این شعرهای بی‌موضوع!

گفتوگوی رضا قنبری با مهرداد فلاح درباره‌ی شعر دهه‌ی هفتاد


  

به عنوان اولين سوال "شعر دهه هفتاد" يعني چه؟ از اين عبارت چه چيزي را بايد برداشت كنيم؟وقتي مي‌گوييم «شعر ناب» يا «شعر حجم» يا «موج نو»، هر كدام از اين ها مؤلفه‌هايي دارد و براساس آن مؤلفه‌ها نامگذاري شده. حالا اين نام «شعر دهه هفتاد» نشانگر چه مؤلفه‌هايي است؟

فكر نمي‌كنم كسي يا كساني نشسته و تصميم‌گرفته باشند كه اين نام را روی شعر سال‌هاي اخير بگذارند. ما موقعيت‌ها و زمان‌هايي را در جريان شعرنو پشت‌سر گذاشتيم كه يكي از شاخص‌ترين دوره‌هايش در دهه 40 اتفاق افتاد و شايد آسان‌ترين نوع نامگذاري همين باشد؛ يعني شعري كه در دهه خاصي اتفاق افتاده است و يكي از دهه‌هايي كه اتفاق مهمی در آن افتاد، دهه 70 بود.
البته نام‌هاي ديگري هم در دهه هفتاد مطرح شد. مثلاً خودم روي عنوان «شعر پيشرو» تأكيد داشتم؛ يعني شعري كه تجربي است و از الگوهاي شعري قبل از خودش قصد عبور دارد. در عين حال مخالفتي هم با «شعر دهه هفتاد» ندارم؛ چون به نوعي حركت خاص كه در اين دهه بود، اشاره مي‌كند. اما شايد بتوان براي آن چه در شعر دهه هفتاد اتفاق افتاد، نامگذاري جدي‌تر و مناسب تری كرد. من باتوجه به سليقه و ذهنيتم آن را «شعر پيشرو» نامگذاري كرده‌ام.

خب از حرف‌هايي كه زديد، ما بايد اين طور فكر كنيم كه با شعري روبه رو بوده‌ايم كه متفاوت و متمايز ازشعر قبل از خودش بوده. بنابراين حتماً مؤلفه‌هايي دارد كه در شعرهاي گذشته نبوده. آن مؤلفه‌ها در شعر دهه هفتاد چه چيزهايي است؟

نمی دانم يادت هست كه در شماره دوم مجله "كارنامه" مقاله‌اي داشتم با عنوان "جاي دوربين‌ها عوضي شده است". شايد بتوانم بگويم اولين مقاله‌اي بود كه به تغيير و تحولاتي كه در شعر فارسي در حال انجام بود، مي‌پرداخت. آن جا سعي كردم این مولفه ها را به شكل فهرست‌وار ذكر كنم.
البته شايد برخي از آن مؤلفه‌ها در گذشته هم بوده يا كارآيي داشته، اما به اين شكل كه در شعر دهه هفتاد نمود پيدا كردند، قبلاً چنين نمودي نداشتند. يكي از اين ها بحث خصوصيات زباني شعر دهه هفتاد است. البته اين ويژگي صرفاً در دهه هفتاد نيست و در هر دوره‌اي زبان شعر دچار تحول مي‌شود، اما در دهه هفتاد ما از زبان ادبي فاصله بسیاری گرفتيم و به زبان‌ محاوره و زنده و به اصطلاح غيرشعري نزديك شديم...

خب ظاهراً خيلي منصفانه حرف مي‌زنيد. پس مدعي يك «انقلاب كپرنيكي» در زبان نيستيد، بلكه مي‌گوييد زبان شعرنو فارسي مرحله به مرحله تغيير كرد و جلو آمد تا به دهه هفتاد رسيد؟
 

بله، تغيير و تحولات زباني در شعر هفتاد، اين طور نبود كه خيلي ناگهاني و بدون پیش زمینه ايجاد شود. اين تغيير و تحولات خواست دوران ما بوده، نه خواست شخصي يك شاعر يا چند شاعر. اولين مشخصه شعر در دهه هفتاد، فاصله گرفتن از زبان ادبي رايج بود. دوم بهره‌گيري از امكانات هنرهاي ديگر بود؛ يعني امكانات بياني سينما و موسيقي و رمان و تئاتر و نقاشي در شعر دهه هفتاد نمود بيشتري دارد.
تأكيد مي‌كنم كه امكان دارد همين امكانات را در شعر گذشته هم پيدا كنيم، ولي در شعر دهه هفتاد خيلي بيشتر و بهتر به‌كار گرفته شده. در واقع شعر در دهه هفتاد براي اين كه بتواند به زندگي نزديك بشود، مجبور شد پوسته‌ها و چارچوب‌هايي را كه در آن بود،بشكند و به چارچوب‌هاي تازه‌اي برسد. مسئله‌ مهم ديگر در شعر دهه هفتاد اين بود كه اصولاً شعر فارسي «موضوع‌گرا» و «موضوع‌مدار» بود؛ يعني شعر درباره موضوع‌هاي مشخصي سروده مي‌شد و «مركزهاي موضوعي» در شعر دهه‌هاي قبل كاملاً مشخص است . در حالی که در شعر دهه هفتاد شما شعرهايي مي‌بينيد كه فاقد «مركزهاي موضوعي» است. ما از موضوعات و مفاهيم عام در شعر هفتاد گذر كرديم تا شعرمان فرديت و تشخصص بهتري بگيرد.

