www.poetrymag.info
شعری از بیژن الهی
١
دورتر، سخت دورتر، يک
فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست
آيا روز است؟
از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم
به دور، به آنجا
زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی
و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد
دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد
و صدا، همان صداست
آيا روز است؟
۲
اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر
می دهد
گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد
پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ
سيمای تو را، به بوسه، می درد
تا نور، فرو ريزد و
آهسته، شکر شود؟
من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست
هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی
به خاطر بدرود
موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک می شود،
نزديک
هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضايت بخش است
بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!
و در اين تمامی ی راستی
که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم
دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را
از زمين کسب کنم
دو پای نوک تيزم
|