داغی که هیچ بهاری را راه نمیدهد.
ما سرمشق مناسبی نیستیم
ما که از فرط طرب نریختهایم بههم
به هیچ کس وصل نمیشویم
و سنگ معبدی که میشویم
دیگر تمام معبد است آن سنگ
روز تولد ما را بگو به مشورت نگذارید
اینجا که پوست نازک خود را حراج کردهاند
با این حرفها نیست
که از سرنوشت کلمات دور افتادهایم
با عبارتی که نقطههای نهان ما را
میآورد
و
میبرد
در قابها ادامهی خود هستیم
یا بعد به پارهای از نامهها
یک صندلی در پیش ماه هست
که خالی است.