اگر منظور اين است كه "افق‌هاي معنايي" و "موضوعات و مفاهيم" به "ژرف – ساخت"هاي شعر رفت، خب بله اتفاق جالب و خوبي است. اما اين ماجرا كه ريشه‌دار است؛ چنين كاري را ما در شعر "هوشنگ چالنگي"، "شاملو" و "احمدرضا احمدي" مي‌بينيم.ممكن است فقط يك نمونه شعر از دهه هفتاد بدهيد كه در آن، اين حركت از «رو – ساخت» شعر به «ژرف – ساخت» به شكلي كاملاً نو و تازه اتفاق افتاده و يك شيوه نو و بدعت باشد؟
 

اگر بخواهم في‌البداهه مثال بزنم ، مجبورم از خودم مثال بزنم! در كتاب «دارم دوباره كلاغ مي‌شوم»، شعري دارم كه حالتي دراماتيك و اجراي صحنه‌اي دارد:


دست به سينه راضي نيستم نايستيد!
كمر خم نكنيد لطفاً
كلاهي را كه بر سرنداريد
نمي‌توانيد برنداريد!
دست نگهداريد...
چيست كه بر دوش من انداخته‌ايد؟
با شما هستم!
چه مي‌كنيد؟
من كه اين جا به شما نزديك ترم
به خدا راست مي‌گويم
روي اين بلندي مي‌ترسم كه بايستم
گيج مي‌رود سرم
كف‌ برای چه مي‌زنيد؟
نزنيد!

 

اين شعر را به عنوان يك نمونه ذكر كردم. در اين شعر هيچ نوع مفهوم و موضوع عام پيدا نمي‌شود. در مرحله تأويل شايد بتوانيم آن را ارجاع بدهيم به مسائل يا موضوعاتي، اما درون شعر هيچ موضوعي مشخص نيست. شعر را بعد از اين كه مخاطب خواند، براساس زاويه ديد خودش از آن برداشت‌هايي مي‌كند، اما هيچ مركز موضوعي و مفهومي در اين شعر پيدا نمي‌كند. اين نوع شعر براي اين به وجود آمد كه شاعران با تجربه‌هاي زيستي متفاوتي رو به رو بودند و قالب‌هاي ايدئولوژيك با فروپاشي رو به رو شده بود. دراین دوران دست‌ ما از فرمول‌ها و كتاب‌هايي كه بخواهد عكس زندگي را بگيرد و نشان بدهد، خالي بود. شاعر هميشه مي‌خواهد تجربه‌اش را به بي‌واسطه‌ترين شكل ممکن به زبان بیاورد و هرچه به این خواست بهتر عمل کند ، شعرش نوتر و زنده‌تر خواهد بود.
من و شاعران ديگري از نسل پنجم شعر نو، سعي كرديم از موضوعات كلي دور شويم. اگر شاعري بخواهد الان از عشق بگويد، بايد از خود نام «عشق» صرف‌نظر كند و تجربه‌اش از عشق را نشان بدهد و اين اتفاقي مهم بود كه در شعر هفتاد شكل گرفت. در حوزه فرم هم در شعر دهه هفتاد اتفاقات خوبي افتاد؛ به ويژه در شعر بلند. در اواخر دهه هفتاد بود كه نمونه‌هايي از شعرهاي بلند با فرم خاص و متفاوت را ديديم. در واقع به لحاظ فرميك چندپله شعر بلند را به جلو برديم؛ در مقايسه با كارهاي بلند «نيما»، «شاملو» يا «سهراب سپهري». در كتاب «پاريس در رنو» كار «علي عبدالرضايي» شعري به همين نام هست كه در مقايسه با كار نيما يا شاملو، كاري تجربی تر است. مثلاً در شعر بلند «مرغ آمين» سروده «نيما يوشيج»، با يك «مركز موضوعي» و روایتی خطی رو به روییم . در واقع اين شعر نيما همه چيزش در «مركز موضوعي‌»اش خلاصه می شود. در شعر"صداي پاي آب" هم همين طور ما با یک موضوع مشخص رو به رو هستيم. در واقع انگار اين شعرها «منظومه» اند . در حالی که در شعر «پاريس در رنو» شما اين «مركز موضوعي» مورد ادعا را نمي‌بينيد و شعر «چندمركزي» و " چند موضوعی" است. در عين حال فرم شعر عبدالرضايي آزادتر و عناصر پديدآورنده فرم‌، خلاق تر و نوتر است.
شعر «عبدالرضايي» فرم «تخريب – ساختي» دارد؛ يعني مدام مي‌سازد و تخريب مي‌كند و در نتيجه اگر «بافت بيروني» اين شعر ظاهراً گسيخته به نظر می رسد ، دليلش همين فرم‌ خاص «تخريب – ساختي» است. نمونه ديگر اين نوع شعرها، شعر بلند خودم است با نام «چهار دهان و يك نگاه» كه جزو اولين تجربه‌هاي شعر چندصدايي در زبان فارسي به شمار می رود و آن جا هم مركز مشخصي وجود ندارد و راويان گوناگون و روايت‌هاي گوناگون در كنار هم قرار مي‌گيرند. اين شعر يك كوشش فرميک تازه و بي‌بديل است. به هر حال اين ها تجربيات تازه‌اي بود كه از كارهاي من و عبدالرضايي شروع شد و ادامه پيدا كرد.

چندبار به «مركز موضوعي» و "مركز گريزي" اشاره كرديد. من قبول دارم كه كار شعر معنارساني و گزارشگرانه بودن (مثل مقاله) نيست؛ بلكه شعر بايد يك فضا توليد كند و آن فضا، روح و فكر ما را به كار گيرد و درگير كند، اما شعري كه فقط «مركز گريز» باشد، به...

بگذار يك نكته‌اي را روشن كنم. معنا در هنر يك چيز وسيع است. معنا ارتباط ايجاد كردن خلاق ميان دو پديده‌اي است كه ظاهراً با هم بي‌ارتباط هستند؛ البته اين ذهنيت من است. آن چه در مفهوم متداول از «معنا» وجود دارد، يك نوع «كپسوله‌» كردن (شكل مشخص دادن) به مفاهيم ذهني است؛ مثلاً اين جمله كه: «آزادي نياز انسان است» يك معنا به شكل متداول است. تو درست اشاره كردي، در شعر و هر هنر ديگري معناگريزي بوده است، اما كم تر شعري را مي‌شود مثال زد كه فاقد "مركزهاي موضوعي" باشد. به عنوان مثال، شعر "مرثيه براي فروغ" شاملو موضوع کاملا مشخصي دارد...

