شوری در
این دادگاه نیست
مشاوران ِتو شاکیانند
وعاشقان ِتو گیرم تُرک
گیرم خوی رویارَوی سرِ
پیری بر آهنی کرده باشند َبزک!
همه با گور در گیرند
حتّی در کلماتی که هی تلو می خورند
می میرند!
مانی در این تو را خوانی فقط منم!
که دل از خاک ِمیهنم به جُرم زیبا
می کَنم
زیرآب ِمرا مادرزاد زدند زیرش نمی
زنم!
عرَق خورده ام
با کلماتی که ورق می خورند درزن و با
من عرَق کرده اند
حضّار شاهدند!
تبریز تبدار ِزیبایی ِتوست
و انکار می کند که جنایت کرده ست
این سرزمین نمی تواند نه! نمی
تواند ماه را تبعید کرده باشد
ودر آسمان ِدوری آویخته باشد
که ویزا به این مرگ کرده مرد
نمی دهد
مردی که در شهرهای اطراف ِزیبا زمین
خورده باشد
اتراقی کنار زیبا کنار نکرده ریخته
باشد
همه در پیاده روهای پاریس و پاسی
از آسمان ِدوری که در لندن می جوانی
خُرده نوری نرسانی
چه می کنی در لندن که می روی از
ماندن
در بستری باز کرده آغوش و باز که می
گردی بسته ای
بسته را باز می کنی پیراهنی
تازه بر تنم می تنی
و باز می شوی همان همسر ِهماره
دربستری که با هم بسته ایم
چگونه چشم دوخته ایم در هم و می دوزیم
خود را به هم روی کدام تختِ هر خانه و
هنوز می امروزیم؟
تو که مثل ِآب راحتی با جوانب
ِاحتیاط غریبه ای
چه احتیاجی داری که با چشم های دو
برکه آب خورده مدام
دور و برِآتشی که من باشم در
آماده باشی؟
تو مثل ِمنی که مثل ِتو اَم به
چیزی کسی شباهت نداری
فقط شبیه ِخودی و آمده ای در بی
خودی بخوابیم و آماده ای
تا
باز هم بخوابیم
جز تو کسی تا ته نخوانده ام
در جلگه های زنی سربرهنه در شب نرفته
ام
یک چلّه من بی توقّف لب نخورده ام
هرگز!
مثل ِدو دست ِپرواز کرده ی آغوش ِباز
گشته ام
دو پرانتز باز کرده ام
تا شعری برای وقتی که باز می
گردی پوشیده باشم
شیری برای نوزادی که آماده کرده
ایم دوشیده باشم
به نقطه های شعری که در حال
ِخوردنم
نوک ِپستان ِتو نوک می زند نقطه به
نقطه بر کلماتی که بلد نیستند نقطه ها را ول کنند در چشمهایی که می دوند سوی من و
فکرهایی که می پرند از سرم فکر می کنند به آن خواب دیده چشمی که وقتی نیستی به
وقتی که هستی چشم می کند!
چه خوابی دیده ای برایم که
در خود تلوتلو می خورد هنوز
تله ای که در تله افتاد؟
ازاین خوابها برای خیلی ها در
تخت ِخوابها دیده ام
امّا تو فرق داری خیلی!
تو بیشتری از لیلی
که در مجنون سر به بیابان
گذاشت وگذشت
با
آتش از کاهی که من باشم
باز کرده ام چشم و دست و دری در چشم به
هم زدنی و دستی دستی مرا با در انداخته ای بیرون که در بدر شده باشم پشت پادری و
باز در زده باشم، بازکن! نکنی تا باز افتاده باشم در همان بازی و باز گشته باشم
به بازیگری که در من معروف کرده اند!
منی که هر چه داشت جزعشق! وقتی تو آمدی
چیزی نداشت جز تو! که عشق ِمنی!
چگونه با نیم رُخی در تبریز
اینهمه تب می ریزی؟
چکار داری با شب که در چک چک
ِاشکهای از چشم افتاده ام
تاختی چنین بر میز می کنی؟
در عاشق کُشی قد قد قدَری اقرار
می می کندبه لُکنت افتادنم
تو چرا حرف نمی زنی هی چیز
چیز می کنی؟
نکند! واقف به زیبایی ِخودی
که از آینه هم پرهیز می کنی؟
در این نگاه ِوامانده بر در ریخته خیلی
ظلم می کنی
اگر که زُل نزنی
در چشمهای هر دو چاق و در چاله رفته ام
چنان مشغول
ِجِر زدنی
که انگار از دامی که من باشم
در حال ِبیرون پریدنی
پریده پایی رسیده رفته شده
جایی تیر و ترَک خورده دلی دارم
که تو آن را مریض می کنی
برداروبگذر!
