِ سمرقندی شده درقصه ای هندی شده پاشو تمامش کن ای حوصله بسر بیا ای کفر ِمن بجوش! درکشتن ِغیرازخود واصلن خدا بکوش! مثل ِعلی عمری علیها شو که ایرانی شده اروندسان روی فراتی رفته طوفانی شده استانبولی کردهست نوش ِ جان که تهرانی شده هی زودترباش! کی گفته عالم تختخوابِ حال ِما نیست استان ِ دخترهای عثمانی ِ دنیامال ِِ ما نیست؟ جزمالِ من درحال ِبا کیست!؟ وا رفتهام تا رفته از نا رفتهام با رفتهام یا بودهام بی...!؟ بی بودهام انگار از روزی که بی بی توی طشتم ریخت با شاش بعدش کلاس ِاولی بودم که از ترس ِهمین دیکتاتوری ِ خانگی شاگردِ اوّل می شده تا بعد و تا ... حالا حالا که دیکتاتوق دیکته میکندبعدن که دیکتاتوق سکته میکند اهلن وسهلنحالا که اهل و حالا که سهل و حالا که حالا... کیل ژوق نوسوم؟ حالا که دیکتاتوق قبلن که دیک بعدن که دیکتاتوق... حالا که بعدن قول... بعدازدو قبلن قال... قال ومقالی دارد از قبل ازدوبعدن خطِ میخی بیخ میخم به یکتا و به یکتائی ِ دیکتاتوق دیکم به دیکتاتوق!
چی شد! حرفِ زنی بوده ست انگاری که آورده ست ما را تا سر ِاین سطر...آها یادم آمد کارمندِ قدبلندِ روسپی جایی که رفتم بور بود و طفلکی مجبور بودی تا اتاقت کندم از آنجا و آوردم اتاقم داغ و بعدن چاق ویوهو یا علی با عرض ِهوهو توی سوهو ریختم آبی شدی؟ خوشگل ِاما عرب با خود چه کردی خوب طوری حال ِمن را بردی و بازی نکردی زیر ِاین لامصّبِ تک چشم شبها مُردهای دل چنان بردی که حتی خاطرت را هم به من نسپردهای گیرم از دستِ جنونم خون ِدلها خورده ای رفته ای اما چرا کون ِخودت را برده ای کون ِتو نازی ترین تانکی که دیدم توی آن جنگِ جهانی هیتلر را هی صدا می زد سر ِآن پلّه ها پله بودم من برایت رفتهای بالا ولی حالا چرا قهری شدی رعشههایت عایشه! وقتِ شدن دیوانهای را در محمد برده مُردهست؟ مرگی صدا کردهست در مردی که من بودم؟
ازبس که جانی بودهامدرمکّه مانی بودهام درحال ِزن رانی وذکر ِلنترانی بودهام انسان لحاظم می کند حیوان دلیلم از حیثِ وحشی ترهمان فیلم فیلم که چاقی می کنم درچین وسرپایی الاغی می کنم درحضرتِ روم فیلم که خرطومی درازش کرده ام تا خارطوم هردختری را کردهام فیلم درفیلمی ازشینما هم سینماییتر لیلای آن شب کرده ام وقتی شکم کرد تهران ِآغوش ِپراز دختر دَکم کرد من اوی مجبوری شد ودر کربلای پنج جنگید گاهی عرق در سنگرش گاهی شراب و گاه بنگید شبهای حمله جای کون ِگردِ سوسن توی سوسنگرد گاو ِجوانی را که حتی سگ نمیکرده ست میکرد کم کم که حیوان جانشین ِکون ِاقدس شد اقصا نقاطی منتظر درمحضرِ بیت المقدس شد ازغصّه ی جی جی بسیجی داشت میمُرد گاهی عرق گاهی شرابِ صبح میخورد یک شب که با آهنگران حال ِخفن میبرد خمپاره ای کون پاره کرد و بین ِسنگرها زمین خورد مثل شهادت از خدا الحمدلله بُرد دل مُرد درکوچه ای که بعدها همنام ِاو شد یک حجله با عکسی که در قابش نشستهست حالا که بر آن سالها حالی گذشتهست دارد هوای گفت!