همين شاملو كه چندبار اسمش را آورديد، اگر شعرهايی به قول شما «معناگرا» و تك‌معنايي دارد، در كنارش شعري دارد كه زبان و فرمي استثنايي دارد. مثلا همين سطر «اقاقيا را بميرم» فاقد معناست، اما تفسيرها و تأويل‌هاي زيادي از آن شده و مي‌شود. پس آن چه شما مي‌گوييد، در كار شاملو هم بوده و تجربه شده...

من در همان مقاله‌اي كه به آن اشاره كردم (جاي دوربين‌ها عوضي شده است)، به همين تجربه‌ها و ريشه‌ها اشاره كرده‌ام. اما موضوعي كه نبايد به آن بي‌توجه بود، اين است كه اين نوع شعر (مركزگريز) در دهه 40، 50 و 60 يا در شعر شاملو و ديگران جريان مسلط نبوده. وقتي در دهه 40 فضاي عمومي شعر ما شعر ايدئولوژيك بوده، امكان اين كه بخواهند به نكاتي مثل زبان و كارهاي زباني و موضوع گریزی و غیره توجه كنند، عملاً وجود نداشته.
در ادامه حرف‌هايي كه زديم، بگويم كه شعر نو از نظر وزني دو تجربه مهم را پشت‌سر گذاشته: اول تجربه وزن نيمايي، بعد هم شعر سپيد. تحولي كه شاملو در وزن ايجاد كرد، يك تحول سرنوشت‌ساز بود. زبان فارسي از منظر موسيقي و امكانات موسيقيايي بسيار غني است، اما صدها سال در وزن عروضي گير كرده بود. نيما وزن را توسعه داد، اما قواعد پایه ای وزن عروضي را رعايت مي‌كرد. شاملو اما وزني را در زبان فارسي كشف كرد كه تا الان هم جواب مي‌دهد؛ من اسم كشف و تلاش «شاملو» را مي‌گذارم «وزن كيفي». در همان دوره"احمد رضا احمدي" سعي كرد از «شاملو» هم رهاتر كار كند، اما تجربه‌اش در موسيقي شعر و وزن، ناتمام بود و ناقص ماند. در شعر هفتاد اما شعرهايي مي‌بينيد كه بي‌آن كه در وزن شعر سپید شاملویی بگنجد، احساس وزن و موسيقي را به شما القا مي‌كند. اگر شاملو وزن عروضی را برداشت، در عوض كلمات كلاسيك رایج در نثر وشعر قرن 5 و 4 را در شعرش آورد تا جاي خالي وزن را پر كند.
 

اين نكته كه گفتيد، در شعر شاملو يك ويژگي است. او توانست با يك زبان قرن پنج و ششمي، شعري با مفاهيم و ضرورت ها و خواستگاه‌هاي اجتماعي زمان خودش بگويد. پس آن چه گفتيد، نقطه ضعف نيست؛ ويژگي و قوت شعر شاملو ست.

بله، شاملو توانسته زبان امروز فارسي را با زبان گذشته فارسي آشتي بدهد و از تلفيق اين ها به يك زبان خاص و برجسته برسد. اما وقتي می گویم يك عقب رفت تاريخي در شعر شاملو يا تعدادي شاعر ديگر وجود دارد، به اين دليل است كه فكر مي‌كنم شعر زنده و دوران‌ساز، شعري است كه تاكيدش بر زبان زنده دوران خودش باشد؛ به اين دليل كه «تجربه انساني در زبان وجود دارد» و كاربرد پيدا مي‌كند. اگر من يك انسان قرن بيستمي هستم و در ايران زندگي مي‌كنم، طبيعتاً زباني كه در قرن بيستم ايران رايج است و من و ديگران با آن حرف مي‌زنيم، مي‌تواند براي من حامل اين تجربه بشري باشد. نه اين كه بگويم اين يك قانون است؛ شاعر مي‌تواند از زبان بهره بگيرد و يك زبان ذهني ايجاد كند و شاعراني هم هستند كه اين كار را مي‌كنند. البته به گمان من شعر چنين شاعراني (كه يك زبان ذهني و دور از زبان رايج جامعه دارند) شعري مُرده است.

تا اين جاي گفت و گوي ما، حرف هاي تان خيلي متعادل و سنجيده بود؛ به خاطر همين فكر مي‌كنم درباره بحثي كه الان دربارة شاملو داريم، كمي با تأمل و آرامش بيشتري حرف بزنيد. آن چه محققان و منتقدان ادبي مي‌گويند، با حرف هاي شما متفاوت است. در واقع حرف محققان ادبيات فارسي اين است كه "شاملو" زبان فارسي و شعر فارسي را گسترش داد.

ما كه به اهميت شعر شاملو و تلاش او در شعر شكي نداريم. در اين كه شاملو به زبان فارسي خدمت كرده، چند و چوني (بحثي) نيست. نقد من درباره موسيقي شعر شاملو، به علت رسيدن به موسيقي در شعر امروز ايران است و جواب دادن به اين سوال كه چرا وزن شعر سپيد ديگر شاملويي نيست؟ حتي در مقاله‌اي با عنوان «فاصله‌گيري از شعر سپيد شاملويي» كه در مجله «كِلك» (چند سال قبل) چاپ شد، به همين موضوع پرداختم و ريشه‌يابي كردم كه چرا اين اتفاق افتاده. يك بار ديگر مي‌گويم عبور از وزن و موسيقي شعر شاملو، به معناي بي‌اهميت بودن شعر شاملو نيست، بلكه يك ضرورت بوده كه بايد انجام مي‌شده. نقدي كه الان درباره "اومانيسم آرمانگرايانه" شاملو و نيما مي‌شود، در واقع نقد افق ديد شاعر در دوره خودش است، نه اين كه او را با معيارهاي الان بسنجيم.
پس معناي حرف هاي تان نفي عملكرد شعري شاملو نيست، بلكه توضيح شعر شاملو در دوره خودش و دوره ماست.
بله. بعد از مرگ شاملو، من مقاله‌اي نوشتم و به تمام دستاوردهاي شعر شاملو و تلاش هاي او اشاره كردم.

