www.poetrymag.info
نامه ای از
نیلوفر بیضایی
زيبا
جان،
شعر " گورلرزه " را خواندم خسته نباشی که تمام حسهايت را با صراحت تمام در جوهر
شعرت ريختهای و میدانم که چگونه از جان و دل مايه گذاشتهای. و بارها در عالم ذهن
به دنيای درون زنانی پای گذاشتهيی که در جهنمی که " عين زندگيست "، جسمشان که آينهی
روح است روز به روز تحقير میشود. بند بند وجودشان، غرورشان، ذره ذره آب میشود تا
" حاجی آقا " ها، اين ستونهای دين دروغينی که سراسر تزوير است و ريا، همانها که در
وصف فرهنگ " مرگ " و " مرده پرستی " موعظه میکنند و از " زن "، اين مظهر " زندگی "
و " بالندگی " بيزارند، برای چند لحظهای حس پيروزی کنند و قدرت. قدرتی که تنها
ابزاری است برای پنهان ساختن عقدهی حقارتشان. و تو، زيبا جان، زبان اين زنان شدهای
و احساسشان را به احساس خودت بدل کردهای تا با " من " خواننده در ميان بگذاری. میخواهی
غرور از دست رفتهشان را باز پس گيری و میدانم که میدانی آنچه از دست رفته، نه
غرور اين زنان، که ته ماندهی اعتبار آن بيماران روانی و جنسی، آن مزوران، جانورانی
در هيبت " انسان " است، که حربهی حفاظت از " نجابت " و " اخلاق " شان را حتی ديگر
اطرافيانشان نيز باور ندارند و اين يعنی نزديکی پايانشان. يعنی نزديکی روزی که "
زنان خيابانی " بر مزارشان پايکوبی کنند و برقصند رقص " زندگی " را!
|