این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

 

من یکی از انواع علی های عبدالرضایی هستم؟

 

گفت و گوی مجله‌ی شعر با علی عبدالرضایی

 

                                                                  عکس از مرضیه خورسند

 

 

 

      علی عبدالرضایی در 21 فرودین 1348 در لنگرود متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی خود را در همان شهر به پایان رساند و پس از اخذ دیپلم ریاضی و قبولی در کنکور سراسری، به دانشگاه فنی و مهندسی تهران راه یافت ودر رشته مهندسی مکانیک، از این دانشگاه فارغ التحصیل شد. عبدالرضایی که فعالیت حرفه ای خود رااز سال 67 آغاز کرد، یکی از جدی ترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر فارسی است. او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازه ی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی تاثیر غیرقابل انکاری بر نحوه ی سرایش بسیاری از شاعران داشته و ازمعدود شاعرانی ست که موفق شد از همان آغاز کار، فردیت مستقل شعری خود را تبیین کند.  انتشار متمادی 8 کتاب شعر متفاوت بر خلاقیت و توان شعری او صحه می گذارد. اگر از اسامی نویسندگان مطرحی که در تقابل با شعر او نوشته اند، بگذریم فقط در تایید  شعر و ذهنیت شعری عبدالرضایی تا آنجا که من دیده و به خاطر دارم  شاعران و منتقدانی چون سیمین بهبهانی، محمد حقوقی، عبدالعلی دستغیب، منوچهر آتشی، رضا براهنی، بابک احمدی ، علی باباچاهی، عمران صلاحی، فرخ تمیمی، عنایت سمیعی و همچنین  ازهمنسلانش مهرداد فلاح، ابوالفضل پاشا، بهزاد زرین پور، رزا جمالی،پگاه احمدی، آزیتا قهرمان، حسین رسولزاده،  ناصر پیرزاد، رضا عامری، شهریار وقفی پور، حافظ موسوی ، بهزاد خواجات و دیگران به اظهارنظرهای کتبی پرداخته اند.  گفتگو با عبدالرضایی از پشت صفحه ی مانیتور، پیرامون مسائل شعر در چند جلسه انجام شد که توجه شما را به بخش اول آن جلب می کنیم.

 

 

 

 

س- نام شما، علی عبدالرضایی، در شعر امروز ایران، بسامد بالایی دارد. در این سال ها، با طغیانی که در بافت و پود شعرتان است، از کتابی به کتاب دیگر، علیه همه، و البته پیش از همه علیه  خودتان شورش کرده اید. با این همه، اغلب شاعران و منتقدان، له یا علیه، درمورد ِ آثارتان قلم می زنند. از طرفی، امروزه شاعر کم نداریم، ولی توجهی که به کار شما شده، با توجهی که به کارهای دیگران می شود قابل قیاس نیست ...

 

 

ج- نه آقا! داری تند می روی، بهتر است  از یک جای دیگر روبروی هم بنشینیم و گپ کنیم، این حرف ها مرا همیشه به یاد شعر تاج کاغذی فروغ انداخته!

من شاعر مهمی نیستم چون مهم شاعربودن است که من نیستم! یعنی با این تعاریف کهنه و صرفا اخلاقی از شاعری نمی خواهم که شاعر باشم، چون اخلاق رفتن به سوی چیزی ست که مال من نیست، یعنی اینکه در انتخاب و تعیین این چیزها من سهمی نداشته ام.شاعر هم از بس این سالها به شعورش توهین شد در سرزمینی که زندانی و زندانبان در آن شاعرند، وصله ای نیست که به من آمدنی باشد! ملتی که عوامش شاملو را شاعر بخواند و خمینی را هم! در تعریف ِفرهنگ عمومی خودش مشکل دارد، من این را در شینما فریاد زده ام اما کو گوش ِشنوا؟ پس با این تعاریفی که ساخت و سازش در سنت اتفاق افتاد، هیچ نسبتی ندارم، اصلا از گذشته ، قبلی و هر چه که سنّت نام دارد، بگذریم!

 

 

س- از صحبت های شما سعی می کنم نتیجه ای را که لازم است بگیرم. شما از یک جور استیلا صحبت می کنید. استیلای اخلاق، استیلای سنت، استیلای اخلاق سنتی و سنت اخلاقی، و چون برایتان پذیرفتنی نیست، علیه اش می آشوبید، و این چیزی است که به عنوان شاعر در کتابهای شعرتان فریاد زده اید...

 

 ج- دوباره تکرار می کنم، من شاعر نیستم ! فقط یکی از انواع علی های عبدالرضایی هستم که می نویسد ، در نوشتن من هم خیر سهمی ندارد چون اصلا آدم شرّی هستم!

 

 

س- یعنی می خواهید به عنوان ِ یک شاعر ضد اخلاق شناخته شوید ؟

 

ج- نه! نشد! برعکس! من دقیقا یک علی عبدالرضایی اخلاقی ام! اما دقایق این اخلاق را خودم تعیین می کنم، برحسب یک برنامه از پیش تعیین شده عمل نمی کنم، چون ربطی به خلاقیت ندارد. برخلاف برخی که اول فکر می کنند و بعد انجام می دهند، من انجام می دهم که فکری کرده باشم! چون در این برنامه هایی که به رایانه ها داده اند، سگ ها رفتار سگی دارند، گاوها گاوند و آدمها متاسفانه هر گز آدم نمی شوند که آدم باشند!  ما از زمره ملتی تمام خوب هستیم!  همه عین ِ گُل ایم ! عین ِگل محمدی که وقتی پُر می شود گلبرگهاش، باید آنقدر منتظر بماند تا یک بادِ بی جهت بیاید و بویش را همه جا پخش کند. اگر خوب از آب در بیاید این بو! همه از گل تعریف می کنیم و تا گندش در می آید، سر به سر ِباد سبک سر می گذاریم و او را شر می خوانیم! این طوری ست که من طرف باد را می گیرم که طرفداری نداشته باشم.

 

 

س- مثل این که شما نمی خواهید یک راست سر اصل مطلب بروید، ما سعی می کنیم خودمان اصل مطلب را برداشت کنیم. بالاخره شاعرهم یک نام است، در حال ِ حاضر با این نام شما را می شناسیم، شما هم بیایید و این نام را با نام خودتان آشتی بدهید تا به بقیه ی مسائل برسیم.

 

 

ج- مثل این که به ما نیامده این  ادا اطوار ِپست مدرنیستی، نشد! اصلا من خیلی هم شاعرم! چیزهایی  که می نویسم هم خیلی شعرند، حالا بروسرِ سوال بعدی!

