سایهام با دیوار بغل میکند
من و را باخته دیوانهای هم
از هم رفته خاطرههایم را میروم
در راههای بی میماند از سکوت
از تازه میخورم به
اما هیچ کس هم پس
به سایهام صاحب نمیماند
از نه نگریستن به هم میآید دیدنمان
از زخمهایم تنگ میشود تازه
گم میشود در
و خیابان ِ باران زیر