يكي از نقدهايي كه شاعران دهه 40 و 50 به نسل من و شما مي‌كردند، اين بود كه شعر هم‌نسلان ما نه تنها معنا و مفهوم ندارد، بلكه موسيقي هم ندارد و به اين واسطه حتي لذت‌خوانشي هم ندارد. اين نقد و نگاه در تعارض با حرف شما درباره موسيقي در شعر دهه هفتاد است.

اين دوستان چون با عادت ذهني خودشان از موسيقي در شعر، در شعر ما دنبال موسيقي مي‌گشتند و با معيارهاي خودشان «موسيقي» را در شعرما پيدا نمي‌كردند، فكر مي‌كردند در شعر ما با فقدان موسيقي و وزن رو به رو هستند. من سال ها پيش فكر كردم كه چرا اغلب شاعران نسل‌هاي گذشته، شعر ما را فاقد معنا و مفهوم می دانند ؟ بعد متوجه شدم چون آن كلمات و مفاهيم عام را كه آن ها در شعرشان داشتند، ما در شعرمان به كار نمي‌گرفتيم، فكر مي‌كردند شعرمان بي‌معنا و تفننی است! در حوزه موسيقي هم همين‌طور است؛ چون با همان عادت ذهني از موسيقي شاملويي به سراغ شعر ما آمدند و آن را در شعر ما نديدند، فكر مي‌كردند كه شعر ما فاقد موسيقي است. من در دهه 50 كه به شعر علاقه‌مند شدم و شروع كردم به شعر خواندن، يادم هست كه شعرهاي شاملو را چندين بار مي‌خواندم تا بفهمم آن ها را چه طور بايد خواند و چه طور بايد فهميد. بعدها كه شاملو اشعارش را دكلمه كرد و به صورت نواركاست بيرون داد، كمكي شد به مخاطبانش تا لحن و موسيقي شعرهايش را بهتر درك كنند و اشعار شاملو را مثل خودش (با لحن و موسيقي شاملو) بخوانند. حالا درباره شعر ما هم همین مشکل وجود دارد. بگذاريد مثالي بزنم: بارها پيش آمده كه وقتي جايي شعر مي‌خوانم، مخاطب آمده به من گفته كه چه قدر شعرت را خوب مي‌خوانی. او تا به حال متوجه لحن‌ها و موسيقي نهفته در شعرم نشده بود. من بدترين نمونه‌هاي شعر دهه 40 را مي‌توانم به زيبايي پشت ميكرفن دكلمه كنم. مي‌دانيد چرا؟ چون لحن خطابي و موضع خاصي در اكثر شعرهاي آن دهه است و اين خصلت سبب مي‌شود كه شعر حتي اگر بسيار بد باشد، لحن پرطنطنه و جذابي داشته باشد. خب اين ويژگي اين طور شعرها الان ديگر در شعر ما نيست. به همين دليل، پيدا كردن موسيقي و وزن خاص شعرهاي ما مقداري با دشواري صورت مي‌گيرد؛ چون تازه است و كم تر درباره‌اش نوشته‌اند تا به مخاطب كمك كند. ما فضاي حمايتگر ( نقد معطوف به جريان شعري نسل نو) نداشتيم و اين يك مشكل جدي براي آشنايي با شعر ماست.

صادقانه بگويم؛ من فقط در چند شعر «علي عبدالرضايي»، «رضا چايچي» و چند شعر از خودتان اين عنصر موسيقي و لحن را مي‌بينم.در شعرهاي ديگر از نسل ما به ندرت اين عنصر موسيقي و ريتم و لحن را ديده‌ام.

بله، ممكن است در خيلي از شعرهاي نسل ما اين عنصر موسيقايي كم تر ديده شود. دليلش اين است كه اين وزن و موسيقي، تازه و يك تجربه جديد است و به زمان بيشتري نياز دارد تا به پختگي برسد . الان در شعر شاعران جواني كه این تجربه را تداوم داده اند، كم تر چنين مشكلي (كمبود يا فقدان موسيقي) ديده مي‌شود. يك نكته‌اي را هم دقت كنيد؛ موسيقي در شعر نسل‌ ما به نوعي دروني‌تر شده و سر و صداي آن كم تر است! بنابراين دريافت آن كمي دشوار می شود.

اين عنصر موسيقي كه گفتيد، در شعر «پگاه احمدي» هم وجود دارد؟ مي‌توانيد نمونه‌اي از آن بدهيد؟

يادتان باشد كه وقتي ما درباره يك جريان شعري و نكات قوت و تاثير آن صحبت مي‌كنيم، به نمونه‌ها و شاعران قوي و موفق آن اتكا مي‌كنيم. نمونه‌هايي كه از زير دست شاعراني بيرون آمده كه استعداد كم تر و تمرين و تلاش كم تري داشته‌اند، اصل مطلب را كم رنگ نمي‌كند و دليل نمي‌شود. بله، ما انبوهي "شبه شعر" داشتيم از دوستان هم نسل خودمان، اما ملاك ما آن طور شعرها و شاعران نيست، بلكه ملاك ما شاعران و شعرهاي موفق است.اما چون به يك شاعر خاص (پگاه احمدي) اشاره کردی، اين طور بگويم: در بین شعرهاي «پگاه احمدي» هم شعرهايي هست كه از منظر موسيقي من را ارضا مي‌كند .شاید تعدادشان خيلي كم باشد، اما همان چند شعر خوبش، غناي عاطفي و موسيقي خاصي دارد و زبانش دچار دست‌انداز و ضعف تاليف نيست.

