این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

   www.poetrymag.info

 

قصه ی کوتاه دو سایه به روی دیوارهای یک مدرسه ی شبانه روزی

  سهراب مختاری

 

 

 

دختر هنگام قدم زدن توی سالن مدام به سایه ی پسر نگاه می کرد. پریشب حدود ساعت نه در پارک چسبیده به دیوار غربی مدرسه، سوار تاب، به شن های زیر پاش خیره بود. پسر نشسته روی یک نیمکت، به دیوار مدرسه نگاه می کرد و سایه ی دختر در برابر چشم هاش، همراه جیر جیز زنجیر، تاب می خورد. هوا سرد بود، اشیا روی هوا معلق بودند و کم کم توی تاریکی حل می شدند. کلید در اتاق دختر از دستش افتاده بود و بین شن ها در انعکاس نور ماه برق می زد.

 

پسر کنار تاب رسید. و دختر هم چنان که می لرزید گفت :« هم اتاقیم رفته مسافرت» کلید سرد بود و روی پوست سیاه دست های دختر نیز برق می زد. سایه ها تا اتاق دختر یک دیگر را هم راهی کردند. بعد یکی روی دیوار اتاق کش آمد و دیگری روی دیوار سالن هنوز بی تاب است.

 

 

 

 

یادداشت های روزانه

 

 

 

6 آذر

 

احمد:« شاید دوباره روی تا پام بایستم.»

پریسا:« تو واقعا جات همینجاست.»

احمد:« همه همین رو می گن. ولی فقط من نیستم، اون های دیگه هم از دست این بو کلافه شدن ولی نمی گن. چون

می ترسن مردم بگن خل شدن.»

پریسا: « مردم حرف زیاد می زنن کی باور می کنه ؟ »

احمد: « مگه تو نبودی که وقتی همسایه ها شایعه کردن من خلم گریه کردی؟ »

پریسا: « روز اولی که دیدمت یادت می آد؟ »

احمد: « نه ».

پریسا:« این سوآل رو همیشه تو از من می پرسیدی. حالا چطور یادت نیست؟ »

احمد: « من اون چیزی که خودم دیدم یادمه. »

پریسا: « روز اولی که منو دیدی یادته ؟ »

احمد: « نه ».

پریسا: « باز دیگه چیه ؟ »

احمد: « نمی دونم. دلم می خواهد بگم نه. »

پریسا: « از وقتی به این جا اومدی سیامک خیلی دل اش گرفته. می خواست بیاد تو رو ببینه ولی....»

احمد: « بهتره که نیاد. بگو بابات فعلا کار داره.»

پریسا: « دیشب وقتی اخبار تلویزیون رو می دیدم پرسید مگه تو مردی؟ »

احمد: « روز اولی که من رو دیدی یادت می آد ؟ »

پریسا: « نه.»

 

 

19 آذر

 

تمام خاطراتم، تمام آن چه در جامعه ی کهنه و کند پیرامون خود دیده ام و به آن خیره مانده ام  تمام علامت ها و اشارات پنهان در تصاویری که از جلو نگاهم به سرعت می گذرند و چشمان انسان در نگاه نخست از دیدنشان عاجز است و تنها در تامل مغز بر آن ها عریان می شوند. برای من تصاویر و اشاراتی عجیب و باور نکردنی اند. علامت ها و نشانه هایی دردناک و دهشتبارند. و هر بار که از وحشت مرداب مانندشان خود را بیرون می کشم، گویی از خوابی که سرتاسرش را کابوس می دیده ام بیدار می شوم. و باز در حقیقت غیرقابل انکارشان فرو می روم.

 

 

 

27 آذر

 

پسر: « دیشب مامان را دیدم که روی ما نشسته بود و کتابی می خواند که به گمانم درد بود.»

پدر: « خدا او را خواهد آمرزید.»

پسر: « حرف همیشگی. (مکث)  تو یک جایی اشتباه کرده ای و این تکرار ناراحتم می کند.»

