|
Hier sitz ich, forme Menschen
اینک اینجا، من نشستهام، شِکل میبخشم به انسانها، آخرینبار بود، که قرارگذاشته بودیم، همدیگر را ببینیم: او، که
نویسندهی این داستان بود و من، که خوانندهاش بودم. نگاهی به ساعتِ کهنهی روسیام انداختم، که بَعد از فروریختن دیوار بِرلین (به اصطلاح خودِ آلمانیها Fall der Mauer) از یک سربازِ روس خریدهبودم ـ درآنهنگام سربازانِ روس، پیشاز ترکِ آلمان، هرچه داشتند آبمیکردند تا با جیبِ پُر بهخانه برگردند ـ و پیشازآنکه این جمله طولانیتر شود و بیشتر دَرهَم گِرِهبخورد، حسابدستمآمد که احتمالاً دیر میرسم سرِ قرارم. میدانستم، که این آخرین دیدارِ من با «او» خواهدبود، «این موضوع» باید تمام میشد، ذهنم بهاندازهی کافی ـ شاید هم بیشازحدّ ـ مشغول «او» شدهبود. میخواستم برای آخرینبار با «او» صحبت کنم: دِرریدا (Jacques Derrida) میگفت "آدم ناگزیر همه چیز را با بهیادآوردن شروع میکند ... این «قانون» (نه یک قانون بلکه «قانون») است." از کتابخانه که بیرونزَدَم، خیابان شلوغ بود، عصر یک روز داغ تابستانی سال 2006 ، وسط شهر بِرلین ـ یک لحظه یادِ زمستانهای سرد مونرئال افتادم. آن روزها مردم وضعِ جیبشان بهتر بود و عصر که میشد در خیابانها وِل میگشتند و پول خرجمیکردند... قدمهایم را تُندکردم. به نیمهی راه که رسیدم، پیراهنم دیگر خیس شده بود و حسابی عرق میریختم. ناگهان بهیاد آوردم، چرا بهیادِ ژاک دِرریدا افتادهبودم، من دائم با او مُشکل داشتم: همیشه و هرجا با حرفهایش به ذهنم تجاوز میکرد، "آدم ناگزیر همهچیزرا با بهیادآوردن شروعمیکند ... این «قانون» است." من، امّا، میخواستم فراموشکنم، چراکه میخواستم بهخود بقبولانم که "آدم ناگزیر همهچیز را با فراموشکردن بهپایان میرساند ... این «قانون» است!" مشکلم، امّا، این بود که..." دیگر کمابیش میدویدَم و به نَفَسنَفَس افتادهبودم "... ژاک دِرریدا حق داشت: حتّی «فراموشکردن» هم با «بیادآوردن» شروعمیشود و این مانعِ آن میشود، که بتوانیم بهراحتی فراموشکنیم." دَرِ عتیقهفروشی را که بازکردم، زنگولههای بالای دَر به صدا
دَرآمدند و مَردِ بُلندقد و لاغَراندامی از میانِ میزها، صندلیها
و هزار خِرتوُپِرتِ عتیقهی دیگر، که با بینظمییِ خارقالعادّه
منظّمی، که بیشتر تابع هندسهی بوهَم (bohθme) بود تا هندسهی اقلیدسی،
بیضیای (نه بیضوی)، هذلولیای یا «شکستهوارهای» (fractal)،
پیدایَش شد. خانوادهی آقای ماندِلبروُت (Madnelbrot)، جَدِّاندرجَدّ
در همین شهرِ بِرلین عتیقهفروش بودهاند، البته بجز در سالهای جَنگ
که جمعِ خانواده به آمریکا و بعد به اسرائیل پناهبردهبودند. بعداز
جنگ هم، آقای ماندِلبروُت با زنوُبچه به بِرلین برگشت و یک
عتیقهفروشی در بِرلینِ غربی راهانداخت. کارش خوب گرفتهبود. بعد از
فروریختنِ دیوار نیز اینیکی عتیقهفروشی را در شرقِ برلین (نه
برلینِ شرقی) راهانداختهبود، که بین عتیقهدوستان نشانییِ بسیار
معتبری بود. با لبخندی به سَمتَش رفتم و دستش را که دوستانه امّا با
فروتنی از جیب شلوارش بهسویِ من بیرونآورده بود بهگرمی در دو دستم
فِشُردَم. کمی میلَنگید... ادامه و کل متن با فرمت آکروبات
|
![]() |