این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

    

 

بعد از ظهری با ستاره

کوشیار پارسی

 

 

 

ساعت یک و نیم بعد از ظهر است و من رو مبل دراز کشیده ام. دارم کتابی می خوانم از دوگلاس کوپلاند. برده های خُرد. کتابی به استحکام ِ سنگ. تلفن زنگ می زند. ستاره است. زیباروی بیست و هفت ساله.

آرام می پرسد:« حالشو داری یه چیزی با هم بنوشیم؟ حالم زیاد خوب نیست.» صداش گرفته است.

چیزی نمی گویم. تعجب کرده ام که ستاره به م زنگ زده. اغلب نمی کند این کار را.

ستاره تکرار می کند: «حالم زیاد جالب نیست.»

می زند زیر گریه. با هق هق می گوید: «اول باید برم دوش بگیرم. باید اسباب کشی کنم. اول دوش می گیرم، بعد می یام سراغت.»

چیز دیگری هم می گوید که خوب نمی شنوم و گوشی را می گذارد.

حدس می زنم ستاره یک ساعتی طول بدهد. دراز کشیده به خواندن ادامه می دهم.

گشنه ام می شود. سه لقمه نان و پنیر می خورم. تا می روم رو مبل دراز بکشم، زنگ می زنند.

ستاره با چشمان پراشک نگاه می کند. هرگز این جوری ندیده امش.

زیرلبی می گوید: «سلام.»

می گویم: «سلام، بیا تو.» سعی می کنم صدام شنگول باشد.

تا تو اتاق چیزی نمی گوید.

ازش می پرسم: «با قهوه موافقی؟»

غر می زند: «نه، مگه قرار نیست بریم یه چیزی بنوشیم؟» عصبی تو کیف دستی ش دنبال چیزی می گردد و ضبط کوچکی بیرون می کشد.

ولو می شود رو مبل و می زند زیر گریه. «باید بذارم یه چیزی رو گوش کنی. خوب گوش کن.» هق هق می کند و دکمه ای را می زند و نوار را برمی گرداند.

پیش نهاد می کنم: «بذار تو دستگاه خودم بذارم و گوش بدم.»

نوار را می دهد دستم. کیفیت صدا خوب نیست. پنج گفت و گو است. اول خوب نمی توانم تشخیص بدهم. صدای کیوان است. دوست ستاره. دارد تلفنی قیمت جنده را می پرسد. ستاره دقیقن می داند صدا چه می گوید. همه ی حرف های کیوان را تکرار می کند.

وقتی تمام می شود، آه می کشد: «حیف که نمی تونم بشنوم از اون طرف چی می گن.» بلند می شود و باز می نشیند. «عوضی. سه تا رو با هم می خواد. شونزده، هجده، بیست ساله.»

می خواهم بدانم: «چه جوری این نوارو به دست آوردی؟»

جواب می گیرم:«کیوان خودش ضبط کرده. نگهش داشته که حشری تر بشه. کلی طول کشید تا اعتراف کنه.»

دلم می خواهد دوباره گوش کنم، اما جرات درخواست ندارم.

«عوضی. دیروز زدم تو دماغش، خون راه افتاد. یه دونه محکم تو دماغش و صد تا مشت و لگد.»

می خواهم بپرسم مگر ضربه ها شمرده است، اما نمی پرسم.

«تازه جرات می کنه به م بگه که چیزی نشده. که هیچ وقت سراغ جنده نرفته. اولین بارش بوده که زنگ زده. هیچ وقت نرفته جنده خونه.»

ستاره افتاده است رو دنده ی حرف زدن. بلند می شود و باز می نشیند.

«کسی چی می دونه چند وقته مشغوله، عوضی. ادعا می کنه که چیزی یم نشده. از اون جا می رم. نمی مونم. می ریم حالا؟ بریم یه چیزی بنوشیم؟»

می رود و نوار را برمی دارد و می گذارد تو کیفش.

وقتی دارم بند کفش هام را می بندم، می گوید: «می دونی ربطی به جنون جنسی نداره ها، اما خوشم می یاد وقت ِ عشق بازی موهامو بکشن. اما کیوان هیچ وقت نخواست موهامو بکشه. همیشه می گه نمی خواد دردم بیاره. کسی نمی دونه با جنده ها چی کار می کنه، عوضی.» حالا دیگر احساس ِ خاصی به م دست می دهد. ستاره در ماشین، یک ریز حرف می زند. چیزی نمی گویم.

«هر روز عشق بازی می کردیم. هر روز. می دونی واسه چی رفت سراغ جنده ها؟ واسه این نبود که من سرد بودم یا از این حرفا. هر روز با هم می خوابیدیم! هیچ وقت ملاحظه ی منو نمی کرد. رفتم یه دستبند خریدم، اما ازش استفاده نکرد. هنوزم دارم. تو شهر که می رفتیم شورت نمی پوشیدم. خوشش می اومد از این کار. حشری تر می شد. می دونی، یه بار ازم خواست که روش بشاشم. معلومه که نکردم. اَه، حالم به هم خورد ازش، عوضی.»

جلوی کافه ی پاتوق نزدیک پنجره، می نشینیم. مرا به قهوه مهمان می کند و خودش نوشیدنی سفارش می دهد.

پیش از نوشیدن با دندان قروچه می گوید: « باید پنج هزارتا به م بده  واسه کارایی که براش انجام دادم.»

از صداش برمی آید که دارد جدی می گوید.

«به اون جنده ها هم که پول داده. می دونی چندبار سوسیس یخ زده توم کرد؟ هویج هم. خوشم می یومد آخه. گاهی باید با کفش پاشنه بلند ولخت واسه ش آشپزی می کردم. حشری می شد این جوری. اما عوضی یه بارم موهامو نکشید.»

باز احساس خاصی به م دست می دهد. ستاره به غرش هاش ادامه می دهد.

افشا می کند: «می دونی کیوان با همسایه بغلی سکس جمعی داشته؟ تازه خبردار شدم. می گه اونا خیلی به ش اصرار کردن تا قبول کنه. می گه عصری مرد همسایه اومده و پیش نهاد کرده و شب رفته خونه شون. دیوونه س. فیلم پورنو هم می آورد خونه. همیشه تنهایی نیگا می کرد. هیچ وقت با هم نیگا نکردیم.» 

جرعه ای می نوشد و نفس عمیق می کشد: «خوب با هم نیگا کردن می تونه هیجان انگیز باشه.»

از پنجره بیرون را نگاه می کند و بلند می شود و می پرد بیرون. بلند می گوید: «اون نگاره که داره رد می شه.»

به فنجان خالی قهوه ام خیره می شوم. ستاره، دست بر شانه ی نگار می آید. می پرسد: «چی می نوشی؟»

نگار می گوید: «قهوه.»

می گویم: «من هیچی. می خوام برم یه گشتی تو شهر بزنم.»

بیرون به تردید می افتم. چپ یا راست؟ پیش محمود یا محسن؟ مستقیم می روم. می روم خانه. رو مبل دراز بکشم و ادامه دهم به خواندن بردگان ِ خرد.

 

خرداد 1382 / جون 2003