«پرنده ویزا نمی خواهد»
هر چه می خواهی دام
بگذار و بگذر!
ولی آرام
کمی رام
من اهلی ِتواَم وحشی! تو چرا
تبریز تبریز می کنی؟
زیباتر از تو مگر شهری هست
که جای خود آن را
عزیز می کنی؟
دستی تکه لبی لاوی روی گونه
ام بگذار!
من در این خانه دارم درد
می کنم
ایران ِتیپا خورده ام که با
تیپا از نقشه بیرونم کرد
برای تو خیلی دل تنگ می کنم
برای من امّا تنگ تنگ تنگ
است این جهان
فارسی نمی تواند اظهارم کند زجر می
کشد
عربی دارد در خطبه ای که اینهمه
نامرد می کند حُقنه
حقّه بازها ایران ِتریاک خورده ای
در هقه ی وافور خاک کرده اند و هی
هِق هِق و حق حق کنان به خیمه های
اناالحق زده اند
در خیالم تکّه ای از تهران
با خودم آوردم
تکخوابه خانه ای در آن ساختم که
فارسی بمانم
باقی را هنوز نمی دانم چگونه در
چطور عمّامه خورد
چگونه
بیگانه برد
اگرچه می دانم که ایرانی را
فقط ایرانی می خوَرد
فقط ایرانی ست
که درتمام ِفرودگاه ِموبلند
ِفرانکفورت تمام وقت کولی ست!
مردی به ایل نمانده کولی!
قتل در سراسرشد
کُشتند آلِ من! کندند قال
ِمن! حال ِمن دُچارِدیگر شد
دل بده وِل بده شال و
شور و شولایت
من تازه ام به خدا
عاشق نبوده ام!
تنها زیبایی ِتو جهان
ِمرا تنها کرد
گریه های چشم خورده خنده های
گریه خورده
دوستت دارم عزیزم! های وقت بوسه های لب
پریده داشتم
کتمان نمی کنم!
جز تو
امّاانکار می کنم
مقصدی در پیش ِپای تو
افتاده جاده ام دیگر نیست
پس چیست اینکه در هم می کنی چهره در
قلبم؟
چیست اینکه از شهری به شهر ِدیگرم
دربدر
پس چیست اصلا چیست اینکه می گویند
چیست؟
تنت گیتار ِمضطربی ست
که با هر تلنگر ِسرانگشتانم به رعشه می
افتد
تا همسایه ها دوباره در بزنند و
رادیوها جار
جار که تو را از سر ِشانه ی خاک خورده
ی دیواری
مثل گُلی در شبهای
فرانکفورت بی هوا کَندم و نفهمیدم
که این هوا به چنگ ِآن آغوش ِدر
باد باز گشته افتاده ام
در دام ِخانه افتاده راهی با سر پریده
سر ِجاده ام
هر سو که چشم می کنم نیستی
وقتی که دل تو می خواهد و نیستی
عاشقم!
تو عاشق کُشی درد چه می دانی
چه می کشد از فردا کُشی
دیروز و امروز و هر روزَمی
تبریز ِاز وطن رانده ی بلاخیزَمی
حکم لازمی ضمن ِدل بازی
در چشم خورده عکسهای بر میزَمی
و بر عکس ِمن نمی بینی
چه بارها گریه های تنبلی دارم
از خانه بیرون می زنم
که پاسی در پیاده رو
های شلوغ ِپاریس دل کنم
نمی شود!
خود را به عاقل می
زنم
نمی
شود!
چگونه در دل دل بکنم؟
از شهری به شهر ِدیگر وول می خورم
که پهلو گرفته
باشم در تو
وتو
که تو وطن از من گرفتی وایران
ِدر ایران غریب شدی
زیبا وطن شدی و مرد وقتی
درِآغوش ِتو بازکرد
توی تو رفت و مرگ کرد در هزارومرد
زن که روی من بارید
در حومه های جدید ِخیالم ولو آمدند
وحومه های قدیمی را برای تو آوردند
که لو داده باشند نشد!
جنب ِخیالم نشسته جایم خیال کردند
در حوزه های تنم پاسگاه ِژاندارمری
بزنند زدند!
زیرش نمی زنم! زیرآب ِمرا
مادرزاد زدند
به روی
آنهمه انگ که سوی من پرتاب شد چقدر سینه سنگ کرده باشم می برم به سلامت سرم را که
در خیلی بلند به لیلی متّهم کرده اند؟
به دست و پایی افتاده ام که گیج می
خورد در خود و ویج می رود بی خود و خود زنی در خدا می کند!