به اين اشاره كرديد كه درباره شعر دهه هفتاد اطلاع‌رساني درستي انجام نشده و نقدهايِ معرفي‌كننده كمي درباره آن بوده. خب اين مصاحبه خودش يك تريبون است. از اين تريبون، مباني زيبايي‌شناسي و موسيقايي شعر دهه هفتاد را بگوييد!

همان طور كه گفتم، زبان شعر ما به زبان زنده گفتار نزديك تر شده و طبيعتاً وزن شعرها و تكيه‌گاه هاي عاطفي و لحن آن هم به زبان امروز نزديك تر شده. مي‌خواهم بگويم بدون درك ضرورت هاي اين كه چرا زبان ما به زبان زنده امروز نزديك شده، مخاطب نمي‌تواند موسيقي شعرما را از درون شعرمان كشف كند. به عنوان نمونه، شعري از «ابوالفضل پاشا» را مي‌خوانم و بعد درباره موسيقي و عناصر ديگر آن صحبت مي‌كنم:
 


پيش از داس، خروس، لباس
توانا بود را به ما گفتند
آقا، به ايستگاه كجا مي‌رسم اگر بدوم؟
از كريم‌خان زند
تا حوالي مثلاً دارآباد
اين همه دارا ببين چه توانا شده‌اند
آقا بليط اضافه نداريد؟
سارا، شده‌اي نوزده
تواناي تو اين جا درست
ولي من به شما كه دانا نگفته بودم
آقا سر خط كجاست؟
اتوبوس از كجا هميشه پُر مي‌رسد؟

 

اين شعر از منظر موسيقايي بسيار غني است، اما خواننده‌اي كه كم تر با اين موسيقي آشنايي دارد، ممكن است وقتي به آن جمله‌هاي خطابي برسد، گمان كند شعر از نظر موسيقي دچار سكته شده است. همان طور كه موسيقي كلاسيك ما به مرور زمان، از تك‌صدايي و تك‌بعدي بودن خارج مي‌شود و امروز به چندنوازي و چندصدايي مي‌رسد، در شعر ما هم همين اتفاق افتاده. در شعر كلاسيك، وزن و موسيقي يكنواخت بود، اما وقتي به شعر «نيما يوشيج» مي‌رسيم، وزن و موسيقي شعر كلاسيك مي‌شكند و فرصتي ايجاد مي‌شود كه «تاكيدها» را جابه‌جا كنيم و طنين‌هاي تازه‌تري در شعر ايجاد شود. شعر در دوره نيما مقداري پيچيدگي وزني پيدا مي‌كند و تركيبي‌تر و نوتر مي‌شود. وزن و موسيقي در شعر شاملو پيچيده‌تر و كامل‌تر مي‌شود تا اين كه مي‌رسد به زمان و شعر ما؛ اين جا ديگر شعر فضايي ايجاد مي‌كند كه موسيقي‌ها و لحن‌هاي مختلفي را در خود بروز دهد و به يك وزن و موسيقي كم‌نظير برسد.

نمونه‌اي كه آورديد، جزء يكي از بهترين شعرهاي دهه هفتاد است. مجموعه شعرهاي «دبستاني‌ها» اثر «پاشا»، شعرهايي بسيار خوب و مهمي است كه شما يكي از آن ها را خوانديد، اما در شعرهاي اخيرِ «پاشا» ديگر لحن و زبان و موسيقي منحصربه‌فرد شعرهاي «دبستاني» را نمي‌بينيم.

اين بحث ديگري است. ممكن است يك شاعر، سير نزولي داشته باشدو یا سير صعودي. اما يادمان باشد که نقد هنري زمانی مؤثر است كه در لحظه آفرينش (و ديده شدن) اثر انجام شود، نه اين كه بعد از طي شدن دوره‌اي از زمان آفرينش اثر. ما سال ها به منتقدان مي‌گفتيم: «چرا درباره شعرهاي ما نمي‌نويسيد». برخي از آن ها مي‌گفتند: بايد صبر كرد و ديد كه شما در آينده چه مي‌كنيد؟! يكي از كساني كه اين حرف را مي‌زد، آقاي «محمد حقوقي» بود ...
از سویی، مشکل "جوانمرگي ادبي" هم كه در كشور ما هميشگي است انگار! بله ، من هم قبول دارم که شعر های اخیر پاشا چندان چنگی به دل نمی زند يا «بهزاد زرين‌پور» كه با يك كتاب خوب «كاش آفتاب از چهارسو بتابد» شروع كرد و با همان كتاب مهم هم تمام شد!
اما حرف مان را درباره مباني شعر دهه هفتاد ادامه بدهيم: شعر ما ديگر آرمان‌گرا و كلي‌نگر نيست؛ آرمان‌گريز و جزيي‌نگر شده. شعر ما ديگر آرمان‌گرا نيست و همين خصلت باعث شده كه جزئي‌نگر بشود. زماني بود كه شاعر را تقريباً پيامبر مي‌دانستند! حتي در دوره معاصر شعر فارسي هم شاعر را به همين شكل مي‌ديدند و انگار شاعر يك"جايگاه برتر" داشت كه به واسطه آن مي‌توانست به جاي ديگران ببيند و تحليل كند و توضيح دهد. «نيما يوشيج» مي‌گويد: «شاعر بايد به جاي سنگ هم سخن بگويد». البته از اين جمله «نيما» قرائت ديگري هم مي‌شود كرد. به هر حال، در شعر ما ديگر شاعر در مقام يك سخنگوي سياسي و سخنگوي جمع نيست. به همين دليل بود كه در شعر ما نقش «راوي» عوض شد و گاهي «راوي» فقط در حد يك «دوربين» عمل مي‌كرد. همين باعث شد كه «شخصيت‌ها» بتوانند در شعر ما روايت را به عهده بگيرند. بحث"خودآگاهي هنري" و نیز سپید خوانی و شريك كردن مخاطب در سرايش شعر هم يك مقوله ديگر در شعر نسل من بود كه بسيار مهم است. در شعر قبل از ما نمونه‌هاي كمي از اين امر ديده مي‌شود. در شعر نسل ما اما به موارد زيادي برمي‌خوريم كه شاعر به مخاطب مي‌گويد الان دارد شعري مي‌خواند يا از او دعوت مي‌كند وارد شعر بشود و ...

