www.poetrymag.info
چهار
خوانش بر چهار شاعر
کوشیار پارسی
درآمدِ
من بر شعرهای چهار شاعری که امروز، شعرهاشان را خواهيم شنيد، ارتباط مستقيمی با
موضوع انتخاب شده ندارد: نگاه به شهر يا نگاه بر شهر.
شايد شبيه تابلوی سقوط ايکاروس پيتر بروگل باشد که در آن همه چيز ديده می شود جز
ايکاروس. چوپان، کشتی، درخت، سگ، گله، ازدحام، چشماندازِ دورِ شهر و در گوشهی
پايينِ تابلو، جايی که آب، تيره تير است پای کودکی که در آب فرورفته.
بگذاريد بگويم هر چهار شاعر، شهری هستند و از اين منظر به زندگی نگاه میکنند و
میسرايند.
زيباکرباسی (ابری از الماس)، در شعرهای اخيرش رفتاری مداراگر با واژگان دارد. با
دستور زبان بازی میکند تا امکاناتش را بيرون بکشد. در نقشزدن و پرداختنِ تصوير
نيز همين رفتار را دارد. از جانبهای گوناگون بر موضوع پرتو میافکند و يا تصويرهای
گوناگونی را به کار میگيرد که همه يکیاند و يک حرف دارند. هماناند. به کندوکاو
در موضوعِ شعرش میپردازد و تا مغز استخوان میشناسدش. در شعرِ "مقاومت"، زنِ
اسطورهایِ مقاومت را همچون اُرفه به جهانِ زندگانِ ناظر میکشاند. از درونِ
سياهچالِ شکنجه و از زيرِ شلاقِ مرگ. شرطِ اُرفه اين بود که به دور و برت
نظاره نکنی. و مرد با احساسِ نورِ آفتاب بر پلکهاش چشم باز میکند و معشوق را
برای هميشه از دست میدهد. در مقاومت هم اين پيششرط هست. زنِ مقاومت که خود جایِ
اُرفه است و نيز راوی، قرار است که هيچ نداند. با قطعيت گفته می شود که هيچ
نمیداند. از اين جهان هيچ نمیداند. و يکباره میخوانی که از جهانِ شما هيچ
نمیداند. پس، قرار است که هيچ نداند. حتی نامش را. اما ضربات، يک، دو، سهِ شلاق
که فرود آيد، میخوانی که میداند. يک چيز را. يک نام را. و چه نامی هم:
" نامِ ترا ديوث".
و همهیِ شعر در هم می شکند و فرومیريزد تا بنای باشکوهِ ديگری سربرآورد،
بیهيچ پيششرطِ ديگری.
برای ساکنانِ اين جهان، نَوَرديدنِ مرزها، غمانگيز و ترسناک است. محبوبهای ما
ناپديد می شوند، جهان بی برو و برگرد دگرگون می شود، بیآنکه بتوانيم دخالتی در
اين همه داشته باشيم.
زيبا کرباسی با زبان بازی میکند، نه تنها با دستور زبان، که نيز با روايت. و اين
همه را به گونهای غريب، تا تبديلش کند به جزيی از شعرِ خودش. بيشترِ شعرها و
روايتهای "ديگران" با بهت و حيرتِ آفرينندهشان به بيانِ همان چيزی میپردازند
که بودهاست، گونهای ستايشِ اصلِ روايت و به اين خاطر فراتر و فرازتر از آن
نمیروند. "مقاومت" -زيبا کرباسی- روايتی است موفق و خلافِ استثنايیِ همهیِ
شعرهای مقاومت.
شعرهای زيبا کرباسی، به جز چند استثنا به موضوعهای آشنايی میپردازند. مايه را در
کوره میگذارد، پتک بر آن میکوبد، دوباره میگدازد تا شعرش جمعوجور شود و
جمعوجورتر از آن نتواند که بشود. حرفم اين نيست که کوتاه میسرايد. خيلی از
شعرها بيش از دو و سه صفحهاند. با سادهترين جملهها آغاز میکند، زبانِ ساده و
حتی بیدقتِ محاوره را به کار میگيرد. در دوباره خوانی- شعر را بايد بيش از
يکباغر خواند، مگر نه؟- میبينی که چه با دقت، هم از نظر دستور زبان و هم در سطح
موضوع و انديشه، به کار میپردازد.