 

 

س- می گویید که آدم خیلی شرّی هستید، شعر و نوشته ی شما هم  نه تنها از محافظه کاری می گریزد، که آن را به شدت مورد تهاجم قرار می دهد.  فکر نمی کنید که این شرطلبی شما باعث بشود که یک سری پیش داوری و قضاوت در باره ی آثارتان  به وجود بیاید  که در نهایت به ضررتان تمام شود؟

 

 

ج- روانشید هم به گمانم سال 77 بود، در مصاحبه ای همین سوا ل را پرسیده بود از من ! مگر در شعر و شاعری ایران حلوا پخش می کنند که نگران حذف خودم باشم؟ قرن هاست که ما را با همین تهدید! همین حربه ی حذف که عین قتل است ، تر سانده اند! تازه همه شاعران شما از اهالی خیرند ازحافظ گرفته تا همین شاعران اخیر و معاصر همه یک سر خیّرند! بگذار یک نفر هم که ادعایی در شاعری ندارد، بد باشد !اصلا گُه باشد! در معادلات تولیدی شعر بزرگ شما چه تاثیری می تواند داشته باشد؟ چرا اجازه نمی دهند مثل منی هم در حومه فقیر پاریس باقی بماند که در فارسی خانه کرده  و هیچ روزی را با بله آغاز نمی کند؟  متاسفانه جامعه ادبی بیشتر پذیرای نویسندگانی ست که حاضرند، برای کسب احترام و شهرت دست به هر کار احمقانه ای بزنند، من اهلش نیستم! در طی قرن ها شاعران وکاتبان فارسی اینهمه از خیر، اینهمه از حق گفتند، این وهم را اینهمه با هم سهم کردند ، چی شد؟ به جایی رسیده ایم که نمی فهمیم، بالاخره کارمان درست است یا نه! شاعران خوب! حرف های خوب! پندهای خوب! متون کلاسیک و معاصر ما را پُر کرده  اما جز تعاریف مذهبی از شر و شیطان شناسی نخوانده و ندیده ام کتابی را که  به تشریح و توسعه استتیک شر پرداخته باشد ! شاعران و نویسندگان ما همیشه در پی این  بوده اند که مردم را عوض کنند! خودشان!؟ هه! من اما مانده ام چگونه لاستیک های  این ماشین اسقاطی را که خودم باشم،  تعویض کنم! 

 

 

س- شما در «داشاخنامه» با نثرتان به نثر نویسندگان ادبیات داستانی حمله می کنید، داشاخنامه از یک احاطه ی زبانی خبر می دهد، دامنه ی واژه گانش گسترده است، پیش از آن که «پرخاش-متن» مطرح باشد، زبان ِ متن است که خودش را نشان می دهد. این نوشتار، به نوعی حمله، و یا به بیان دیگر و بهتر، دهن کجی به نثر نویسان و داستان نویسان ِ امروزی نیست ؟ طوری که انگار خواسته باشید ضعف نوشتارشان را با نوشتاری برتر، به رخ شان کشیده باشید...

 

 

ج- آن نوشته را اخیرا فقط ویرایش کرده و با توجه به وضعیت فعلی شعر، قطعه ای نیز به آن افزوده ام.  معمولا کمتر به ادبیاتی ها می پردازم، اصلا آدم با ادبی هم نیستم، این عده آنقدر آماده خورند که حتی فکری به حال این نام احمقانه نمی کنند ادبیات! مسخره نیست!؟ آخر این چیزهایی که می نویسند، چه ربطی به ادب دارد؟

در متن داشاخنامه  فقط جمعیت شعری را مدل قرار داده ام تا هشداری باشد، برای آنها که تازه تازه آمده اند و خیلی از معاملات حکومتی با خبر نیستند. و الا وضعیت نویسندگان داستانی جز عده ی معدودی فجیع تر از این حرف هاست ! از سینماگران ِ یکسر اپورتونیست ایرانی هم حرفی به میان نیاوردم ، چون کارشان از حدود کار قلم گذشته و رسوایی را در زنبیل کرده اند!همه می دانیم که اسلامی ِ حکومت برای شعور واقعی تره هم خورد نمی کند، اگر ماجرای جوایز بیست سال ادبیات داستانی را به خاطر داشته باشید که برای اولین بار مهاجرانی در وزارت ارشاد ترتیبش را داد و fتوجهی به اسامی برخی از داوران وبرندگان ِجوایز بعدی و فعلی  کنید، براحتی در می یابید که چرا ناگهان داستان و رمان ایرانی با آن نثرتخمی، اینهمه خواستگار پیدا کرد.چندی پیش یکی از این خیلی نویسنده ها از من پرسید، چرا اینقدر با رمان و داستان فارسی بد تا می کنی؟ گفتم چون قلم اغلب تان را قلم کرده اند، انگار دارید در خلا می نویسید! من فکر می کنم اصالت یک رمان به تفکری مربوط می شود که باید خرج آن شود. ما در حال گذران وضعیتی فجیع در تاریخ کشورمان هستیم، اگر نگاهی اجمالی لااقل به تاریخ دو قرن اخیر ایران بیندازید ، می بینید که برخلاف تاریخ غرب که ساختی تراژیک دارد و هیچ خطایی دوباره در آن تکرار نمی شود. تاریخ ما مدام در حال فراهم کردن ِابزاری ست تا راحت تر صحه بر فرم کمیکِ خود بگذارد، زیرا در کمدی تکرار حماقت های پی در پی است که باعث ِتولید خنده می شود. رمانی که قادر نباشد در این وانفسا فکری به حال خودش بکند و صرفا به کارکرد بدوی و دیونیزوسی متن بپردازد و خودش را پشت حال و حوول وافور بنویسد، برای من هیچ جذابیتی ندارد.خودشان می دانند که از مصنوعاتِ این خایه مالان که اسلامی ِ حکومت دم به ساعت خایه تریاک خورده شان سر ِ شعروشاعران می زند، عقّم می گیرد.البته گاهی بدم نمی آید که در کون گشادی ِ زبانی که داستان می کنند و ربطی به فارسی ندارد ، نثری فرو کنم! اینان طرح ِ واقعه  بیرون ِ داستان می کنند، در زبان نمی کنند ! جز مثل ِ امثال کشکولی و نجدی که لااقل کشکول نمی کنند، همه سیلاخورند در نوشتن و هشتن! تازه خیلی سَکندری در پیش هم که رفته باشند، تاتی تاتی در سطح ِ رویا که در سطحی زبان دارد، رویا رویا می کنند یا مثل این کوکاکانادا خورده ی خیلی معروف! ور ِدری در بربریّت فارسی ِ من درآوردی می زنند. باید طرزی کرد که درحال ِ هفتاد هوایی بخورند وهویی بکشند!

