وقتي كبرا ساكت
باشد
کوشیار پارسی
به روشنک بیگناه
اولین لحظه، همان اولین لحظه من و کبرا نشسته ایم
سر میز آشپزخانه و داریم گپ می زنیم و مساله ای هم نیست.
میز آشپزخانه، از این میزهای معمولی است با صفحه ی
براق. از این نئوپان های روکش دار ِ ارزان قیمت با پایه ی فلز سبک و درپوش سیاه
پلاستیکی ِ زیرش که از لیزخوردن جلوگیری می کند. پایه ها را خودمان نصب کرده ایم.
میز قهوه ای روشن داشتند، قهوه ای تیره و سفید. مال
ِ ما سفید است. صندلی ها هم سفید است. از این صندلی های ارزان قیمت، همان جنس ِ میز
و رنگ میز با پایه های فلز سبک و همان درپوش پلاستیکی ِ زیرش.
دوتا صندلی خریده ایم. یکی برای کبرا، یکی برای من.
اگر مهمان بیاید، می رویم تو اتاق پذیرایی می نشینیم. حالا نشسته ایم تو آشپزخانه و
داریم به موسیقی گوش می دهیم. ترانه ای از گوگوش. کوه. من و کبرا گوگوش را به ترین
خواننده ی همه ی زمان ها می دانیم و ترانه ی کوه را به ترین ترانه ش. همه ی ترانه
های گوگوش البته قشنگ اند، اما به نظر ما کوه از همه به تر است. وقتی کوه را می
شنویم، گاهی اشک تو چشم های کبرا جمع می شود و من مو به تن ام سیخ می شود.
امروز جمعه است و ما همه ی بعد از ظهر را تو
آپارتمان کار کرده ایم.
آپارتمان حالا تقریبن مرتب است. همه ی بعد از ظهر
پوسترها را قاب کرده و به دیوار آویزان کرده ام. سیم کشی ها را مرتب کرده ام. لوستر
را آویزان کرده ام. لامپ ها را نصب کرده ام. کبرا هم شیشه ی پنجره ها را تمیز کرده
و پرده ها را آویخته است. بعد رفته خانه، خانه ی پدر و مادر زنم، و دستگاه ضبط و
نوار گوگوش را آورده است.
از بهار، از وقتی که کبرا و من ازدواج کرده ایم، تو
خانه ی پدر و مادر کبرا زندگی کرده ایم. آدم های خوبی اند. میان سال. نه مزاحم اند
و نه دخالت می کنند یا غر می زنند. اما اوایل تابستان یک جوری فهماندند که برویم و
برای خودمان خانه ای پیدا کنیم. جاشان تنگ بود. کبرا رفت تو یک پیتزافروشی کار پیدا
کرد و از آن وقت دنبال آپارتمان می گشتیم. به همه سپردیم. آخرهفته ها هم با ماشین
قراضه مان دور شهر گشتیم بلکه جایی پیدا کنیم.
شش هفته بعد، شانس در خانه مان را زد. آپارتمان
خوبی تو طبقه ی اول یک مجتمع تازه ساز پیدا کردیم. جای آرامی است. با اتوبوس ده
دقیقه راه است تا پیتزا فروشی که کبرا در آن کار می کند. من هم پانزده دقیقه ای به
محل کارم می رسم. تو انبار یک شرکت کار می کنم. راننده ی لیفت تراک هستم. به نظر
کار ساده ای است اما هر کسی نمی تواند. دقت می خواهد.
آپارتمان خوبی است. مرتب است و خرج زیادی ندارد.
پدر زنم ضامن مان شد و پیش پول را هم پرداخت.
کف کائوچویی و اتاق ها با کاغذ دیواری. تو پذیرایی،
کاغذ دیواری سفید با گل های سرخ بزرگ و تو اتاق خواب بزرگ کاغذ دیواری با نقش ابر و
درخت و پرنده به هر رنگ. کبرا و من قشنگ تر از این نمی توانستیم انتخاب کنیم. اتاق
خواب کوچک را خودمان باید کاغذ دیواری کنیم. اما حالا فکرش را نمی کنیم. فکر بچه
را. چون اتاق خواب کوچک برای بچه مان است. که روزی خواهد آمد. شاید بعد از دو سال.
آن وقت کبرا نیمه وقت کار خواهد کرد. تو پیتزافروشی خیلی ها نیمه وقت کار می کنند.
خانه شوفاژ دارد و حمام با وان و کاشی آبی ِ
آسمانی.
پشت اتاق خواب بزرگ، مهتابی کوچکی داریم که شب های
مهتاب می توانیم توش بنشینیم. اگر هوا سرد نباشد. مهتابی به باغ چه ی همسایه ها دید
دارد و مناره های مسجد تازه ساز. پنجره که باز باشد صدای بلندگوی مسجد می آید. تا
آشپزخانه هم می شنویم که من و کبرا نشسته ایم و داریم چای می نوشیم و خستگی در می
کنیم و به ترانه ی کوه گوش می دهیم.
کبرا سیگار می کشد. من تازه خاموش کرده ام.
پیمان و شیدا دوشنبه می آیند کمک مان کنند. وقت
دارند.
پیمان و شیدا دوست مان هستند. به ترین دوستان مان.
کبرا و شیدا هم کلاسی بودند. مثل من و پیمان.
فردا با مجید می رویم تماشای مسابقه ی فوتبال. مجید
کارفرمای من است. به ش گفته ام از فوتبال زیاد سر در نمی آورم. گفته است یادم می
دهد. چیزی نیست. فوتبال ورزش زیبایی است. تو شرکت می خواهد تیم فوتبال تشکیل بدهد.