خيلی از شعرها زبان را به ممکنترين شکلِ ممکنِ شاعرانه میرسانند. او راهش را
با روايت به زبانِ خاصِ خودش میجويد که "شعر" در مرکزِ آن است. اين کارِ
تازهای نيست. بله. همهِِ شعرها با شعر سر و کار دارند و با ثبت لحظهای واقعی و
فرّار و نابودشدنی. اما نگاهِ زيبا کرباسی به شعر و زمان و چگونگیِ بيانِ او
خاصاند. او نشانهای را میبيند، دريافت میکند و مینويسد که به رغمِ تکرارشان،
از هم جدا می شوند و فاصله میگيرند. گو که دستآخر، بیترديد، مجموعهای را
میسازند که خود سنگِ بنای آنند.
(نک. به شعرِ "شعرخوانی")
او آگاهانه به جستوجوی اين سنگهایِ بناست. میکوشد تا از ذرهذره و
نقطهنقطهنشانههایِ تجريدیِ فرّارِ دمِ دست، مجموعهای صريح و آشنا بسازد. در
بيشترِ موقعيتها موفق می شود. مثلِ آفرينشِ موقعيتی ميان زندگی و مرگ که
نمینشاسيم اما میکوشيم تا درکش کنيم. تلاشِ او برای نقش زدنِ همين موقعيتاست
که محال میآيد اما محال نيست. چون آفريده شده است:
ستاره دوزِ چينچين طاقهطاقه دامنِ شبهای سياهتانم من
دربارهی ديانا اوزون بسنده میکنم به نقلِ بخشی از نقدی که در سال ۱۹۸۶ در
روزنامه ?NRC
Handelsblad
چاپ شده است.
"ديانا اوزون از کسانی است که در دههی شصت "زيرزمينی" ناميده می شدند، اما چگونه
میتوان اين را دربارهی کسی گفت که هنوز کاملن شهرت نيافته است. او پيشينهی غنی
به عنوانِ شاعرِ صحنه دارد و به درستی. او استعداد درخور توجهی دارد تا با
سادهترين ابزار يا بیاستفاده از موسيقی، شعرهاش را با صدا و تصوير به نمايش
بگذارد...
مخاطب، ديانا اوزون را بر صحنه ديده است که هشدار میداده پانک هست اما معتاد به
مواد مخدر نه. اين نکتهی مثبتی است، اما متاسفانه چيزی نيست که شهر را دلپذير
میکند. چه چيزی شعر را دلپذير میکند، يا داستان را؟ کسی نمیداند، اما میتوان
حدس زد که عاملی مهم و غير منطقی است: وسواسهای آفريننده. اينان میتوانند تصاويری
بيافرينند که کسِ ديگری قادر نيست، در عينِ آدابمندی و اين سبب گامِ ديگری است
برای اين پرسش که "چرا؟"
وسواسانه
دفترِ تازهی ديانا اوزون (پيش از اين دفترهای ديگر هم داشته است) هورا دريا نام
دارد، نامی خاص و اسرارآميز که در گفتوگويش هم آن را باز نمیکند. تازگی در اين
است، نه آن هشدارهای پندآميز و نه وزن و قافيه، که تخيل، در اوجِ تعلق به خودِ
آفريننده، همان گونه که انتظار میرود: وسواسانه. در شعری بلند موقعيتهای غريبی را
میآفريند. گاهی داستان میگويد، مثل داستانِ راهسازی که کار را وامینهد و جلوی
اتوموبيلی را میگيرد و سوار می شود و داستان، بعد واردِ مرحلهیی تازهای میشود
که اتوموبيلی در حالِ توقف سنگريزههايی پرتاب مبکند که در درزِ لاستيکها
گيرکردهاند و سنگهای غيرمعمولِ ديگر.
گاهی، شعری خاطرهی نوجوانی را دربردارد. مثل بوی غريبِ راهروها... که بر
بارانیشان آويختهاست، بر همه چيز
و همهی آدمها دارند
چيزی، هر چه که باشد
که قرنها آنجا آويخته است ...
از پشتِ پشتدری
صدای پارسِ سگ را میشنوم
میترسم که در را باز کند
از ميانِ شيشه بپرد و گازم بگيرد
زيرا در راهروشان ايستادهام ...
Uit:
L.TH. LEHMANN?, NRC HANDELSBLAD, 12-12-1986
‑ديانا اوزون شاعری
است که در خواندنِ شعرهاش، تنها نبايد به هنر استعداد شاعری و کاربردِ فنِ
شاعریش نگاه کرد، بلکه به تصاوير و تخيلِ او بايد نگريست که چهگونه به همه چيز
جانِ تازهای میبخشد.