 

س- فکر نمی کنید که گاهی اوقات زیادی به حاشیه می پردازید و این جنجال به پا کردن ها ممکن است اصل قضیه را  که همان کارنامه ی شعری تان باشد ، تحت الشعاع  قرار دهد؟

 

ج- اولا من هرگز دست اندرکار کارنامه نبوده و بنگاه برونیستم! ثانیا نگاهی به  تاریخ شعر معاصرنشانت می دهد که مدام هر که را که حرف حساب زده جنجالی خوانده اند، نیما و شاملو و فروغ این هر سه را جنجالی می شناختند!ثالثا اینها که می گویم حاشیه نیست . چون حاشیه چیزی ست که ربطی به حشر و نشرمن اصلا نداشته باشد، منی که در هر لحظه زنده ام ! و زندگی  می نویسم! حاشا نمی کنم که در زندگی ِ من حاشیه دائم پیشروی کرده و حاشا شده!  در میدان نشست وانگار نه انگار که دیدمش! حالا که دست به گریبان شده با متن مجبورم که بنویسمش!

گاهی فکر می کنم،  حاشیه چیزی جز وسطِ برخی نیست که دائم از آن فرار می کنند و کناره می گیرند! حاشیه سرپوش می گذارد سر ِ ریاکاری برخی که در وسط کون تلو می دهند و نمی دانندکه از اول و آخر هم که بشمارند، فقط وسطی ا ند! طنا ب را دو سمتِ قدرت که در دو حاشیه راست راست می تیزد و کسی نمی شنود، می تاباند که بالا و پایین کند وسطی ها را و در بالا و پایین شان می کند!

برخی از نویسندگانی که دم به ساعت پنهان و آشکار جایزه می گیرند، ایفای این نقش می کنند، نقشی که کارگردان ِگم در شعر به گونه ای معکوس رقمش زد،  یعنی دو پیر پسررا رله کرد تا ایفای ُرل ِ وسط کنند و این هر دو را در وسط دوانید که باشند ولابد چه می دانم!چه بگویم! آیا نیستند!؟

 

 

س- آن دو نفر را می شناسیم، اما شما که اینهمه سنگ زبان را به سینه می زنید ، باید بهتر بدانید که اینان سال هاست که دل مشغولی زبانی دارند و خواسته اند زبان را رکن اصلی شعرشان بسازند. شما سهمی برای آن ها در جریان شعری امروز، و شعری که بنام شعر دهه ی هفتاد معروف شده، در نظر نمی گیرید ؟

 

 

ج- این دو نفر حتی بیشتر از هفتادی ها زبان درازی در شعر کرده اند اما جهان ِ با زمان سازگاری در شعر ترسیم نکرده اند و انگار با زمان بیگانه اند!

زبان دقیقا در همان جایی که ایجاد قدرت می کند، سبب ساز انفعال در برابر قدرت هم هست و این دو پهلو دقیقا همان دو سمتی ست که شعر دهه هفتاد را تشکیل می دهد. در سمتی این دو پیرپسرکه شاید سه نفر باشند، ایستاده اند که از شعری زبانی و البته خواجه برخوردارند ! در این شعرها قرار نیست که برخوردی با جهان پیرامون در بگیرد. قدرت از این شاعران لرسی نمی خورد،  پس ترسی هم نمی کند ! تازه تشویق می کند تا جوانانی که تازه به راه رسیده اند،در همین روزنامه های نان به نرخ روز خورِ خردادی سر ِ این دو معامله با هم چانه ها بزنند و بر سر ِهیچ چانه خورد کنند،برای قدرت فرقی هم نمی کند که کدام دسته می برد ، چون در هر دو صورت خواست های  هر دو گروه انطباقی کامل با خواستِ قدرت که انفعال و بی فکری دیونیزوسی را تبلیغ می کند، دارد. نوچه بازی و طرف کشی این سه پیرپسر البته منهای سومی ! آنقدر سنتی و مضحک است که من مانده ام، چگونه به این حقارت تن می دهند. هر دو مدعی طرح انقلابی در زبانند! آیا طرح دوباره جهانی تغزّلی در شعرهای این هر سه نفر تحوّلی ست؟ انکار نمی کنم که کارها در سطح زبان صورت داده اند وبارها به زبان  داده اند، اما دقیقا در همان جایی که قدرت زبان باید به مقابله با زبان ِ قدرت می پرداخت ، از کار مانده اند وپیشمرگ هایی شده اند، چون برگ های زردِ ته ِپاییز و ما صدا یشان را می شنویم که زیر پا، به پایان رسیده اند و فردا برایشان کف خواهد زد مطمئنا!  اقرار می کنم که این هر دو نفرعمدا قدرتِ زبان را با زبان ِ قدرت همسو نکرده اند، انکار نمی کنم که از همه هم سالان خود سبقت گرفته ودر قیاسی با همه هم نسلان خود قرار نمی گیرند و در اجرای البته زیرساخت فکری کلاسیک بسیار پیش ترند. اصلا تنها به این دلیل است که منهای سومی از خوب و بد این هر دو که ذهنیتی دوآلیستی دارند ، یاد می کنم. البته  برخلاف رویا که چندی پیش سنگ قبری آماده کرده واخیرا امضای مرگ خودش را صادر کرد، آن دومی هنوز در ذهن و زبان نوچه هایی که از زیر  ِ زیر زمین صادر کرد، صدارتی دارد ! اگرچه او هم چنان در میان تشریف دارد که مانده ام چگونه از بین ِ آن همه زیرزاده که سه تاشان خیلی هم بد نمی نویسند،هر ساله کج قلم ترین حاجی زاده را به مکه می خواند! تازه نگران این دومی هم هستم ، چون در بین هم نسلانش تنها کسی ست که هنوز نفس می کشد! ولی نمی دانم چرا شارلاتانیسم شعری خودش را تجدید نمی کند! دوباره در شیوه های خطابه ی قبلی خطاب شعری دارد و نمی داند که بوی غذای نیم خورده اشتهای کسی را باز نمی کند دیگر! با اینهمه این هر دو نفر چنان داده اند تن به زبانی تنی که هرگز تنه به جوری که بر این زبان و زمان می رود ، نمی زند و از همین جا بوده و هست که سمت ِ بالنده ی شعر دهه ی هفتاد صف آرایی کرد! پس سمتِ دیگری تشکیل شد که در اعمال قدرت به قدرت اهمال نکرد. اهل تعارف نیست!  نبود! و ریا را ناگهان در ریاکاری ِ مسجد رهاکرد و به توده ای که ریشه درسنت داشت، واگذاشت! زبان ِ این شاعران که ناگهان در شعرشان زبانه کشید، محصول ناچاری درطرح عصیانی ست که باید بر جهان بیرون اعمال می شد.  شکل گیری صدایی معترض درمتنی عصبانی  که همچنان که با اخلاق زمان نمی ساخت، اخلاق زبان را نیز برنمی تافت. البته این نسل بالنده یک کاره سراز خاک در نیاورد و از آسمان نازل نشد!ریشه در خاک و خوول شعر نیما داشت!