 

 

3 دی

 

از شمال نگاهی کشیده می شود تا جنوب. سفیدی چشم به سرخی می گراید. بوی خون و پوسیدگی جسد در شهر می پیچد. هوا سنگین می شود. نمی از چهره ی دختری که سرش از زیر آوار بیرون مانده را زخمی باز و سرخ می پوشاند. طوری که چشم راستش بیشتر شبیه یک حفره در میان یک زخم بزرگ است.

 

 

7 دی

 

 

دختر روی نیمکت خوابیده است. دست های مرد جلوتر از پاهایش به او نزدیک می شود. صدای جیغ مادر توی خانه می پیچد. پدر نیست. وقتی هم هست همه آرزو می کنند که نباشد. مادر از روی تخت بلند می شود. می رود کنار پنجره، پرده را کنار می زند. ماه بر شهر می تابد. صدای جیغ دخترک در پارک می پیچد و شهر در انعکاس صدای جیغ فرو

می رود.

 

 

26 دی

 

مرد روی زمین نشسته است و رکاب می زند. دوچرخه در وسط خیابان حرکت می کند. پسر روی ترک دوچرخه نشسته است و سنگ هایی را که درون یک کیسه جمع کرده یکی یکی بیرون می آورد و روی سطح خیابان می اندازد. خواهرش دیروز همراه بیست و ششمین سنگی که او درون کیسه اش گذاشت و به موازات این که شتاب زمین شدت گرفت پرتاب شده بود درون صفری که هندی ها مخترعش هستند.

 

 

2 بهمن

 

 

پنجره ی اتاقی را می بینم که رو به روی پنجره ی اتاق من قرار دارد. حلقه ی طنابی از سقف آویزان است. دختری

می رود بالای تخت خوابش و حلقه ی طناب را می اندازد دور گردنش. چشم هام را می بندم. چشم هایش را باز می کند و به صورتم خیره می ماند. چشم هاش را می بندد و می پرد. چشم هام را باز می کنم. حلقه ی طنابی از سقف آویزان است.

 

 

 

18 بهمن

 

 

سارا روی یک مبل خالی که در مجلس رقص درون یکی از تابلوهای اتاق پذیرایی خانه اشان، کنار پیانو قرار دارد

می نشیند. شوهرش از جلوی تابلو می گذرد و متوجه او نمی شود. پیرمردی برای خرید تابلو به خانه ی آن ها می آید. محمود او را به اتاق پذیرایی راه نمایی می کند. پیرمرد جلوی تابلو می ایستد و به آن چشم می دوزد. بعد می رود و همراه محمود باز می گردد. سارا به هر دو آن ها نگاه می کندو محمود تابلو را بر می دارد  و تا کنار در همراه پیرمرد می رود. چک را از او می گیرد. تابلو را به او می دهد و در را روی سارا می بندد.

 

 

 

29 بهمن

 

 

رو به روی دری که از آن داخل اتاق شده بودم یک پنجره بود و آن را پرده ای ضخیم و تیره می پوشاند. وسط اتاق یک میز چهارگوش قرار داشت و روی میز یک سبد پر از گل بود. به پنجره نزدیک شدم و پرده را کشیدم. یک زن که نوزادی من را در آغوش خود داشت به همراه دو سگ در کنار رودخانه ای قدم می زد. یک کالسکه که دو اسب سیاه آن می کشید و مردی راننده اش بود کنار زن توقف کرد. زن بعد از سگ ها سوار کالسکه شد و کالسکه هم سوی جریان آب به راه اش ادامه داد.

برگشتم تا از اتاق بیرون بروم اما چشمم به تابلویی که جلوم قرار داشت خیره ماند. تابلویی که همه چیز درون اش درست مثل وقتی که از پنجره بیرون را تماشا می کردم واقعی می نمود. اسبی را دیدم که روی زمین سبز یک تپه به طرف جنگلی پر از درخت می دوید و صدای باز و بسته شدن در خانه نشانگر بیرون رفتن مادرم بود.