این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

آوازِ خاموشِ در تبعيد

منصور کوشان





آن روز هم تا تلفن زنگ زد، به‌نفس تنگی افتادم. گوشی را که برداشتم، دستم می‌لرزيد. دلم نمی‌خواست متوجه اضطرابم شود. شايد هم شد و به‌رويش نياورد. گوشی را که گذاشتم، هنوز سه ساعت وقت داشتم، اما لباس پوشيدم. جلو آينه ايستادم و چند‌بار ملاقات با او را تمرين کردم. انگار که برای نخستين بار بود که می‌ديدمش. هر‌بار که دستم را دراز می‌کردم بيشتر دچار هراس و لرز می‌شدم.
قهوه دم آمده بود. چند فنجان پياپی نوشيدم. اميدوار بودم آرامش از دست رفته‌ام را باز آورم. حتا بی‌توجه به‌هوای گرم چند پيک کنياک نوشيدم. کنياک هنسی را از سفر هلند که می‌آمدم، در فرودگاه خريده بودم. صدای تپش قلبم بيشتر نا‌آرامم می‌کرد. شير دستشويی را باز کردم و صورتم را گرفتم زير آب خنک و به‌او فکر کردم.
بيش‌از چهار سال می‌شد که می‌شناختمش. در استاوانگر که زندگی می‌کرد چند بار ديده بودمش. به‌اسلو که آمدم در ميهمانی خانه‌ی نسيم ديدمش. از او هم سراغ خانه‌ای برای اجاره گرفتم. شماره تلفنم را در دفترچه‌ی يادداشت کوچک زرد رنگی نوشت. سه روز بعد زنگ زد.
«طبقه‌ی بالای آپارتمان من خالی شده است، می‌توانی بيايی آن را ببينی و اگر دوست داشتی اجاره کنی.»
شرحی هم از محله و موقعييت آن داد. دو سال و شش‌ماه از روزی می‌گذرد که به‌محل فعلی نقل مکان کرده‌ام. روزهای نخست زياد می‌ديدمش. هر وقت به‌هم‌ديگر می‌رسيديم، می‌گفت: «همه چيز خوب ست؟»
خنده‌ی شيرين کنار لب‌ها و چهره‌ی گندم‌گونش آرامم می‌کرد. در نگاهش گونه‌ای حزن شيرين نهفته بود. دلم می‌خواست می‌توانستم ساعت‌ها نگاهش کنم. صدايش گوش‌نواز بود. بوی بازمانده‌ی عطرهای خوش‌بويش در پله‌ها را که می‌بوييدی، در می‌يافتی کی وارد خانه شده است يا بيرون رفته. شدت بوی بازمانده لحظه‌های گذر او را از پله‌ها اعلام می‌کرد. با همين بو بود که همسايه‌ها متوجه‌ی غيبت‌های ناگهانی او می‌شدند. به‌مسافرت که می‌رفت، بی‌آن که بدانند چرا، برای بازگشتش روزشماری می‌کردند.
از ادکلن پله‌ژر که حدس می‌زدم از بوی آن خوشش می‌آيد، نه‌تنها به‌صورتم که به‌تمام لباسم هم زدم. اميدوار بودم خودش به‌کافه‌ی بالی بيايد. يک‌ماه و نه روز بود که رازش را با من در ميان گذاشته بود. در تمام اين مدت، حتا ساعت‌هايی که در محل کارم بودم، با هر صدای تلفنی گمان می‌کردم لحظه‌ی ملاقات ما فرا‌رسيده است. حالا می‌توانم نشان بدهم که از اعتمادش به‌من پشيمان نخواهد بود. می‌توانم همان‌طور که انتظار دارد نقشه‌اش را مو‌به‌مو اجرا کنم و اطمينانش بدهم که تا بازگشتش از سفر هيچ اتفاقی نمی‌افتد.
