اسب گردباد هم بشود
كنار رنگهاي شاد ديگري سبز نميشود
كه توي دنيا پراكنده غصه ميخورند
و سبز كه غوك است بيشتر.
٭٭٭
كارون اسمش بود.
دوري پانصد تومان.
تنها من سوارش شدم
و يالهايش نارنجي بود.
چه گناهي كه كارون نارنجي باشد!
بگذار اين گناه را صاحب اسب به گور ببرد.
٭٭٭
كوك ساعت را دوباره بايد به قصد فريب روزانه چرخاند.
كه سربازهاي بياسب امروزي صداي موزون يك اسب را،
به رنگ سبز بشناسند
نه سبز،
كه غوك دوباره آفريده هم بشود همين سبز مزخرف است.
شايد به كما رفته باشد
رنگ سبزي كه بايد روي پوست" اسبي شبيه گردباد" بيايد
و سوسو بزند
به خاطر سين سبزش.
و روي درهاي نوشابه، كنار ساحل، كه به جاي صدف آمدهاند
راه برود، دوري پانصد تومان.
***
توي آكواريوم را از اين درهاي نوشابه پر ميكنم.
كسي باور نميكند،
دنيا پر از اسبهايي است كه شبيه سبزند.
اما كارون را بايد به كجا بست،كه نرود دريا؟
_ بايد همهي اين سبزها را بخورم.
عاشق سبزم.
گرچه غوك رنگ مزخرفي دارد.