افشین دشتی
آن مارپيچ مقدس
ديوانهي صداي خودش شد
مابين باغهاي دهان ماند
يك لحظه چشمها را بست
ديوانه دور صدا پيچيد
مابين فك خدا گل كرد.
آذر 82
نوح
اين بيكرانهي چوبي
در گوشهاي به من از انتظار ميگويد
در گوشهاي كه من از چوب
چيزي خلاف تو ميجويم
در من خلاف نيست
اخلاف چوبي من
چيزي شبيه مريد
چيزي شبيه نرفتن ميان باد . . .
هر تك درخت چه ميداند
پرچم براي نرفتن نيست
من در مقايسه ميميرم.
دي1382
عاشقانه
1
در خلوتِ ابتذالِ
اين حيرت
يك واژهي
بيستاره و كمسو
دائم شكند به پاي
من خاري
تا دم نزنم كه
يارِ من او بود
من حيرتِ اين
كلامِ آتش را
در خلوتِ ابتذالِ
خود ديدم
پس در غمِ اين
سكوتِ وحشتزا
ديدم كه تمامِ
نورِ من او بود
من شحنهي بيسرم
در اين وادي
تا با سرِ هر كسي
بياميزم
اي رؤيتِ
بيحصارِ تنهايي
جمعيتِ آسمانِ من
او بود
حالا كه در اين
ستايشِ پنهان
پرواي سخن به
جانبش پر زد
با من سخني بگو
به آرامي
تا هست شود كه
هستِ من او بود
با هستي من فرار
ميكردي
تا هستيي خود
كجا دهي بر باد
خاكِ همه عالمم
نشد مرهم
تا درنگرم كه
همدممِ او بود.
2
در گريزِ دايره
از او كجاست مقصدِ “من”؟
كدام سايه به تن
داد سري كه بينيازِ تنش بود؟
كه واژهي پنهان،
ستايشي براي علفهاي هرز ميسرود و نغمهي باد از كنارِ تو آرام ميوزيد.
در چشمها كه
تهمتِ خاك است، در گوشها كه تهمتِ باد
در مهرهها كه
مهلتِ هر شِكوِهي حقيقي را پرواز بيصداي عقوبت باد!
در دستها كه
پوششِ آن صورتِ مثاليي “من” بود
در پاهاي
بيحوصله چيزي بجز گريز از اين همه تن بود؟
ديگر كدامِ
شانهي خالي آتش به زير پوست ميبرد تا هم نيازِ “تو” باشد هم بينيازيي “من”؟
هم ماهِ بيقراريي شب، هم نورِ بيخياليي روز؟
از هر پرنده كه
ميميرد، مُشتي پَرِ تو ميماند؛
مُشتي خيالِ هرزه
كه هر لحظه پندارِ با تو بودن را در غربتِ مقدسِ آتش پرواز ميدهد.
1
“من” بي منِ من
هيچ است
اين را همه
ميدانند
پس با تو چه باشم
من
وقتي كه تو را
“من” نيست
هر راه كه
ميبايد
رفتم كه تو
نگريزي
اين حيلهي آخر
بود
“كاندر تنِ من
“من” نيست”؟
انكارِ “من” از
ما برد
همراهيي خلقت را
هرچند كه در
مخلوق
جز “من” خبر از
من نيست!
خلقت كه جدايي
بود
در بينِ دو “من”
افتاد
حال آنكه مرا
“من” هست
با آنكه تو را من
نيست
2
با اين سكوت طرحِ
غروب و جغرافياست
طرحِ غريبِ شوكتِ
آتش در انحناي ماه
و شنها و
سايهها كه ثانيههاي اين باديهاند در هزيمتِ صحرا
پژواك دوردستِ
نگاهاند در خطوطِ دستِ بريدهي بيجا
هرجا هميشه در
گذر از هيچ است
هرجايييِ تبركِ
خاك
همراهِ نامهاي
عجيبي كه بر تو نهادند
با من تو را
چگونه به خورشيد ميتوان فروخت
وقتي كه در تو
فقط اوست يك غايبِ هميشهي بينام
پژواكِ پاكِ آتشِ
بدنام
لِرد سكوت قامت
به مستيِ ما بستهست
هنگامِ شب كه
خطوطِ دستِ بريده گُر گرفته است.
ديدار
-
مرگ آدمي در پوست، حنجرهي فراخ ترس را خواهد گشود و بر
شانههاي استخواني اشباح طرح گريز شيههاي خواهد ماند.
-
آيندهاي گذشته و اورادي ناتمام؟
-
لب در انحناي ماندن به پيش ميرود و رازي براي اين همه دستهاي
دراز در سكوت ميماند.
-
خوابهايي كه در زانوهايم جمع شدهاند، خاكِ كمياب . . .
-
مييابندش و بر فراز نگاهش ميكنند. رؤياي نيمه ماندهي تاري
كه از حباب، حباب ميزايد.
-
باد را براي تو ميبندم و ماه را بر هلال سينهات انحنا
ميآموزم. رازي نيست. تكهاي از زانو ميان پلك مانده است. انگشتهاي خميده،
بازوهاي خشك شده، شانههاي استخواني و خستگي . . .
-
من در بي تويي به بي مني فكر ميكنم كه تكرار ميشود.
-
و بيزاري . . .
-
خاكِ كميابِ آينهاي كه در تصاويرِ صامتِ اشباح حل ميشود.
-
و تهوع تكرار . . .
-
سنگي را باز ميكنم و در آينهام پرتاب ميشوم.
-
و خواب . . .
-
دو مردمك از خاك ميجوشند و پاها و دستها ريشه ميدوانند.
كاسههاي تكه تكهي زانوها خانهي مورچههاي بيخواب است.
اسفند 1378