|
پر حرفی اين روزها
یادداشتی بر دفتر شعر« اين روزهايم گلوست » سرودهی پگاه احمدی حسين ايمانيان
بپرسیم که چرا ادبیات ِ جدی ایران با سکوت
روبهرو، رو در روست؟ چرا نقد، چرا ناقد ساکت است؟
انتشار نقدی که در پی میآید از آن روست که سکوت سنگینی که ادبیات جدی ایران را تهدید میکند، شکسته شود. و پرسش دیگر: چند نقد، چند ناقد خطر را حس کرده، سکوت را شکسته، میشکند؟ مجلهی شعر
اين روزهايم گلوست / پگاه احمدی / شعر معاصر ٣۸ / نشر ثالث / ۱٣۸٣ / ٢٢۰۰ نسخه در ابتدا و پس از خواندن يک بارهی شعرها اولين چيزی که به ذهن میرسد اين است که زبان اين شعرها خيلی فرسوده است. بين شعر احمدی و جريان اصلی شعر فارسی فاصله زيادی است اين فاصله ( که نامش را تفاوت نمیشود گذاشت ) فقط از بیزبانی شعر احمدی ناشي نمیشود اما بارزترين دليلش همين زبان مردهی احمدی است : « بادی شهيد، نامههای مرا میبرد / تمام کسرههای تو قبل از غروب میافتد / وقتي که تنگ گلويم را اذان ظهر گرفته است و جوهر دستم تکرار مي شود روي گليم فارسي شهر». احمدی اين بيست سال اخير شعر فارسی را نديده است، چه از نظر فرم و چه از نظر عناصر درونیتر شعر. حتی نوع تخيل کردنش هم مال چند دهه پيش است. در شعرهای اين کتاب هيچ اثری از فرديت شاعر نيست، شاعر خودش چيزی نديده است، تنها از گفتههای ديگران احساساتی شده است و ما حرفهايش را هزار بار پيش از اين شنيدهايم، هيچ تجربهی خصوصیئی از ديدن شاعر به ما منتقل نمیشود. احمدی هنوز فکر میکند قرار است حنجرهی زندهی آدمها باشد و اين مسئله باعث شده که کلي گويی کند. شعرهای احمدی من را ياد پسر بچهای مي اندازد که با ذغال ريش و سبيل گذاشته است. اين همه کهنه گفتن و کهنه ها را دوباره گفتن دليلی ندارد. زمان افاضات شاعرانه به سر آمده و وظيفه شاعر تغيير دادن بنيادين جهان نيست. جنسيت شاعر فرسنگ ها از خودش جلو تر حرکت میکند تا جايی که انسانِ شاعر در مونث او حل میشود و اين خيلي آزار دهنده است. تا کی هر دفتر شعری از شاعرهای زن میخوانيم بايد گلايهها و عصيانهای تکراری جنسيت را بشنويم؟ يکي از آزاردهندهترين مدهای ادبيات امروز ايران همين زنانهنويسي است. چرا هيچ شاعر زنی هويتی جدا از فروغ نمیگيرد؟ زنانهنويسی افراطی که شاعر خودش را قربانی مي کند برای در بوق کردن جنسيتش، نشان میدهد که زن-شاعر خودش را اول مونث میداند و بعد انسان. انگار شاعر فقط حامل مثلثی است که بارهای بار تکرارش میکند :« حد میزند که ساقهای من اين مثلث تنگ را پر کنند»، شاعر به چيزهايی اعتراض میکند که خودش در طول سی صفحه دچارش شده است و گاهي هم با خودش دچار تناقض میشود : « موهای شهروندی زن را جارو مي زنم / که مثل هلوی نصفه در شب ريخت ». اين زنانه نويسي کمی مشکوک است. سکانسهايی که زنها تن-رشوه مي دادند وبرگزيده مي شدند را يادم مي آورد. همين که زن باشی و در شعري بخواهي از تاريخ انقام بگيری و هر دقيقه جيغ بزنی که من زنم و جنسيتت را با طرح تصاويری اروتيک مخلوط کنی يک شعر خوب و جسورانه نوشتهای ؟ يکي ديگر از خصوصيات شعر احمدی ذهنی بودن آن است و اين ذهنيت شعرهايش را کمي هويت میبخشد. ذهن شاعر بیپروا حرکت میکند و سطرهايي را به وجود مي آورد که گاهي مصرع هايي از سبک هندي ميشوند و گاهي تصاويري سورئاليستي که متن را به سوي تاويل شدن رها ميکند و اين ذهن ماجراجو تنها مولفهی خوب شعر احمدي است اما حيف که اين ذهنِ پريشان فقط در محتوا و تصاوير شعر جولان مي دهد و اصلن به زبان و فرم شعر ها کمکی نمیکند و آنها را به همان شکل فرسودهی خود رها میکند. اين کتاب شامل پنج شعر است که شعر نخست آن به نام تحشيه بر ديوار خانگي بسيار بلند است. در اين شعر احمدی میخواهد تمام تاريخ را به نفع نجواهای زنانهاش مصادره کند که دچار درازگويي ميشود و با زباني کهنه و ديروزي و واژههاي کهنه تري که برگزيده است مي خواهد از تمام اطلاعات تاريخياش استفاده کند و باربط و بيربط را بچپاند توي اين شعر. استفاده از واژه هاي مرده اي مثل : « کتابت - قبا - منقاش - هره - افاعيل - بقعه - باجي - سنه - شارب – تذکره – بيغاره – متعه – نعلين – واشور – اشکوب و ...... » اگر به عمد و مصنوعي نباشد خبر از يک مرض شديد زبانی میدهد و اگر هم به عمد و براي ايجاد فضای تاريخي حاکم بر شعر استفاده شده است باز هم خبر از يک ناتواني در زبان و لحن نوشتار مي دهد ( مشخص است يک سري از اين واژه ها از محدوديت چاپ ناشي میشود، و اين توجيه قابل قبولي نيست ). شعر بلند افت و خيز زيباييشناسيک زياد دارد و هميشه سطرهايي براي حذف شدن وجود دارند که از دست شاعر فرار کرده اند : « دکمههای نظامی اين جنگ را که بستم / روز جهانی کودک پير شد » که جملاتي از اين دست اينقدر تکرار شده که عذاب آور است، و : « مادرم فردوسي / ادبيات فارسي درس میدهد » و يا « و من زنم / ظنين به سرگذشت خود » که در تمام شعر دارد همين جمله تکرار میشود. از اين حذف شدني ها در اين شعر کم نيست اما سطر هاي درخشاني هم دارد : «بر هرهاي نشستم و آفتاب به افاعيلم بلند شد / بر منارهي تهران خم شدم و روي سيبِ باز اين دنيا گريستم » و يا « او را سکوت حمايت میکند و ماده تاريخ / او در دروغ نوشته مي شود و فارسي / يک در ميان به سرنوشت ايران مي رود و قهوهی قجري / و پشت هر صفحه / به افتخاراتش آلوده ميشود » که البته اين سطرهاي درخشان! هم از مطالبي که پيش از اين گفتم خالي نيست. در قالب شعر احمدي که فرو برويم سطر هاي جالبي هم به چشم مي آيند : « لخت فروغ ، نقل شيرهکش خانههای پدر خوانده هاست» و بلادرنگ اين سوال طرح میزند که شاعر « در قوز جنسي خود » فرو نرفته است ؟ گاهي مثل قاضي ها حکم میکند : « اينها شاعران سرزمين مناند : / باجیها، روسپیها و ابوجهل» و يا : « ايران هنوز از لنگ اناریمان میچکد »، با صادر کردن همچين احکامی به مخاطب ( کميابِ ) شعر توهين کرده ايم. احمدي هر وقت تصوير را رها میکند و از آن من-روايت خارج میشود شروع به گلواژه گفتن مي کند که اين چرایی شعرش را قرنها به عقب تر پرتاب مي کند. و جالب اينکه گاهی مضامين اصلاحطلبانه مجذوبش میکند : « ديدم چطور از بقعه، خشت هاي پيامبر را مي برند » احمدی در سطرهايي هم تنه اي به بازي هاي زباني مي زند اما تکراري و پيش پا افتاده : « چقدر از بشقابهای نشسته بيزارم از پله ها » يا « و دامنش از اشک، خيس دروغ » و يا « چه حافظهای در کاشیهای اصفهان، آبي است » و از اين قبيل جمله ها که گاهي کهنگي شعر را کمتر مي کند ولي بهترش را در شعر ديگران بارها و بارها شنيده ايم. احمدي بدجوري شيفتهی اين واو هاي شاملو شده است : « چشمهايش از سوال و عسل » « مخلوطي از خون و پاره سنگ و عقاب است ». مي بينيم : « تف! با بيزاريام و سمرقند » و يا « کمک کن عاشقت بشوم با بيمارستان و تنم » و چندين نمونه ي ديگر که تکرارش فقط قصه را دراز میکند . احمدی اين واوِ شاملو را آنقدر تکرار کرده که مبتذل جلوه مي کند. ميان پنج شعر اين مجموعه شعر خرابهی طاها از همه بهتر است : « چقدر ساکتي مادر! / يکي بهشت زهرای مرا کتک بزند »، « به خانهام برو طاها / و دست ديوارم را بگير / دارد زير گريه میپوسد». اينها زيباترين سطرهای احمدیاند، از جملههای قلمبه سلمبه خبری نيست و واژهها، واژههای همين الآن هستند نه ما قبل تاريخ! هرچند اين شعر هم از درازگويي در امان نمیماند : « چقدر خنگ است اين هوا / که نفسهای مرا هنوز نگه داشته است » ولي صميمیتر از کارهاي ديگر اين مجموعه است. تفاوت اين شعر با شعر اول اين است که تمام متن دارد در سطرهاي خودش اتفاق میافتد، نه در تاريخ و نه در تصاوير ذهن مخاطب و اين به تنهايی نه خوب است و نه بد، فقط صميميت شعر را بيشتر کرده و به سادگي شعر کمک کرده است. سادگی ضروریترين خصيصهی اين گونه شعر است ( شعر بیزبان ) . در پايان گفتنی است که باتمام زنانگیها و درازگوييها و غريبگي
واژهها به دليل جست و خيزهاي ذهني شاعر، « اين روزهايم گلوست » را اگر
به عنوان شعرهای مرحلهی گزار يک شاعر بخوانيم مجموعهی نسبتن خوبی است
و خبر از زنی میدهد که اتفاقن شاعر نيز هست.
|
![]() |