دیگر برای دیر بود
مهری کاشانی

 

                                                                                                   عکس از بابک ونداد

 

هواهنوز تاریک بود و سپیده مثل توپ ململ سفیدی داشت دوباره بازمی شد که خالجان چراغ گردسوز بالای سرش را فوت کرد و پایش را روی پلکان آشپز خانه گذاشت. پله ها از زیر طاق ضربی کوتاهی می گذشتند که همه ی اهل خانه، وقت گذشتن از آن دولا می شدند، خالجان سرش به موازات کمر، دولا راه می رفت و عرق پیشانی ش مدام روی آجرهای چهارگوش و نمور حیاط می‌چکید.
 

در تاریکی آشپزخانه فرو رفت و پارچ به دست از پله ها بالا آمد، سپیده ی صبح روی دل برآمده‌ی پارچ مسی، برق انداخته بود و از اینجا کار هر روزه ی خالجان که شمردن آجرها بود،آغاز می شد.من جای تک تک این آجرها را از بر بودم و با او می شمردم. چهار تا آجر از پای ایوان، تا هشت آجر مانده به حوض قدم می کرد.از آنجا ،راه نسبتاً درازی بود تا درخت انجیر. آب پارچ را مثل روغنی که روی پلو می داد ، با تأنی بر زمین ریخت.اول دور تا دور و بعد روی سطح آن و سپس گلهای یاس را که از گلدان کنار ایوان چیده بود، روی زمین خیس ریخت و بر لبه حوض نشست.
دایی جان از پشت شیشه موج دار ِاتاقش او را می پایید. جلو نمی آمد، اگر خودش را نشان می داد و سرش را از پنجره بیرون می آورد و سار دست آموزش به طرفش خیز بر می داشت، خالجان چنان غافلگیر می شد که ممکن بود در حوض بیفتد یا زمین بخورد.
در اطراف تکه زمینی که چهار آجر از پای ایوان و هشت آجر به طاقی ِسرِ پله ها فاصله داشت، حرفهای زیادی رد وبدل می شد. خاله کوچیکه هم مثل خالجان زمین را قدم می کرد، آجرها را می شمردو روی آن آب می پاشید و با دختر و پسرش، سرش یاس می ریختند، دعا می خواندند، فامیل هم در رفت و آمد به خانه، انگار که دارند از روی نوشته ای می خوانند،آجرها را قدم کرده کمی مکث می کردند و می گذشتند. اما بقیه پسر دایی ها که با هم راه می افتادند و به دیدن خاله جان می آمدند با وسواس به آنجاخیره می شدند. چنان چشم می دوختند که انگار دارند محتویاتش را می بینند و زیر و رو می کنند و نگاهشان را از اینجا به اتاق دایی جان می بردند، در اطرافش دور می زدند و علامت سؤال را همه جا می گرداندند.
 

اهل محل مدام برای دائی تحفه می آورند،از میوه های نوبر تا کله قند، آب نبات، شیرینی و بسته‌های شمع.
بعضی وقتها در می زنند، یکی دو نفر می آیند تا به کارهای خانه کمک کنند و دایی جان را اگر میل دارد به جایی مثل مسجد یا مطب دکتر برسانند. اینهاهمان هائی هستند که به درخت انجیر دخیل می بندند. همان ها که دنبال دایی جان دست به سینه راه می روند و کنار شمع های شب جمعه که بین چهار آجر از پای ایوان وهشت آجر مانده به حوض می سوزد، می ایستند و با چشمهای بسته دعا می خوانند.
 

جز من با هیچکس حرف نمی زند خالجان، و در جواب دیگران به نه وبله ای قناعت می کند.با دایی جان ولی نه و بله هم ندارد،همیشه سعی می کند با او رو دررو نشود. اما با من حتی درددل می کند. از هوا می گوید که وقت بارش برف هم گرم است، طوری که عرق از پیشانی اش بر زمین می چکد. قد من وقتی که راه می رویم تا نزدیک صورت اوست، برایم حرف می زند، قصه می گوید و گاهی اشک می ریزد.یکبار تعریف کرده که پدر بزرگ من، عالمی بوده که فاضل لقب داشته و بارها تاریخ تولدش را به حروف ابجد برایم خوانده.
می گوید این برادر بزرگ من نان فضل او را می خورد، خودش چیزی درچنته ندارد. از فامیل نسبتاً فقیری که دائی کمک خرجشان را می دهد، شنیده ام که بین چهار آجر از پای ایوان تا هشت تا مانده به حوض، پول و جواهر دفن شده و باید به هر قیمتی شده قرض کرد و این خانه را خرید.
 