اين نكته‌اي كه اشاره كرديد، يك تكنيك تئاتري است به نام «اصل فاصله‌گذاري» كه توسط «برشت» ايجاد شد.

بله، همين طور است. اين تكنيك قبل از شعر دوره ما و قبل از هنر دوره «پست‌مدرن»، در هنر دوره مدرنيسم اتفاق افتاد. من قبل از «برشت» و «فاصله‌گذاري» تئاتر او، در رمان‌هاي مدرن مثل آثار «كافكا» و «پروست»، اين نكته را ديده ام. اما تفاوتي كه «خودآگاهي هنري»‌ در شعر ما با دوره گذشته دارد، اين است كه در شعر ما اين مسئله برجسته و بر آن تاكيد مي‌شود. در كنار "فاصله‌گذاري"، در شعر ما عنصر طنز هم وجود دارد كه در واقع می کوشد عمل آفرينش هنري را از يك امر مقدس بيرون بياورد و آن را يك کاردم دستی و معمولي نشان بدهد. اين امر از ترديد در جايگاه و نقش هنرمند ناشي مي‌شود؛ يعني شاعري كه حالا تريبون‌هاي كمي دارد و توجه زيادي به شعرش نمي‌شود، در جايي از خودش مي‌پرسد: اصلاً ضرورت به وجود آمدن شعر چیست.
اين ترديدها و چالش ها در جان شاعر است و در شعر، خودش را نشان مي‌دهد و جزء خميرمايه كار مي‌شود.
مسئله ديگر اين كه شعر به عنوان يك «متن» در دوره ما وارد مباحث تحليلي و نقد و نظر شد. آن استقلالي كه يك متن شعري الان دارد، در دهه چهل و پنجاه نداشت؛ تاكيدي كه الان بر استقلال يك متن به عنوان يك پديده منحصر به‌ فرد مي‌شود، در آن دوره نبود و اين را هم مي‌شود جزء همان "خودآگاهي هنري" دسته‌بندي كرد. اين نكات باعث شد كه شاعران اين دوره ، شعرشان را قائم به ذات‌تر كنند؛ يعني «موجبيت‌ها» و «علل» را در خود شعر جست و جو كنند، نه در محيط بيرون. اين عناصر باعث شده كه شعر ما جزئي‌نگرتر و مستقل‌تر باشد. شايد بشود شعر «زمستان» «اخوان‌ثالث» را با تکیه به موقعیتی بیرونی و بدون درك "موجبيت‌هاي" متنی آن خواند و لذت برد، اما شعر نسل ما را نمي‌توان ديگر اين طور خواند.

لابه‌لاي حرف هاي تان به شعر بلند و اين كه در دهه هفتاد شعرهاي بلند خوبي گفته شده، اشاره كرديد. درعين حال به اين اشاره كرديد كه شعر در دهه هفتاد فاقد «مركز موضوعي» بوده. اين دو حرف با هم تناقض بزرگي دارند؛ چون همه مي‌دانيم كه شعر بلند (منظومه) هميشه داستاني در خود دارد و حول محور موضوعات و مفاهيمي مي‌چرخد؛ يعني كنشي روايي دارد. با اين توضيح كه دادم، فكر نمي‌كنيد حرف هاي تان درباره شعر بلند در دهه هفتاد، جاي بحث و نقد دارد؟

اين كه شعر بلند «كُنش‌روايي» دارد، درست است و من قبول دارم. اما حتی در داستان هم روايت هايي داريم که به مفهوم خاصي نمي‌پردازند يا روايت هايي اتفاقي در آن ها وجود دارد. فكر مي‌كنم در شعر بلند نسل ما، كنش روايي شكلي نوتر و خلاق‌تر دارد: اول اين كه چندين روايت شعر را مي‌سازند به جاي يك روايت و دوم، اين روايات در هم تركيب مي‌شوند و هيچ كدام از آن ‌ها «مركزيت» و «برتري» ندارند. در واقع شعرهاي بلند در دوره ما چند راوي و چند روايت دارند.

بله، ممكن است برخي شعرهاي بلند چند راوي و چند روايت داشته باشند، اما همان شعرها هم ساختار دارد و تك‌تك رواياتش در يك ارتباط ساختاري با هم تعريف مي‌شوند. قبول داريد؟