بعد از دوره ی بازگشت، نیما در پی تغییر زندگی بود و با تایید توانایی طبیعی انسان وتاکید بر عدالت اجتماعی می خواست، شعر را به طبیعت آدمی برساند. شاملو نیل به این عدالت اجتماعی را جز از طریق نهضت های سیاسی میسر نمی دانست، در واقع به قول مختاری شعر شاملو بیشتر با توجه به کارکرد سیاسی انسان در متن تعریف می شد و اغلب به طرح قهرمان وآرمان سیاسی می پرداخت و اگر مثل اخوان معتقد نبود که تولد انسان شکست اوست! مثل فروغ دوربینش را روی زندگی نیز فیکس نمی کرد.

 

 

س- داشتید در باره ی سمت بالنده ی شعر دهه ی هفتاد می گفتیدولی ناگهان بدون اینکه توجهی به فضاهای شعر نیما و شاملو کرده باشید،  فقط به تحلیل سیاسی آن پرداختید.

 

ج- اگر اجازه دهید راه دوری نمی روم و به هفتاد هم می پردازم. شعر نیما فضایی طبقه بندی شده و با سلسله مراتب را به ارمغان آورد. این فضای اداری انتظامی متناسب و حساب شده داشت. سختی این فضا برای شاملو که ضمیری شورشی داشت، تحمل نا پذیر بود. چون دریافته بود وزنی که شعر نیمایی را نگه می دارد، بیشتر به مخفی کردن آسیب پذیری آن تاکید دارد. پس به دنبال موسیقای طبیعی کلام و فضاهای پیوسته و همگنی رفت که به ساختار متمرکز منجر شد. اما برای سمت بالنده ی شعر دهه ی هفتاد، تفکیک فضا نیزاهمیتی به اندازه ی فضای پیوسته داشت . من فکر می کنم که شعر تولید انواع جدید فضاست. فضایی که رویدادهای خودبه خودی و پیش بینی ناشدنی را پاسخگو باشد. البته در کار نیست شعری که این هدف را برای همیشه تامین کرده باشد، چون هر شعری سرانجام منسوخ شده وشروع به تحت فشار قرار دادن توالی رویدادهای خودبه خودی معاصر می کند و اگر شاعر امروز خودش را موظف به اجرای هیچ فضای فقط سیاسی  و غیره نمی کند، به خاطر این است که دیگر دریافته انجام هر وظیفه ای او را وادار می کند که وظیفه ی دیگری را به خود تحمیل کند.شعر وظیفه هم خودتان می دانید که کارکردی بیشتر از یک سرباز وظیفه ندارد!

ما در عصرتداوم بی ثباتی و عقب نشینی از دیدگاههای متعصب زندگی می کنیم، در این عصر همه چیز بی معنی و هیچ چیز تکان دهنده نیست، چون به مرور به آن عادت می کنیم . دگرگونی دایمی سبک، آشوب مداوم در تمام روابط اجتماعی، عدم قطعیت و نگرانی ابدی، شعر ما را به لحاظ وضعیت از تمام دوره های قبلی متمایز می کند.تمام مبانی سخت و منجمد شده با زنجیره ای ازاصول خود به دور ریخته می شوند.تمام نظریات و شعرهای تازه پیش از آنکه متحجر شوند، کهنه و قدیمی می شوند و شاعر امروز برای اینکه بتواند به چیزی معتقد باشد، به انزجارعمیقی از همه چیزهای دیگر احتیاج دارد!

ما اغوا شده ایم، همزمان احساس ترس و شادی می کنیم و در شعرهای خود ترس از همین شادی و شادی ِ حاصله از ترس را می نویسیم، اینگونه است که خواننده هنگام قرائت این متون ترس خورده وشادی قورت داده گیج می شود.شعر ما اپیستم دوره ی  مدرن را عوض کرده ست!

 

س- سوال این است این تغییر اپیستم چگونه بوده اصلا چه ویژه گیهایی شعر شما را از دوره های قبلی جدا می کند، دستاوردهای شما چیست و به بیان دیگرشاعران دهه ی هفتاد چه رویکردهای تازه ای دارند؟

 

ج- یکی از ویژگیهای اصلی شعر دهه ی هفتاد وجود منطق معناباختگی ست، عدم قطعیت در تمام این  شعرهای تازه به ویژه در پایان بندی آن به چشم می خورد. برخلاف شعر دوره های قبلی که شاعر به شکلهای مختلف حضور خودش را درشعرانکار و مخفی می کردو هر تصنعی را به الهام و آسمان ربط می داد، شاعر هفتاد با توسل به شیوه های گوناگون مثل یادآوری حضورخود، تغییر دادن خط سیر شعروگاهی با بیان چگونگی اجرای متن به مخاطب اعلام می کرد که در شعر حضور دارد و بنا به میل خود آن را تغییر می دهد. این فاصله گذاری معاصرترین حیله ی ممکن برای از بین بردن بدویت افراطی بود که فردیت را از شعر  گرفته و آن را با هستی قبلی یکی کرده و عامل ایجاد تعادل میان خرد و فرهنگ و نیز بی منطقی و بی نظمی موجود در شعر بود و مانع می شد که خواننده هنگام قرائت جای فاعل شناسا را گرفته و به صورت تصنعی تحت تاثیر عواطف گول زنک مولف قرار بگیرد. بالاخره شاعر این دوره با این رویکرد شاید می خواست و می خواهد، مثل  سلف خود که در قهوه خانه ها شعر می خواندند و وارد فرهنگ شفاهی مردم می شدند، دوباره به صحنه باز گردد. یکی دیگر از خصیصه های شعردهه ی هفتاد این است که این شعرها چند گانه اند. همیشه چند شعر در یک شعر وجود دارد. چند شاعر، چند فکر ، چند متن و بالاخره چند گونه شنیدن در این شعرها با هم اند و در عین حال تنهایند. شعر اول می تواند با شیوه ای قدیمی قرائت شود، دومی با توجه به اقتدار زبان و زمان حالی که در آن سروده شده، خوانده می شود و بالاخره شعر آخر در حالی که همان شعر اول است، با طرح معناگریزی خواننده ی کلاسیک را گیج می کند.