خالجان می گوید سال ها پیش وقتی داشتیم مهاجرت می کردیم به اینجا، مادرم پول و جواهرش را در حیاط خانه ی قبلی دفن کرده. می گوید اینها قاتی کرده اند. می گوید بوی پول مستی می آورد برای بعضی ها.
می پرسم پس زیر این آجرها چی است؟ جواب نمی دهد. صد بار پرسیده ام. جواب زیر خاکها دفن است و به زبانش نمی آید.
من مرگ مادر و پدرم را به یاد نمی آورم. خالجان می گوید آنکه آمده بود مادرت را ببرد پدرت را هم برده ست. من مات دردنیای ذهنی ام، لال می شوم و او همچنان قصه می گوید...
 

روزی کالسکه ای پر گل از آسمان به زمین آمد و مادرت را که لباسی سفید و بلند تنش بود، سوار کرد. پدرت هم که عاشق بود، رفت با او، طاقت نمی آورد فراقش را. این طور شد که خدا تو را به من داد جای دخترم که...
و نمی گفت از دخترش. مانده بودم حیران مثل سارک که او هم غریب و دست آموزبود در این خانه مثل من.
از بچگی تقلید کرده بودم رفتار این خانه ی پیرسال را. وقتی خالجان خطوط لِی لِی مرا دید که به زمین محبوب او تجاوز کرده است، اخم کرد و داد زد بچه ای مگر؟
و من قسم خوردم که نه! نیستم!

سارک مقلد دایی جان است. سحر و غروب اذان می گوید. سرش را بالا می گیرد یکی از بالهایش را دم گوشش می برد و می خواند. دایی جان می گوید این مرغ بهشت است. لابد من هم به بهشت می روم که جای سرودهای بی ارزش مدرسه، دعا و حدیث یادم داده اند.

تا یک روز که هوا برگشت و خورشید رنگش را باخت و ماتم فضای خانه را سیاه کرد. روزی که دایی جان همه را جمع کرد و گفت از این دنیا می رود و بیشتر از دو سه روز برای رفتن وقت ندارد.
طی آن دو روز، خانه بی سروصدا، از جماعت آشنا و ناآشنا پر و خالی می شد، همه با دهان بسته بر نوک پا راه می رفتند و فقط چشمها بود که زندگی می کرد.
به این ترتیب دایی جان با همه فامیل و آشنایان خداحافظی کردو حلال بودی طلبید تا نوبت به اهل خانه رسید .

روز آخر درها بسته شد و پای بستر دایی جان که سجاده اش هم بود، فقط ما بودیم که دو زانو نشسته در ساعات آخر همراهی اش می کردیم.
از من اما یک بدل مانده بود. به شدت از کالسکه ای که داشت مثل غولی سیاهپوش از آسمان می رسید، ترسیده بودم.او نه فقط دایی جان بلکه همه ما را سوار می کرد و به جای نامعلومی می برد. اگر مرا سوار نمی کرد با اشباح خریداران خانه که از دور و برش دور نمی شدند، باید چطور تا می کردم.آنوقت من و سارک کجامی توانستیم خانه کنیم؟
خالجان گفت اجل هر کس فقط برا ی خودش می رسد، حالا هم فقط دایی جان را می برد، چون من شرط کرده ام با خدا، نمی روم با او، هر چند به خواب دیده ام که با هم می رویم.
ساعت موعود داشت نزدیک می شد و هنوز دایی جان نتوانسته بود خالجان را راضی به حرف زدن کند. در ساعت آخر فقط من بودم که از دایی جان به خالجان پیغام می بردم و سکوتش را پس می آوردم.
دایی جان گفت بگو به خواهر بیاید،بیاید با من حرف بزند. اگر من تقصیر دارم اختیار دست خودش، ببخشد یا نبخشد، اما بیاید . بیاید با ید با هم حرف بزنیم .
گفتم به او، سکوت کرد.
بگو به خواهر، من بار سنگینی به دوش دارم در این راه و تقاضای کمک دارم. گفت بگو مرا ببخشد.
گفتم. باز هم سکوت کرد، سکوت.
سکوت را بردم. دایی جان می خواست بلند شود و راه برود. سعی کرد اما نتوانست. گفت در اتاق را باز کنند. خواست با صدای بلند خواهرش را صدا بزند،باز نتوانست!
بیا خواهر! دارد دیر می شود، بیا! جواب همان سکوت بود.
من امر خدا را اطاعت کردم. این امریه ها نوشته دارد،به حکم ِنوشته بود که دختر تو را...
 

خالجان از صبح روی همان آجرهایی که چهار تاش پای ایوان وهشت تاش مانده بود پیش حوض نشسته بود، اسم دخترش که آمد،دراز شد. سمت چپ صورتش را سر خیسی یکی از آجرها گذاشته بود . گل های یاسی که رفته بود زیرش، له شده بود، دیگر برای دیر بود، دایی جان هم تمام کرده بود.

 


برگرفته از کتاب  نقاشی‌خانم که بزودی توسط نشر گردون در برلين منتشر می‌شود

 

 

بازگشت