بله، چون اگر متني وجود دارد، آن متن حتماً بايد"بافت" داشته باشد. اگر اين بافت نباشد كه ما ديگر با شعر يا هر متن هنري ديگري رو به رو نيستيم. من اعتقاد دارم پديده‌اي به نام «متن» حتماً بايد فرم داشته باشد تا ديده شود و تشخص خود را اعلام كند. پس هر شعري اين ويژگي را بايد داشته باشد و اگر ما از شعرهاي «چندمركزي»، «پلي‌فرميك» و «پلي‌فونيك» (چندصدايي) صحبت مي‌كنيم، به معناي اين نيست كه شعر ما فاقد ساختار و فرم است! بحث اين است كه شعر روايي كه نمونه‌هاي درخشاني هم در شعر كلاسيك دارد، مثل «شاهنامه»، غني است و زماني كه به شعر معاصر مي‌رسد ، غنی تر هم می شود؛ مثلا در شعرهاي بلند «نيما» (ناقوس، مرغ آمين، كار شب پا) و یا شعر "ایمان بیاوریم" فروغ و برخی شعر های بلند اخوان و ...تا این که به شعر دوره خودمان می رسیم . معناي حرفم اين است كه يك محور و موضوع روايي خاص، ديگر در شعر بلند نيست و شعرهاي بلند ديگر مثل منظومه‌هاي كلاسيك، تك‌معنايي و تك‌روايتي نيستند. از طرفی ، چون شما در شعر روايي بلند، يك خط روايي داريد، ممكن است گريز از موضوعات و مفاهيم عام را كم تر ببينيد، ولي نمونه شعرهايي داريم كه نمي‌شود فقط آن ها را به مفاهيم عام و يك موضوع محدود كرد. شعر بلند «فروغ» يعني «ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد» چند روایتی است؛ هر چند ن «فروغ» در پايان شعرش، شعر را «كپسوله» مي‌كند و عصاره مفهومی آن را به مخاطب ارائه مي‌دهد! در شعر ما ديگر اين «كپسوله شدن» را نمي‌بينيد. اگر تاكيد مي‌كنم كه مایل نیستم موضوعات عام، مفاهيم عام و كلمات عام را در شعرم بياورم، صرفاً براي فرار از اين است كه شعرم تبديل به يك كليشه فرهنگي بشود. مخاطبي كه دنبال شعرهاي مفهومي است و مي‌خواهد با آن ها به ذهن خودش جواب بدهد، از شعر ما استقبال نمي‌كند...

معني حرف‌تان اين است كه الان يك شاعر(شاعران موسوم به دهه هفتاد) در شعرش ديگر به تبعيض و فقر و جنگ و مسايلي از اين قبيل اشاره نمي‌كند و نمي‌پردازد؟ تا آن جا كه مي‌دانيم، مي‌گويند: شاعر كسي است كه به مسايل اطرافش واكنش عاطفي و فكري نشان مي‌دهد.

نه، منظورم اين است كه شما به عنوان يك شاعر، هر كدام از اين مقولات را به شيوه خودتان كشف و تجربه مي‌كنيد. شاعر باید راهی پیدا کند تا بتواند اين تجربه خاص را بازسازي كند و بيرون بدهد.

حرف تان درست است و قبول دارم. شما مي‌گوييد به صرف نوشتن كلمه «آزادي» و «عشق» يا «عدالت» يك شاعر درباره آن چيزي نگفته و كار خاصي نكرده. برداشت و كشف‌الشهود از اين مفاهيم و نگره‌ها منظورتان است؟

آفرين! من به عنوان يك انسان زنده، «عشق» را به شكلي منحصربه‌فرد تجربه مي‌كنم. ممكن است نقاط مشتركي هم ميان تجربه من و ديگران باشد، اما آن چیزی كه من به صورت شخصي تجربه كرده‌ام، بايد خودش را نشان دهد. چه طور ممكن است شاعر زندگي كند و ما نشانه‌هاي تجربة شخصي او را در شعرهايش نبينيم؟ در اين صورت، آن شاعر «جامعه‌گريز» است. اين اتهام «جامعه‌گريز» و «آرمان‌گريز» همان چيزي است كه به نسل ما وارد كردند. در حالي كه شعرهاي اين دوره، بازتاب بزرگ ترين معضلات و مشكلات دو ـ سه دهه اخير در نسل من است. از اين نظر، شعر پيشرو دوره ما يكي از زنده‌ترين و معترض‌ترين شعرهاي دهه‌هاي اخير فارسی بوده است.

به طنز به عنوان يك «ويژگي» در شعر دهه هفتاد اشاره كرديد. اين در حالي است كه طنز در طول تاريخ شعر فارسي حضوري هميشگي داشته و جزء عناصر ذاتي آن بوده است. اگر عنصر دروني شعر است، پس ديگر ويژگي يك دوره زماني يا سبك و مكتب خاص نمي‌تواند باشد.

من تا به حال جايي نخوانده‌ام كه طنز از عناصر ذاتی شعر باشد. در تعريف كلاسيك شعر، «تخيل» را جزء عناصر ذاتی شعر محسوب كرده‌اند، اما «طنز» را در تعريف شعر كلاسيك كسي جزء شعر ندانسته است.

از كتابي كه «شمس قيس رازي» نوشته، اكثر دوستان شاعر به همان يك جمله استناد مي‌كنند كه مي‌گويد: «شعر كلامي است موزون و مقفا و مخيل». در حالي كه در همان كتاب ، به طنز هم اشاره شده.

تعريف مسلط از شعر همان جمله است. حضور «طنز» در شعر دوره ما، حضوري ويژه و چشمگير است. طنز وقتي بيشتر بروز مي‌كند و كاركرد می یابد كه ايدئولوژي كنار رفته باشد. طنز معمولاً در موقعيت‌هايي متناقض خودش را نشان مي‌دهد. «اكتاويو پاز» شاعر بزرگ معاصر مي‌گويد: «طنز در دوران مدرن هنري، جزء عناصر اصلي يك شعر موفق است». در شعر پست‌مدرن و دوره‌اي كه ما در آن هستيم، عنصر طنز وجوه چندگانه‌اي پيدا كرده؛ صرفاً در جايگاه فاش‌كنندة موقعيت‌هاي متضاد هم نيست كه بروز مي‌كند. طنز الان در شعر ما فاش‌كنندة بي‌پايگي جايگاه راوي شعر و حتي خود متن شعر است! چون وقتي شعر نوشته مي‌شود، شاعر اين دغدغه و ترديد را دارد كه آيا شعر در جهان معاصر و روابط اجتماعي معاصر، جايگاهي دارد؟!