شاعران اصیل دهه ی هفتاد همه کس هستند و هیچکس نیستند،  به همان اندازه که به موسای شعرشان عشق می ورزند، به فرعونشان هم میدان می دهند. این شاعران غیره شاعرانه ترین موجودات جهانند، هویتی گم دارند! تئوری و هیچ دانش صرفی هم قادر به اجرای نبوغشان نیست.

 

 

س-  شما شعر دهه ی هفتاد را مصداق تازگی دانسته اید ،  تلقی شما از شعر تازه چیست؟  شما تازه گی را برای چشم بستن به روی گذشته می خواهید ؟

 

 

ج- شعر تازه از دید من شعری ست که توانسته ازعوامل  مسبوق به سابقه حاضر در متن سبقت گرفته آن را از صحنه بیرون کرده و در حاشیه بگذارد و در عین حال به جای عوامل قبلی عناصر تازه ای را به متن دعوت کرده باشد ، یعنی وجه ممیزه ی اصلی سبک های شعری در تفاوت میان عناصر موجود در صحنه و حاشیه آنهاست.  شعر دهه ی هفتاد تمام عناصر اخراجی از متون دوره های قبل را دوباره بعد از بازسازی و تعویض نقش به بازی گرفت . این شاعران به هیچ سبکی که صرفا بر مقوله ای خاص تاکید دارد، وفادار نیستند و در حد فاصل بین سبک ها می نویسند. یعنی دقیقا در همان جایی که شاعر اعتقادی به اعتقاد قطعی ندارد، قلم و قدم می زنند و معتقدند، شعر فارسی راهی جز تاکید بر تمام عناصر شعری و خودداری از رشد سرطانی در مقوله ای واحد ندارد.

 

س- با این توضیح پس می بایست، کارکرد عناصر شعری و اعمال تمهیداتی که گاه رویکردهای کلاسیک را نیز به همراه دارد، در شعر دهه ی هفتاد به وفور بافت شود...

 

ج- طبیعی ست که هر متن متاخری  همیشه رابطه ای متقابل با قبلی داشته باشد، یعنی تنها حضور توامان شاعران متاخر و متقدم باعث تولید متن جدید می شود، به این ترتیب است که آثار بزرگ کلاسیک اهمیت خود را از دست نمی دهند، بلکه در اثر خوانش و تاویل تازه نقش عوض کرده و دیگر می شوند و از حوزه های تازه ای اعتبار می گیرند ...

 

س- موردی می پرسم! باتوجه به احاطه ی شما بر ادبیات کلاسیک، کارکرد مفاهیم گذشته را در شعر هفتاد چقدر موثر می دانید؟ مثلا شما از استعاره یا مجاز که  شعر کلاسیک بسیاراز آن بهره می برد ،چه سودی می برید؟

 

ج- همانطوری که قدمهای آینده را زمان حال برمی دارد، گذشته نیز در اکنون حضوری فعال دارد. بنابراین در شعر هفتاد می توانید کاربرد آرایه های  ادبی کلاسیک را  به وفور ببینید. با این تفاوت که سنت ادبی در این شعرها از نقشی سنگ شده و ایستا برخوردار نیست، بلکه دائما در حال تحول و تبدیل به عنصری ست که قبلا به رویت شاعرمتقدم در نیامده بود. من بیشتر در این باره توضیح نمی دهم و شما را به شعرهایم ارجاع می دهم تا قطعه به قطعه این کارکردها را ببینید، اما در پاسخ به قسمت آخر سوالتان باید بگویم از آنجایی که اغلب شعرهای مهم دهه هفتاد از ساختاری نامتمرکز برخوردارند،  تضاد معنایی به دور از ذهنیتی دوآلیستی در آنها نقش محوری دارد. کنایه از عناصری ست که در اغلب این شعرها ایفای نقش می کند و چون قصد شاعر در سطرسازی، کارکرد چندواژگانی کلمه بوده و می خواهد چندمعنایی را به اجرا در بیاورد، ابهام نیز در آنها نقش ویژه ای را ایفا می کند. اگر توجه کرده باشید یکی از شناسه های اصلی نثر بیان جزئیات و تداوم سیر موضوعی آن است. در نتیجه به دلیل خصلت همنشینی مجاز آن را بیشتر در نثر جستجو می کنند واستعاره هم به خاطر کارکردش در چندواژگانی و سیستم جانشینی زبان، خانه ای اغلب در شعردارد . اما شعر هفتاد با در هم شکستن مرز میان  شعر و نثر و دژانره کردن این متون، به این هر دو کارکردی ویژه بخشیده ست. اگرکه در شعرهای ما  استعاره جانشین نشانه ای دیگر می شود ، به این دلیل نیست که ارائه ی معنای یکه ای را در دستور کار خود داشته و درباره ی قطعیتی کاذب سخنرانی  کند، بلکه خودخواسته سعی دارد از دلالت معنایی صرف فاصله گرفته وماهیتی چند بعدی را به متن انتقال دهد.

 

 

س- عده ای بر این باورند  که شعر شما بی معناست و توجهی به معنا ندارد. شما که سهم  ویژه ای برای نقش فکر در نوشته قائلید  ،  چه توضیحی برای این دسته از منتقدین دارید؟

 

 

ج- هر مخاطبی می تواند ادعا کند که این شعرها  بدون مفهومند، چون هر که به اندازه ی داده ها و دانش خود می فهمد. پس این ایرادی ندارد. اما اینکه می گویند، این شعرها معنا ندارد، گزاره ای پرت است.  چون همین که نشانه و کلمه ای بر صفحه می نشیند، حامل باری معنایی ست.همانطور که در فیزیک، حرکت هر جسمی در ارتباط با سکون و حرکت اجسام دیگر سنجیده می شود و سرعت هر جسمی در مقایسه با حرکت اجسام مختلف متغیر است،معنای هر متنی نیز در مواجهه با داده های مخاطبان که سطح فکر متفاوتی دارند،تغییر می کند و این بیشتر به هویت فکری و بنیان های ایدئولوژیک فرد بستگی دارد. در نتیجه بدیهی ست که معنای هر متنی به تناسب پاسخی که به آن داده می شود، تغییر کند. البته گشتن به دنبال معنا در شعر عملی کلاسیک و مدرسه ای ست. همین که چیزی را معنا می کنیم، معنایش این است که معنا خود آن چیز نیست. به بیان دیگر شعر خودش معناست و معنا را نمی شود، دوباره معنا کرد. می شود  از کنارش گریزی  به تاویل های مختلف با توجه به حرکت موتیف های آزاد زد اما نمی شود  لباس معنای دیگری را تن معنایی که خود یکّه ست ، کرد.