مرا خیلی بخت نیست که در خیالی تخت
کرده باشم به تظاهر!
تظاهراتم همه در چشمهای تو هر شب
هر شب بر پاست
ونرخ ِبورس اینگونه دربازاربوسه بر
گونه ی تو رقم می خورد ماچ ماچ
من با امور خارجه در چشمهای بین المللی
ِتو کار می کنم کارستان!
حیف ِتو و ایران و این حرفها نیست؟
در همه حزبی همیشه یک توافق هست
من مخالفم!
مرا با هیچ سازمانی سر ِسازگاری نیست
برای برنامه ی بعدی ِسینما
ایران هیچ برنامه ای ندارم
اساسنامه ام فقط چشمهای توست
که هر شب هر شب مُلغی نمی شود
من هوادارواعضای ِتواَمان ِتواَم!
تو حزبِ منی! که جز من به عضوی
نیاز نداری نمی پذیری
درتو مادر-
همسری ست که نزدیکی ِ دور رفته ای به من دارد،منی که در دایره در بازکرده
دایرکرده ام دایره ای که در هرطرفش زیبا ست که می چرخد، زیباست که دایر کرده خود
را دوباره در دایره با من! دور ِدایره داریم دور می زنیم در رقصی عاشقانه دور
ِجنونی که دور ِ ماست! دور ِمن و دایره دور ِتوست زیبا!
زیبا تو
زیباترین چهره ی تمام ِاقوامی!
و در آوازی که می خوانی
صدای صداها جاری ست
تو شمشیر ِهزار دم ِشعر
ِمنی!
بر سطرهام وقتی که نشتر می
زنی
زنهای بُقعه را نابود می کنی
چه می کنی با این کلمات
ِکلّه پا شده ام
اگر تو نباشی که لبخند باشی
من چه کنم
با اینهمه دردی که در حساب ِدراز
مدّت دلم واریز می کنی؟
فارسی نمی توانداظهارم کند به این
ترک تبریزی که شعله در خرمن برد
برای چه احضارم در جیز می کنی؟
بسوز و بسوزان وبگذار و بگذر!
دل و بوسه و هر چه می خواهی کام
بردار و بگذر!
ولی آرام
کمی رام
من اهلی ِتواَم وحشی! تو چرا
تبریز تبریز می کنی؟
در این دو دستی که با سینی سفر به
دور ِمیز می کنی
دلی افتاد که از من استعفا
داد
روبرویم راست ایستاد و به هر زنی
که سوی ِمن از تبریز نمی آمد ایست داد
تبریز را در هر دو چشم تو هر شب می
بینم
که تب دار ِزیبایی ِتوست
و انکار می کند که جنایت کرده ست
این سرزمین نمی تواند نه! نمی
تواند ماه را تبعید کرده باشد
و در شبی چنین تاریک دَمر
افتاده باشد
بیا برگردیم!
و تنها پناهنده ی آغوشهای در هم گره
خورده ی هم باشیم
بیا زود باشیم!
در همه چیزی دیر دور شدم از هر
تعلّقی که به هر داشتم
داشتم در مطابق ِمعمول می مُردم
که طاقه طاقه علاقه از روی شانه و شال
گردنت پایین ریخت
همیشه قسمتی از بو سه ی نیم خورده ای
که از چهره ی تو می چینم
یک طرف ِخوابی ست که هر شبه
می بینم
کتمان نمی کنم که در واقعی عاشق
شده ام
و در هر طرف اگر قاضی فقط تو
باشی که اخمو نباشی
آماده ام!
انکار نمی کنم که دستی درون ِنصرت
وکیل کرده ام
و در چشمهای هر دو زیتون برداشته ای
که ناگهان ترس هم خورده باشد
مثل یک خارجی که تازه در فارسی درس
کرده باشد به لکنت افتاده ام
دیگر از هیچ زنی در بابل روایت نمی کنم
برج ِمن!
چه زود مقیم ِاین سینه ی سومری
شدی زن ِآذری؟
چقدر زیبا هر دو سوی بین النهرین
را به هم دوختی؟
و هر چه را که در دل داشتم سوختی
باید شتاب کنم!
و بیت المقدّسی تازه درتبریز جا بزنم
باید دوباره در خیلی خیال کنم
واز مانی که ناگهان عیسی
شد سوال کنم
اگر مریم ِمقدّس عاشق نشد
پس چرا از مجدلیّه اینهمه قدیسّ
تر شد
چرا؟