که میلادت نزول خجسته‌ی باران باد
بر تشنه‌گی‌ی خاک
و طلوع آفتاب
بر سماجت ِ ظلمت،
شکوفه‌ی تبسمی
بر لبان ِ دل‌تنگی
و جلوه‌ی ستاره‌ای
در مه گرفته‌گی‌ی این افق

 

در بامدادی که می‌شود، بامدادی می‌آید. و بعد هر بامداد، با اوست. بامداد ِ هر روز و همیشه، بامداد ِ احمد با کنیتی که دوست ندارد و دوست می‌داریم. بامداد ِ الف، آغاز می‌شود، و آغاز می‌کنیم. بامداد را، صبح را، او را.

برای زاده‌شدن بر نیزه‌ی تاریک، رضا شنطیا  نخستین نشر ِ چهارمین شماره از مجله‌اش «بازارچه» را ، که میلاد گشاده‌ی زخمی است، وقف میلاد بامداد می‌کند.

بازگشت به مجله