 

س- شما باید بپذیرید که برخی از خوانندگان با شعرهای دهه ی هفتاد به دشواری ارتباط برقرار می کنند، آیا شاعر امروز نمی تواند، دریافت های خود را آسان تر در اختیار مخاطبان خود قرار دهد؟

 

ج- حقیقت این است که مقاومت اولیه شعر هفتاد در برابر خوانش مخاطب علتی ریشه ای دارد، متن جدید می خواهد، تایم خوانش و درک خود را طولانی کرده و ذهن مخاطب را در اجاره ای دراز مدت داشته باشد و اگر گاهی در پاره ای از سطرها عملکردی کپسولی دارد و خواننده را زود به پاسخ می رساند، بلافاصله این دریافت را با طرح سطر بعدی معلق و موکول می کند.

 

س- پس تکلیف  خواننده چه می شود؟ او هنگام خوانش شعر شما چه نقشی را ایفا می کند؟

 

ج- هر خواننده ای در مواجهه با یک متن از پیش برنامه ریزی دارد، پس از بین شیوه های قرائت، مسلما تعداد معدودی از آنها رابه کار می گیرد، بنابراین ترکیب شیوه های به کار بسته شده از سوی او تحلیل خاصی از متن را در پی دارد. با اعمال این شگردها او متن را نمی خواند، بلکه در همان صورتی که دلش می خواهد، دوباره آن را تالیف می کند. اگر خواننده ی دیگری هم با همین شیوه آن را بخواند، متن را همانطوری می نویسد که قبلی نوشت، پس این هر دو نفر در یک گروه خوانش قرار می گیرند. با این توضیح می خواهم بگویم که خوانندگان شعر امروز در جمع های خوانشی یکسانی قرار ندارند و طبیعی ست که خیلی ها این شعر ها را رد کنند. در اوقات نوشته شدن، هیچ متنی توجهی به جمع های خوانشی ندارد. او که نمی تواند در حین یک تانگو، بندری برقصد و یا با موسیقی حال بهم زن ِ بابا کرم، راک!

 

 

س- آقای عبدالرضایی  به خاطر اینکه جزئی تر به گفتگو بپردازیم، درباره شعرهای خودتان می پرسم، چرا در اغلب کارهای شما تصویرها و فضاهایی که ساخته می شود، چنان در هم گره می خورند که خواننده را گیج کرده وبه نتیجه نمی رساند؟.

 

 

ج-کسی که شعر مرا می خواند، دنبال نتیجه نمی گردد، چون به زودی به این واقف می شود که عبدالرضایی برای نتیجه نیست که می نویسد. همه تلاش متن های من صرف این می شود که ناگهان ایجاد انواع جدید فضا کند، فضایی که در شکل گیری آن من هیچ نقشی ندارم، تازه متن های من دنبال انجام هدفی نیستند.

همه تلاش من این است که فرم زندگی را دقیقا همانطوری که هست، وارد متن کنم و اگر این اتفاق در شعر من افتاده باشد،طبیعی ست  فضاهایی که ایجاد می کند، خواننده را مثل همین زندگی گیج کند

 

س- شما از کلمات درجای دیگری استفاده می کنید که با معنای متداول آنها همخوانی ندارد، در عین حال سطرهایتان طولانی و نفس گیر است، این کار تعمدی است ؟

 

 ج- متون فارسی همیشه کلمات را برای انجام افعال و توضیح آنها بکار برده  این کلمات  مثل ما ایرانی ها هرگز خودشان نبوده اند و فضایی پیدا نکرده اند تا استعداد ذاتی خود را بروز بدهند! همیشه مثل پست های دولتی در جایی از آنها استفاده شد که جایشان نبود! زندگی کلمات درنوشته های من هم عین حضور آدم ها در متن زندگی ست!

درباره سطرهای شعری اما مسئله فرق می کند، سطرهای بلند کمک می کند به خواننده تا وقتی به ته ِ سطر رسید، سر ِجمله از یادش برود و گیج ترشود

 

س- شما فکر می کنید که شاعر باید از دستور زبان پیروی کند ؟ حد پیروی تا فرا روی کجاست ؟ آیا لازم است که شاعر خودش دستور تازه ای برای زبان شعرش تعریف کند ؟

 

ج- زبان در شعر من موجودی زنده وقبراق است، من مثل برخی با جسد کشتی نمی

گیرم.و تخمی تخمی و بی هیچ دلیلی زبان را کج و کوله نمی کنم.اگر درجایی از حدود دستور زبان فراروی می کنم به خاطر نارسایی و کمبود آن است! در زبان فارسی اغلب افعال در گذشته به هواخوری می روند، به عنوان مثال ما فعل حال نقلی نداریم،یعنی فعلی که مصداقش کاری باشد که درحال انجامش داده و تا آینده در تداوم است، نداریم! گاهی از این افعال خودساخته همچون کلمه ی  - داره ام- در کارهایم سود جسته ام و این بهره برداری ها با کمی تخفیف به خاطر حق  وتوی شاعر، اغلب درجهت قوام بخشیدن و کمک به گسترش حدود دستور زبان بوده . همیشه  شعری  که معضلات دستورزبان فارسی را به چالش برده وکاستی های آن را گوشزد بکند، ستایش می کنم. مشکل اصلی دستور زبان فارسی این است که تنها به روساخت و روابط صوری کلمات در یک جمله می پردازد و به ژرف ساخت که متضمن خصوصیات فرهنگی و کشف روابط پنهان در بن جملات و تعیین کننده ی روابط معنایی، زایا و خلاق  است، نمی پردازد. مسلما صورت فعلی دستور زبان فارسی نمی تواند به تحلیل کارکردی زبان در متون معاصر بنشیند، چون کاربرد بیش از حد قواعد گشتاری در این آثار، آن هم از طریق جایگزینی و حذف به قرینه ی مفهومی و فرا زبانی، باعث این همانی روساخت و ژرف ساخت  شده و بیشتر به این دلیل است که بررسی و نقد متون جدید توسط منتقدی که فاقد درکی علمی و تجربی باشد، غیرممکن است.

 

س- پس شما هم معتقدید که شعر فارسی فاقد نقد خلاق است. چیزی که در این سال ها از آن به عنوان بحران رهبری نقد ادبی یاد کرده اند.  فکر می کنید کار منتقد در این میان چیست؟ او باید چه عکس العملی در برابر این شعر ها داشته باشد؟

 

ج-  البته منظورم این نبود که نقد نداریم، بعداز نظریه پردازی نیما و در ادامه کوشش های  مهم براهنی، که علی رغم دانش آکادمیکش نقدی تجربی را به ارمغان آورد یا مجموعه مقالات رویایی که به صورت تجربی به طرح مسائل شعر می پرداخت، کلید پیشاپیش  خورده شد، حالا کاری به این ندارم که به چه اندازه گزاره های تحلیلی این هر سه نفر، متاثر از نقد و گزاره های تئوریک غرب بوده ، با اطلاع از تمام این پیش فرض هاست که معتقدم کاری کرده اند کارستان! حتی اگر در این دودهه ی اخیر کاری دراین باره نکرده باشند و فقط گوز گنده کرده باشند!