آن چه از حرف هاي تان برمي‌آيد، اين است كه طنز يك الگوي شعري است در شعر شما و ديگر شاعراني كه به شكلي خاص شعر مي‌گويند. فكر نمي‌كنيد اگر طنز تبديل به يك الگو و «مد نوشتاري» دربيايد، ضدخودش عمل كند؟

هميشه اين احتمال هست كه وقتي بسامد عنصري در شعر بالا برود، به يك كليشه تبديل شود و ضدخودش عمل كند. اما فكر مي‌كنم كه آدم هاي خلاق، اين شكل كليشه شده طنز را سلب مي‌كنند و طنز فرصت مي‌كند از حالت كليشه‌اي و مصرفي‌اش خارج شود. البته این خطر درباره ديگر عناصر و اجزاي شعر معاصر هم صدق مي‌كند. وقتي شاگردها را فرموله كنيم، حتماً شعر موفقي نخواهيم داشت. اما يادتان باشد كه اگر كساني اين شگردها و پيشنهادهای شعري را فرموله و مد مي‌كنند، نفي‌كننده ارزش اوليه و واقعي آن عناصر يا شگردها نيست. به هر حال، آن چه درباره الگوبرداري گفتي، درست است؛ به‌خصوص جامعه ما كه الگوبرداري در آن یک سنت ریشه دار است.
در شعر كلاسيك هم اين الگوبرداري‌ها بوده؛ يك تصوير يا يك نوع زبان شعري و قالب شعري، سه قرن مورد استفاده قرار مي‌گرفت. این روحیه آدم را دلزده می کند.

خودتان هم اشاره كرديد كه شگردها و نوآوري‌هايي كه در شعر شاعران دهه هفتاد بوده، حالا تبديل به يك الگوي نوشتاري شده و خيلي‌ها در سنين مختلف، شعر فرموله شده به سبك و سياق "عبدالرضايي"، "پاشا"، "باباچاهي" و "فلاح" مي‌گويند. در شرايطي كه يك شيوه و شگرد شعري به راحتي قابل تقليد و كپي‌برداری ‌باشد، به گمان من با بحران رو به رو هستيم؛ چون اين سيل تقليد، جريان درست شعري را پنهان مي‌كند و ديگر اين كه ثمره كار شاعران اوليه و پيشنهاددهنده را كه خلاقيت و استعداد به خرج داده اند هم معيوب و مخدوش مي‌كند. در عين حال، تقليدگرايي قاتل خلاقيت است.

بحث اين است كه ما به عنوان شاعر، در برابر اين كپي‌كاري‌ها و خطر آن‌چه مي‌توانيم بكنيم؟ من به عنوان يك شاعر مي‌توانم دائم از خودم جلو بزنم؛ يعني از چيزهايي كه به شعر من تشخص بخشيده و شناسنامه شعر من است، عبور كنم و به فضاي جديدي برسم و مرحله به مرحله اين تلاش و جست وجوگري را در شعر خودم نشان بدهم. من از تكرار كردن بيزارم؛ تكرار هيجاني ندارد. دوست دارم مخاطبم از خواندن شعرم به هيجان بيايد. هنرمند اگر سبكي هم ايجاد كرد، بعد از مدتي بايد از آن فاصله بگيرد. مهرداد فلاحي كه در دهه هشتاد ايستاده، همان مهرداد فلاحي نيست كه در دهه هفتاد بود و آن‌طور شعر مي‌گفت. در دهه چهل منتقدان به شاعران مي‌گفتند: بايد به زبان خاصي برسيد و اگر اسم تان هم روي شعرتان نبود، مشخص باشد كه اين شعر براي شماست. خب اين حرف درستي بود، اما معني اين حرف آن نيست كه شاعر تا آخر عمرش در يك سبك يا زبان شخصي بماند. من نمي‌دانم در برابراین مشکل چه بايد كرد؟ فقط مي‌توانم به شاعران ديگر بگويم سعي كنند همان قدر كه زندگي آن ها را عوض مي‌كند، آن ها هم شعرشان را عوض كنند.

چند سوال آخرم شكلي طنزآميز دارد، اما در عين حال جدي است! از شعر چه چيزي مي‌خواهيد؟

دوست دارم شعر من را به بازي بگيرد و توانايي‌ها و وجوهي از من كه در زندگي روزمره مجال بروز پيدا نمي‌كند، در شعرم خودش را نشان دهد. شعر فرصت اين را به من مي‌دهد كه هم خودم را طور ديگري ببينم و در عين حال جهاني را كه در آن زندگي مي‌كنم و پر از سوال است ، تحمل کنم. شعر برايم فرصت فرياد زدن و منم منم گفتن است!

اگر كسي همين الان بيايد يقه‌تان را بگيرد و بگويد شما به شعر خيانت كرده ايد و اجازه نداده ايد من از شعر شما لذت ببرم، به او چه جوابي مي‌دهيد؟

من همچين آدمي نمي‌شناسم!

پنج شاعر موفق از نسل خودمان مي‌توانيد نام ببريد؟

خودم! علي عبدالرضايي، ابوالفضل پاشا، بهزاد خواجات و رضا چايچي.

هر كسي يك شعري را در مواقع دلتنگي زمزمه مي‌كند و به اصطلاح شعر محبوب خودش را دارد. شعر محبوب شما از كدام شاعر و چه شعري است؟

من شعر "داروگ" نیما را زیاد زمزمه می کنم ، اما خیلی دوستش ندارم!

«شمس لنگرودي» را در يك جمله تعريف كنيد؟ چه تعريفي از اين شاعر و محقق داريد؟

آدمي خوش‌صدا، خون‌گرم و دوست‌داشتني.

و شعرهايش؟

شما يك جمله خواستيد كه گفتم!


نشر پاریس از مهرداد فلاح منتشر کرده است:

بریم هواخوری

 

 

بازگشت