بعداز تمام ِسالهای زندگی در قاباز قابِ خود بیرون زد و آمد کنار ِآب بر ماسه ها حال و هوای خوش درازش کرد ساحل نشینی میکند دارد هوای خواب می خوابد و موجی کنار ِموج می افتد فوری خزر اروند در می آید از آب با لهجهی ترکی یکی اللهُ اکبر می ... همسنگری توی خیالش میخورد تاب فرمانده در بی سیم ها فرمان ِآتش می ... خمپاره روی شانه ها سر میشود پرتاب سر می رود بی تن که سرپیدا کند سردار من هم جهنّم! سالها جا خوش کنم در قاب بعداز تمام ِسالهای مرگ بر دنیا برگشت خورد از آخرت در حال ِشعری ناب لم داده روی ماسه ها یک لختِ مادرزاد دارد هوای خواب با سرکار ِخانم آب
سرکار ِخانم شوق ِآغوش ِتو را دارد این شاعر ِغرق ِتماشایت شده بشتاب! حالی کن و حالا که ساحل دورهات کردهست از ظرفِ خود بیرون بیا دریا مرا دریاب!
دریاب مردی را که عاشق میکشد لیلا به سیخ ِحضرتِ شق میکشدپرویزگاری شیوهی پیر است از بامداد ِشاعران حتا الف تر کردهام دیر است آمد کن از جنس ِهمان صبحی که پشتِ مانده بودی در سلامی سر تکان داد و دو دستی توی هم رفت سرانگشتان ِ باریکی که از سمفونی موتزارت برمیگشت هوای دور و برهای مسافر را سفر کرد و دو چشمی بین ِ من گشت چنان در حال ِ من تنهام! ماندم که تا اینجا ی هستم در نگاهت من نخواندم
مسافر ماند و حاضر کرد عشقی و خبر رفت سفر تا رفت من ماندم توهم در حال ِ یک موتزارت برگشتی نُتی برگشت و تن شد رختخواب ِ حرف و شوقی طرح شد در حال ِ میرفتی
سرانگشتان ِ باریکی مرا برداشتند از من جدا کردند و هی در بین ِ من گشتند و من گم شد تویی پیدا شد از جایی که من بودم نبودم تو همبال ِمنی بازی! به بالی هم که از من کندهای هرگز نمیبالی مجالی کردهای پیدا که درحالی به حالی بال دارد هزاران نقش در من میزنی اما نمیدانی که قالی حال دارد
تو از اول برایم هیچمی بودی نه دستم توی دستی رفت نه سر را با سلام ِ یک سری سرها تکان دادم من از آن شب که درهای دُرشتِ شنبهاش با دکمههایت باز کردم با کسی بازی نکردمخیالی از دو پستان تو کندو کندهام لب بر نمیدارم نباید دست ازشب های لب های تو بردارم من و تو اهل یک چشمیمآبِ چشمهی اهل دلیجاری به هرجاییشبی وحشی شبی لاشی ولی سر ریختیم از آبشاری با هم واهل ِدوتنهایی ِ اهل و ... اهلی ِ یک دیگری!؟ ذکّی! لندن هوای پُرخداوندی ندارد آسمانش لنگرودی نیست بیهوده با این حرفها من میزنی
کی گفته عشقی نیستم خواهان ِ قرهای کمردار ِ دمشقی نیستم یا از صفا چون کیستم تا مروه ازفرطِ منی لبنان دویدم در زنی؟ کی گفته منهای علی عبدالرضایی نیستم؟ چون پرشیایی زیستمعالی ترم عالیتر ازعلی علی علی ترم نه ازامام ِغایبی که ظاهرن نمیشود ولی ترم نه سیّدی فقط کذایی به میروم به مشهدی که کردهام بیا کنید خدا نبوده حضرتی به این رضایی هوای حال ِمن همان عالی ِعالیست کجاست یک علیتر از عبدالرضایی!؟
|
![]() |