این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

     www.poetrymag.info

 

چهار شعر از مهری یلفانی

 

 

 

انگار  

 

 

 

انگار

همین دیروز بود

که نشسته بودم روی پله حیرت

و نگاه می کردم به غروب

که گسترده می شد

        روی سنگ فرش حیاط

و من دلم گرفته بود

مثل امروز

که نشسته ام روی آخرین پله

و منتظر.

 

 

 

  

 

بازهم 

 

 

بازهم

این چهار دیواری

و این بهت خالی

و این پنجره

و حیرت رها شده

روی درخت ها

روی بام ها

و عابری که از گذرگاه هیچ می گذرد

بی سلامی

بی لبخندی

بی حتی نگاهی.

 

 

 

 

یک بهت

 

 

برمی گردم

و نگاه می کنم

به پشت سر    

هرچه هست

خالی است     

و یک بهت

که از خم کوچه فرا می رسد

و می رسد به من

                      مثل سایه.      

 

 

 

 

 همیشه همین است

 

  

همیشه همین است

همین لحظه

که خیال می کنی

                   ایستاست

اما می رود

و تو می مانی

تنها

در آستانه.