این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.info

 

  موضوع انشاء

   مهدی‌استعدادی شاد




می‌بخشيد که سوگنامه‌ی عاشقانه‌ام، کاغذش خيس نيست‌/ گناهم گردن کيسه‌های اشکی است که خشکيده‌اند‌.

داشتم دنبال خط و ربط خودم می‌گشتم در جدول همين کلمات/ بر ستون عمود و البته در رديف اُفق/ اما چيزی پيدا نشد.

روانشناس می‌گويد: " آقا بيشتر به فکر بحران هويت باشيد."

سوال از يادم می‌رود/ همينطوری پرسه می‌زنم بی‌هدف‌/ و باز می‌گردم به سر منزل اولم‌/ خسته و نيافته. گاه ناظر مسير ستارگان و گاه زير نگاه سنگين سقف/ داستان لوس آفرينش را مرور می‌کنم در طول هر هفته و عرض تمام اين سالها/ و مرور می‌کنم آن آدم و همين حوای گذشته را که بازيگران ناشی بوده‌اند /بی خبر از پيشگيری بارداری.

به ياد روزی افتادم که فهميدم خدا همان مرگ است.

پس آغوش باز کردم و به اصطلاح مُردم/ پيش از چهل و اندی سال/ به انتظار بعثت و اين حرفها هم ننشستم.

مادر که رفت/ بند نافم بريده شد/ معلق ميان زمين و آسمان.

و سرانجام اضافه بر سازمان زيسته‌ام با دغدغه‌های اين‌و آن/از رنج و اندوه‌شان، گاهی لب به دندان گزيده‌ام و گاه استخوانهايم ترکيده‌اند.

ما قهرمان شکست خورده از عالميم/ بازيچه‌های هستی/ و خدا که همان مرگ باشد/ پس و پيش می‌کرد ما را بر صفحه‌ی شطرنجی بزرگ.

اين پيشدرآمد سوگنامه‌ی عشقی بود که کار دست من داده است/ ارتکاب به جرم ناثری/ که چيزی است بر وزن شاعری / منتها با تخفيف در فخر فروشی و خود خواهی‌های محض.

الان داشتم دوباره يادداشت می‌شدم از ديروز‌/ و فقط خدا می‌داند که اگر کاغذ و قلم نبود چه آسيبی به ضمير ناخود آگاهم می‌رسيد.

ديشب از دست سياهی‌ها ترسيده و لرزيده‌/ اول صبح زنگ زدم به او/ فوری می‌گويد مريض دارد/ تا می‌آيم بگويم من هم مريضت‌ام/ گوشی را می‌گذارد.

جمله بر لبم می‌خشکد/ و جمله‌ی خشکيده، غلت می خورد بر زمين گلو/ خار و خاشاکی که با باد خشمناک بغلتد خط خطی می‌کند کوير را.

گلويم خراش بر می‌دارد و سختی جمله سنگين می‌شود چون خروار/ و آوار می شود بر ديوار ترک خورده‌ی سينه‌ام.

صدايم به خش خش می افتد و چشمانم سياهی می‌روند... حتا نمی‌توانم با تاکيد به او بگويم که من مريض توام، آيا فراموش کرده‌ای؟

اين صحنه‌ی دلخراش تمام ديروز مرا تلخ کرد/ و مرا به دست خاطراتی سپرد که از سختی برزخ بدتر بود/ در اين رابطه کافی است کمدی الاهی دانته را بخوانيد.

البته نه برگردان فارسی‌اش را که اين مترجم يا همان نامه نويس درباری، حرفهای دانته را سانسور کرده، وقتی در بيست و هشتمين سروده سراغی از محمد و علی گرفته است.

برای همين امروز مصمم شدم در روش زندگی تغيير دهم.

فکر کردم يا از آرزوی حلزونی بگويم که می‌خواست ماشين کورسی باشد/ يا از سرايش امروزی/ آنهم برای آنکه می‌پرسد.

باری امروز عجيب خوش خيالم و از هر چه خواستم سبقت گرفتم/ گاهی گاز دادم و در آينه به کاميونهای پشت سر خنديدم/ گاهی مثل قورباغه جهيدم و در سلام گويی پيش دستی کردم ...