www.poetrymag.info
سه
شعر از هوشنگ چالنگی
نمی توانم گفت
با تو
اين راز نمی توانم گفت
ـ در
کجای دشت نسيمی نيست
که زلف
را پريشان کند
آرام
آرام
از کوه
اگر می گويی
آرام
تر بگوی!
برکه ای
که شب از آن آغاز می شود
ماهی اندو
هگين می گردد
و رشد
شبانه ی علف
پوزه
اسب را مرتعش می کند
آرام !
آرام !
از دشت
اگر می گويی.
گياهی
که در برابر چشم من قد می کشد
در کدامين
ذهن است
به جز
گوسفندی که
اينک
پيشاپيش گله می آيد
آه ميدانم
اندوه
خويشتن رامن
صيقل
نداده ام!
بتاب ؛
رويای من
به گياه
و بر سنگ
که
اينک؛معراج توراآراسته ام من
گرگی
که تا سپيده دمان بر آستانه ی ده می ماند
بوی
فراوانی در مشام دارد
صبحی
اگر هست
بگذار
با حضور آخرين ستاره
در تلاوتی
ديگر گونه آغاز شود
ستاره
ها از حلقوم خروس
تاراج
می شود
تا من
از تو بپرسم
ـ اکنون
؛ای سرگردان !
در کدام
ساعت از شبيم؟
انبوهی
جنگل است که پلک مر
بر يال
اسب می خواباند
و
ستاره ای غيبت می کند
تا
سپيده دمان را به من باز نمايد.
ميراث
گريه ؛آه
در خانه
ام
سينه
به سينه بود
زلفی که برود می
رفت
گرگی اگر بماند
ـ با
چشمهای برفی ـ
شب
هيمه ای به چشمش خواهد کرد
٬
آن آهويی
که جوشان می رفت
مرد
شکارچی می جست !
٬
اين
نيم سوز گريان
گريان
ـ هميشه گريان ـ
اين
لحظه ها برای گريه خوبند !
٬
در خوابهای
من بود
آن
کودکی که گريان می رفت
با گونه
های خيس
در
جامه دان خواهر
تصوير
مادر می جست
٬
آيا
دوباره کودک
در انتهای
جنگل خوابيده ست؟
آيا
آن
زلف؛ زلف کودک بود
که در
ميان رود می رفت؟
طايفه در بهار
اگر بهاری هست ؛ بگوئيد
که اين
دست ؛ طفلی بازيگوش ست
شتاب دارد
٬
بهار
را می گسترانی و نمی دانی
که اين
بی حوصله جز پريشان کردن نمی داند
٬
چگونه
از باد وباران می آمد
و بر
گرمی اجاق جای می گشاد
دستی
که ترکه های به ناحق خورده بود !
٬
ماديانی در باران
و قوس
قزح که رود را به دو نيم می کرد
٬
اکنون
چگونه روبر گردانم
که اين
منشور ؛ کورم می کند
٬
هنگامی
ست
که مادرم
به کردار بيوه ئی می خرامد
و
طايفه ی ماديان بهار خورده را سياه می پوشد
اينک
کيست که نام پدرم را آرام تلا وت می کند؟
٬
ـ :ای
پرسنده !
اگر
عقوبتی هست ؛
شيون
از من آغاز شد .
۱۳۵۱