کارِ او، کارِ شاعری است که خودِ زندگی و ايستادن در برابرِ آن، پا به پایِ
ادبيات، مخاطب را به راه میکشاند.
تخيلِ شاعرانهی ديانااوزون به هستی حقانيت میبخشد. او شايد به اين زندگی تعظيم
نمیکند، اما آن را جدی میگيرد و حتی حمايتش هم میکند.
من دربارهی همين شش شعری که از خانم ماريان فان دِر آ خواندهام، میتوانم حرف
بزنم.
او در اينشعرها به موضوع نگاه نمیکند، نشانش میدهد. میگذارد تا تصويرها از
جلوی چشمان بگذرند و پيش از آنکه به تمامی ظاهر شوند، ديگرگون شده و در تصويرِ
ديگری حل می شوند. تصويرهای غنی، يکی به يکی میآيند تا درآمدی باشند بر جلوهگر
شدنِ تصويری ديگر. به هم تکيه دارند، بیهم نمیتوانند که باشند. انگار همهی
چيزها، همهی رويدادها يکی اند. جهانیاند که بیتوقف، در حرکت است و دگرگونی. هر
رويدادی انگار مقدمه و مسبب رويدادی ديگر است.
حرکت، کليدِ شعرهای اين شاعر است. هر شعری را تبديل میکند به يک سرگذشت. سرگذشتی
پر از حرکت و زندگی. مثل شعرهای مترو، بلند يا آستور پيازولا.
اما به روشِ خود و بازتابِ آن به شيوهی خود.
نگاهِ خودرا لايه به لايه
دنبال کن
بتون: ما اينجا روزگار میگذرانيم.
خود را و تو را و مرا در جهانِ اشيا بازتاب میدهد، يکی می شود و خودِ شيئی يا
رويداد.
شعرِ او با وفاداری به زبانِ شاعرانه، از کوچکترين حرکتی سود میگيرد تا حرکتِ
تازهای را بيافريند و عمقِ بيشتری بدهد به متافوری که آفريده است. مثل شعر بسيار
زيبای "پيش از ترکِ خانه"
در شعرِ خوآن هِينسون هوآلا، سنگينترين وهمِ انسانی پذيرفتنی می شود.
به سادگی میگويند که او مرد
شرحِ سادهای میدهد از مراسم و بعد:
میگويند يکی هم آنجا گريه کرده است
کسی نمیداند چرا
شعرهای او قابل درک و زيبايند.
گاهی حرف زدن از شعر بد آسانتر است. اين شعرهای خوب و ساده و زيبا جای زيادی برای
حرف نمیگذارند، جز خواندن و شنيدنشان.
همين است.
اين شاعر با حقيقتی سر و کار دارد. اما حقيقت چيست؟ شايد همين جهانی ماست. جهانِ
انباشته از روزها و شب ها و مرگ و ترس و نيز صدا و واژهها.
حقيقتی او حقيقتِ من نيز هست، نمیتوان انکارش کرد. برای همين هم شعرش
دوستداشتنی است.
بی خستگی باز میشمرم
گنجيهام را
که تصويرهای توست
در غيبت
تو همهای
و هرکدام
با اينهمه، اينجا، چيزی بيش از حقيقتِ ساده بيان می شود. در بندِ دوم از فعلِ
بودن استفاده میکند، اما به سادگی فريبت هم میدهد. انگار همين فعل، کار اسم را هم
میکند.
و جدا از اين و جز اين، شعر است که جلوه میکند و میخواهد که جلوه کند. احساس را
برانگيزد و انديشه را.
زمان
برای پروازِ تو
در پوستِ من
آشيانه می سازد
اين حقيقت است آيا؟ بله. چرا بر تو از حقايقِ ديگر بيشتر تاثير میگذارد؟ زيرا
گوشهای از تجربههای خودت را از زمان بيرون میکشد و بیتظاهر و تکلف زبانی، از
چيزی میگويد که آشناست و انگار خواندهای.
حالتی از سکوت و نگفتن در شعرهای او میيابی که انگار کنی آنچه او سروده، در
کلمات و سطرها نيست، بلکه در فاصلهی سطرها و در پشتِ صفحه نهفته است.
شايد برای گفتن اين که حقيقتی نيست که بيان شود و شايد که آرزو می شود برای يک
بارهم که شده، حقيقت نداشته باشد.
برای شعرخوانی اين چهار شاعر در ۲۶
نوامبر ۲۰۰۰ نوشته شد.
|