 در دهه ی هفتاد هم با توجه به حجم بزرگ کتابهای تئوریکی که ترجمه شد، حالا فرض کن در خیلی موارد حتی غلط! نسلی وارد میدان شد که خیلی هم بد نقد نمی نویسد و من مطمئنم که از بین اینان ما در آینده ای نزدیک،  صاحب منتقدان قد بلندی خواهیم بود، حالا بگذریم از اینکه نسل من از همان اوان کار با خودش قرار گذاشت که منتقد خودش باشد ، من به شخصه هرگز توجه چندانی به نقدهایی که در باره کارهایم در مطبوعات نوشته می شد ، نداشته ام.

و اگر بخواهم روزی در این ژانر کار کنم، معتقدم که متن ام دقیقا باید در فاصله نزاعی که بین دو شاعر پیشرو ومعاصر رخ می دهد، قرار گرفته و به این دعوا میدان بیشتری بدهد. البته برای اینکه صرفا از متون تئوریک تقلید نکنم، گوشه ی چشمی هم متوجه شاعری می کنم که سنت خود را غلط خوانی کرده واز راههای پانخورده می رود.

و همچنین برخلاف طیفی از منتقدان که بیشترقضاوت می کنند، در همان لحظه ای که باید از بین دو شاعر پیشرو و معاصریکی را محکوم کنم، بی خیال این هر دو یعنی خدا و شیطان می شوم!

 

 

س- برخی معتقدند که عبدالرضایی جنون نوآوری دارد و به عمد و به شکلی تصنعی می خواهد هر کتابش با قبلی چه در شکل و چه در زیرساخت های ذهنی متفاوت باشد و این را به عنوان دلیل در نقدها و مقاله ها می آورند تا شما را شاعری پست مدرنیست معرفی کنند. پست مدرنیسم برای شما چه معنایی دارد ؟  پست مدرن خوانده شدن مناسب حال شعرتان است ؟

 

 

ج- شما دارید کلک می زنید و اعتقاد و نظر خودتان را به نام برخی به خورد مخاطب می دهید، باشد! آن را که حساب پاک باشد ازمحاسبه چه باک باشد؟« این اشتباه را البته به حساب غلط خوانی موسیقایی بگذارید»اگر نظر مرا خواسته باشی، باید عنوان کنم که چیزی خطرناک تر ازمدرن بودن بیش از حد که هر لحظه آماده ی کهنه شدن است، نیست. همیشه در ورای هرسبک و جریانی نوشته ام.  دل ِ خوشی هم از مدرنیسم و پست مدرنیسم نداشته ام چون این  هر دو حول محور تخریب- ساخت عمل می کنند و دقیقا ریشه در شیوه های سرمایه داری دارند! در این هردو، چیزی لذت بخش تر از مرگ بخاطر تولدی دوباره نیست، پرچم این هر دو مرگ را تبلیغ می کند، من به زندگی نزدیک ترم!

مدرنیست ها می دانستند که هیچ چیز باعث تجدید قوای مدرنیسم نمی شود، مگر از بین بردن آن!

آنها برای فرار از برچسبی بد به خود برچسبی بدتر زدند. من فکر می کنم که پست مدرنیسم ،ایدئولوژی معاصر سازی سرمایه داری ست و تا زمانی که جهان سوم موجود باشد، حربه ی اصلی سرمایه داری خواهد بود! شعر من هم  در جامعه ای که خود قربانی نوعی سرمایه داری سنتی بوده شکل گرفته پس می خواسته و می خواهد که عملکردی ورای این تعریف ها داشته باشد، براحتی هم نمی شود آن را زیر هیچ ایسمی قرار داد.من همیشه به کار کردن در بین فکرهای سبک ها بیشتر علاقه داشته ام. شعر من ازتقلید تنفر دارد ومی خواهد از طبیعت ِ دست ساز که ربطی به زندگی زبان ندارد، فرار کند،به این دلیل است که ماتریالیست های کهن فکر آن را منحرف می دانند! از طرفی لذت دگرگون کردن فرم همیشه از دلایل نوشتن من بود و همین همیشه باعث شد که فرمالیست های قدیمی یهودایم بخوانند!

 

س- شما در این گفتگو به طرز زیرکانه ای همه را رد کرده اید، ذکر خیری از هیچکدام از شاعران گذشته نکرده اید، حالا هم مدرنیسم و پست مدرنیسم را انکار کرده اید و دست آخر به  رد ماتریالیسهای کهن فکر رسیده اید،  انگار شما با دموکراسی رابطه ی خوشی ندارید، این طور نیست ؟ شعرتان هم از کمبود دموکراسی به نوعی سلطه ی دیکتاتورمآبانه نزدیک می شود. این طور که از صحبت های شما بر می آید، لابد شعر دهه ی هفتاد هم  فقط با نام ِ علی عبدالرضایی است که معنا گرفته است .

 

 

ج- نه عزیزم! عصبانی نشو!من بی دست و پاتر از خودم هستم! اگر بلد بودم ، برای خوشحالی همه، به همه تعظیم می کردم  ! راستی به شمس تبریزی همانقدر ارادت دارم که به نیچه! اصلا مخلص این هر دو نفرهم هستم! خوب شد!؟ چوب چوپرا راهم به قدری می خورم که سیلی شیخ بها را تحمل کرده باشم.  از مارکس هم آنقدری فایده مندم که پست مدرنیسم را رد کنم و در پست مدرنیسم به قدری جای پای فارسی دارم که بخواهم دیکانستراکتیویست غزلهای دوآلیستی حافظ باشم. لام تا کام خیام را از بَرم و هشدار او چنان در من ریشه دارد که می توانم فکرهای دست دوم را به راحتی شناسایی کنم اما حالا دیگر فقط دوست دارم، پشت سر خودم که در گذشته و حال ایران تشکیلات دارد، آینده کنم. شاید تو حق داشته باشی و من دیکتاتورم  و شعر من بی دلیل با طرح و ترکیب لهجه ها و سمت های مختلف زبان فارسی  می خواهد، ضعف ما را جهت نیل به دمکراسی گوشزد بکند. وقتی که در کشور ما دمکراسی به عنوان یک ممکن بدیهی، بدل به یک غیر ممکن تدریجی می شود و مجبورم می کنند که تنها برای مستقل نگه داشتن شعرم ترک وطن کنم. تو حق داری که دیکتاتورم بخوانی و نمی دانی، یکایک ما در حالی که میکرودیکتاتوری را در ذهن خود پرورانده ایم، همزمان برای کسب آزادی نیز جنگیده ایم و هنوز نمی دانیم که آزادی را چنانچه در درون خود  جستجو نکنیم، اگر دودستی هم به ما بدهند، دوباره پس می گیرند!