دوشنبه مبل های تازه مان را می آورند. من و کبرا
برای خانه ی تازه مان مبل تازه خریده ایم. قسطی. وگرنه نمی توانستیم بخریم.
همه چیزمان را از یک فروشگاه خریدیم و یارو هم
تخفیف حسابی داد و راه آمد. از این مبل هاست که خودمان باید به هم وصل کنیم. قیمت
اش پایین می آید. تازه من تو این کارها واردم. درست است که خودم این را می گویم،
اما جدی جدی این کار ها را خوب بلدم.
دل مان می خواست مبل چرمی بخریم و یک کمد و میز و
تخت خواب و پاتختی چوبی، اما گران تمام می شد. پیرمان در می آمد.
مبل پارچه ای خریدیم. سه نفره، دونفره و یک نفره.
خاکستری روشن با خط های مورب آبی. بوفه نئوپان و میز ساده با صفحه ی شیشه ای. تخت
خواب مان چوب روشن است.
با این پولی که ما داده ایم، می ارزند. جنس شان هم
بد نیست.
رفتیم چندتا کتاب هم خریدیم برای تو قفسه ی بوفه.
پرده و پوستر و چوب، و شیشه برای قاب.
تازه مبل فروش هم یک قاب مجانی برای پوستر به مان
داد. پرده را از حراجی خریدیم و کتاب ها را از یک کتاب فروشی. کتاب های بدی نیستند.
رمان های جنگی برای من و رمان های عشقی برای کبرا. کبرا رمان عشقی دوست دارد. هر شب
می خواند. وقتی من تله ویزیون تماشا می کنم. خودم تا حالا رمان عشقی نخوانده ام.
شاید تو خانه ی جدیدمان بخوانم.
ما حسابی نشسته ایم و دو دو تا چهار تا کرده ایم تا
قسطی را که می دهیم تنظیم کنیم. حقوق کبرا می رود برای قسط. با درآمد من می توانیم
بگذرانیم و تازه ماهی یک بار برویم بیرون غذا بخوریم. مهمانی هم بدهیم.
کبرا مهمانی دوست دارد. و رقص را.
با هم تو مهمانی آشنا شده ایم.
دی ماه بود. هوا سرد بود. آن شب برف هم آمد. دو
هفته رو زمین ماند.
کبرا با پیمان و شیدا آمده بود به مهمانی و با هم
آشنا شدیم.
اردیبهشت ازدواج کردیم. پیمان و شیدا هم شاهدمان
بودند. جشن کوچکی گرفتیم و دوست و فامیل را دعوت کردیم. جشن معمولی. پول زیاد
نداشتیم مفصل تر بگیریم.
اما حالا وضع مان به تر است. از وقتی کبرا کار می
کند، به تر شده است. راضی هستیم. پیش می بریم.
هفته ی دیگر یخ چال خواهیم خرید. شاید هم ماشین
لباس شویی. قابلمه و بشقاب و لیوان و پتو و ملافه از قبل جور کرده بودیم.
اولین لحظه، همان اولین لحظه، من و کبرا نشسته ایم
تو آشپزخانه و داریم حرف می زنیم و چای می نوشیم و به کوه گوگوش گوش می دهیم و
مساله ای هم نیست. لحظه ی دوم، می گویم: "فردا با مجید می روم مسابقه ی فوتبال."
لحظه ی بعد، لحظه ی سوم، کبرا از جا بلند می شود،
فنجان چای را پرت می کند، صندلی را می کوبد و مثل دیوانه ها جیغ می کشد.
گونه هاش سرخ می شود و از عصبانیت اشک می ریزد. بعد
محکم با مشت می کوبد به تیغه ی دیوار میان آشپزخانه و پذیرایی.
داد می زند و مشت می کوبد و لگد می زند و فحش می
دهد.
به من می گوید عوضی.
به من می گوید بی احساس.
به من می گوید پدرسگ.
به من می گوید خودخواه.
به من می گوید گه.
می رود تو پذیرایی و لگد می زند به ضبط صوت. صدای
گوگوش خاموش می شود. بعد لگد می کوبد به در اتاق پذیرایی. نزدیک ِ در یک قاب هست که
به دیوار نزده ام. برش می دارد و می کوبد به قاب ِ آویزان ِ رو دیوار.
بعد می دود تو آشپزخانه و می پرد سوی من. به گلوم
می چسبد.
ناخن هاش می رود تو پوست ِ گلوم. گونه م را می
خراشد.
یک لحظه، لحظه ی اول، من و کبرا نشسته ایم سر میز
آشپزخانه و داریم گپ می زنیم، چای می نوشیم و به کوه گوگوش گوش می دهیم و مساله ای
هم نیست.
لحظه ی بعد، لحظه ی دوم، به کبرا می گویم: "فردا با
مجید می روم مسابقه ی فوتبال."
لحظه ی بعد، لحظه ی سوم، کبرا می پرد و همه چیز را
به می ریزد و چنگ می زند به گلوم.
لحظه ی بعد، لحظه ی چهارم، موفق می شوم هل اش بدهم
و از سر میز بلند شوم و کبرا بیفتد رو زمین. چکش افتاده رو زمین را بر می دارم.
لحظه ی آخر، پنجیمن لحظه، چکش را می کوبم به جمجمه
ش و خون فواره می زند.
وقتی کبرا خاموش می شود، می گویم: "کبرا؟"
اما کبرا پاسخ نمی دهد.
29 دسامبر 2003