 

س- شما با این جملات شاعرانه  پاسخ  سوآل ها را نمی دهید، یک دفعه بگویید  که با رد آرمانگرایی می خواهید  شعر را خصوصی کنید و به انفعال بکشانیدش! چطور شاعری در حد و اندازه های شما می تواند نسبت به اوضاع سیاسی جهان بی تفاوت باشد و نخواهد شعرش را برای به لرزه درآوردن تعریفهای حاکم،  به کار بگیرد ؟

 

 

 ج- در طول این چند دهه اغلب جناح هایی که درباره ی آرمان سخن راندند، از زیرساختی شیعی برخورداربودند! من از این فرهنگ شیعی که اصلا ایرانی نیست، انزجار دارم، تنها آرمان من، آزادی قلم و شعر من است! شعری که پرسن وسال ترین شهروند ایرانی ست و در شعور و فهمی تاریخی ریشه دارد، قرار نبوده و نیست که در اختیار حزبی سیاسی قرار بگیرد برعکس من فکر می کنم که اگر یک حزب به خدمت شعر درآید،  دیگر به اساسنامه ی خود خیانت نمی کند! باور نمی کنی اگر! گشتی در همین خیابان های پاریس بزن و ازیکی از دانتون های همین انقلاب فرانسه بپرس! خواهی دید که کاملا با من موافق است! هر شعر اصیلی عمیقا کارکردی سیاسی داشته و از سیاست بازی انزجار دارد. در عصری زندگی می کنیم که قدرت جهانی با طرح حکومتی انیرانی که تحمیق و تحقیر فرهنگ ایرانی را در دستور کارخود دارد، خاورمیانه این دیرسال ترین سرزمین را به جهنم تبدیل کرده ست، قتل ایران، کشتار عراق، اعدام فلسطین و دست نوازش کشی بر سروروی افغانستان با شیوه های تازه ی آدم کشی! آیا اینهمه باعث نشد که در شعر امثال من عربده گل کند؟ در چنین شرایطی چگونه می شود، شعار سرودن در باره همین زندگی سرداد و از اینهمه تخریب و آدمکشی که از عهده ی تخیل هم برنمی آید، لام تا کام سخن نگفت؟ امثال من اگر زیر علم آرمانی صادراتی سینه نمی زنند، معنایش این نیست که تن به انفعال سپرده باشند، من به شخصه ادعا می کنم که ستیهنده ترین شعرها را  طی این سالها سروده ام که با هزار حیله و شیوه از زیر تیغ سانسورگذشت و به دست خیلی ها رسید. اگر به هر چه گوش که هست ،نمی رسد. مشکل شاعر دیگر نویس ایرانی نیست، بلکه حکومتی جعلی باعث شده تا فرهنگ و شعور واقعی در پستوی خانه مخفی بماند.

تازه نسل من وارث خرابه ای بوده که در شکل  و شمایل پذیری احمقانه اش هیچ نقشی نداشته ما بی آنکه اشتباهی کرده باشیم، وارث بلاهت، حماقت و جهل بودیم. هر وقت هم که خواستیم اعتراضی در شعر کرده باشیم، خود را به دیوانگی زدیم و اتفاقا ضربه از سمت پیرشاعران و نویسندگان کهن نسل و به ظاهر مستقل و دوستی خوردیم که قبلا اسلامی  ِحکومت اخته شان کرده بود! ما ناگهان مثل اُبژه ای درهستی پرتاب شده بودیم، در زمان و مکانی که هرگز انتخابش نکرده بودیم. در شرایطی که همه از مرگ و بحران سخن می راندند، ما آمده بودیم که بمیریم! در سرزمینی که زندانی و زندانبان در آن شاعرند، همه از مرگ شعر حرف می زدند، در غرب هم بارت از مرگ مولف، لیوتار از مرگ ایدئولوژی، بودریار از مرگ واقعیت، فوکو از مرگ انسان، کوژوا از مرگ تاریخ، هانس بلتینگ از مرگ تئوری، اسمیت از مرگ قهرمان و دانتواز مرگ هنرحکایت می کردند، انگار در حوالی هیچکس و هیچ چیز تولدی رخ نمی داد! ما آمده بودیم که بمیریم،  ولی سرافرازو سربلند در زبانی که قرائتی در انزوا داشت، شاعر ماندیم، مثل طیفی از شاعران و نویسندگانی که از اهالی نسل های گذشته اند، قر ِفرنگی هم نمی دهیم که اطواری درآورده  و جهانی شده باشیم!

متاسفانه اطلاعات کاتالوگی با چاشنی قلمفرسایی مطبوعات مافیایی چنان همه را درگیر بازی با هیچ کرده که هنوز غرب را در عصر روشنگری دنبال می کنند، آنها بعد از قرون وسطای فرهنگی خود کولاک کرده اند! آلن پو شعر، رمبو سطر، تزارا کلمه و شاعران لتریست حروف را در هم شکستند وهیچ را به جای تمامی این ارکان جایگزین کردند و حالا که نوبت دیگری ست ، مرگ قهرمان اسمیت را در جهان سوم تبلیغ می کنند!!! شعر در غرب آخرین پروژه های خود را به اجرا درآورده و مشغول سخنرانی در برهوت است!

در جایی خوانده ام  اخیرا بر این اعتقادندکه تولید هر شعرتازه اقدامی ضد شعری ست! زرشک!

آنها پروژه ی اعتراض به شعر از درون شعر را نیز به اجرا درآورده اند و عصا قورت دادگان محتاج تحقیر را چنان زیاده از حد می شمارند که در تحقیر آنها نیز صرفه جویی می کنند!

ما ولی برعکس! نیاز مبرم به قدی بلند داریم، دوباره باید شاعرانی بزرگ را که تنها از طریق ایشان شعر بزرگ پدید می آید، به دنیا آورد.

شاعرانی که فعلا در ابتدای راهی هستند که پاهای جماعت اپورتونیست را طاقت طی آن نیست. شعر تازه به تکنوکرات های فقط کراواتی دیگر اجازه نمی دهد که با سخنرانی بر مزار  شاعر، حساب دراز مدتی در بانک شهرت باز کرده و قدر نادانسته کاندید مجلس آخوند نشین اسلامی ِحکومت شوند!آیا پراکسیس انقلابی  را نمی شود  در پراکسیس انقلابی شعری جست؟

 

 ادامه دارد