در تلفن گفته بود که اگر نتوانست بيايد، نشانی و توضيح لازم را روی کارتش می‌نويسد و به‌دوستی می‌دهد تا برای من بياورد. برای همين هم خواسته بود بروم کافه‌ی بالی.
احتمال می‌دادم اگر خودش نتواند بيايد، از دوستان نروژی‌اش کمک می‌گيرد. می‌توانست به‌فارسی بنويسد و به‌دست لئو يا آنت بدهد و خواهش کند آن را به من برسانند.
لئو را چند بار ديده بودم. اگر او می‌آمد، می‌توانستم به‌يک نوشيدنی دعوتش کنم. اين اميد وجود داشت که با او از مسعود ب و محل اختفايش حرف زده باشد. همکار بودند و دوستان چند ساله. هر گاه بحث نژاد پرستی پيش می‌‌آمد و مسئله‌ی ملييت‌ها مطرح می‌شد، از دوستانی که داشت حرف می‌زد و از آن‌ها دفاع می‌کرد. در ميهمانی ساليانه‌ی مجتمع هم از لئو حرف زده بود. بيشتر برای نروژی‌ها حرف می‌زد تا من، يا چانگ که چينی بود، يا پدرو که از کوليان جزاير کاراييب بود و از همشهری‌های گابريل‌گارسيا مارکز.
آن روز از تمام سال‌های تنهايی‌اش در غربت حرف زد و از لئو که درک درستی از تبعيدی‌ها دارد. خانم الن که به‌نظر می‌رسيد انتظار دارد از او هم صحبت بشود، بلند شد، جام شرابش را به‌افتخار همه‌ی مبارزان آزادی بلند کرد و بعد‌از آن که نوشيد، سخن‌رانی مبسوطی در ارتباط با روزی که پليس‌ها وارد ساختمان شدند، ايراد کرد. حرف‌های خانم الن همه را احساساتی کرد، طوری که يکی بعد از ديگری از رنج‌های غربت سخن گفتند و به‌سلامتی همه‌ی مهاجران نوشيدند.
از همسايه‌ها، چانگ بيشتر از همه ترسيده بود. از او هم پرسيده بودند در اين روزهای اخير ديده است مردی چهار شانه، با موی مشکی و قدی نزديک صد و هفتاد سانت به‌خانه‌ی شماره‌ی ۳ آمد و شد کند. بعد هم عکسی را نشانش داده بودند. چانگ در پاسخ پرسش‌های پليس فقط گفته بود:
«نه، نه، من نمی‌دانم.»
خانم الن اما با خوش‌رويی از پليس‌ها استقبال کرده بود و بعد که متوجه شده بود برای چه آمده‌اند، اعتراض کرده بود که چرا در باره‌ی آمد‌و‌شدهای نازنين پارسی سؤال می‌کنند. بعد هم از محبت‌ها و صميميت نازنين حرف زده بود. آن روز، ناگهان صدايش را پايين آورد و در حالی که به‌طبقه‌ی بالا اشاره می‌کرد در گوش پليس حرف زد. گمانم اشاره‌ای هم به‌من کرد. در پاگرد جلو خانه‌ام ايستاده بودم که دو طبقه بالاتر از همکف قرار دارد. پنجره‌ی خانم الن رو‌به‌روی در ورودی قرار داشت و همين باعث شده بود که از تمام آمد‌و‌شدها اطلاع داشته باشد.
از سر‌کار که برمی‌گشتم تا قهوه آماده شود، لباس‌هايم را در می‌آوردم، کتابی، نشريه‌ای دست می‌گرفتم، پشت پنجره می‌نشستم و سرگرم مطالعه و نوشيدن قهوه می‌شدم. هنوز قهوه‌ام را نخورده بودم که صدای ترمزهای اتومبيلی توجه‌ام را جلب کرد. چراغ‌گردان قرمز سقف اتومبيل را که ديدم، چهار پليس از آن پياده شدند و بدون آن که به‌اطراف نگاه کنند، به‌طرف در ساختمان ما آمدند. فاصله‌ی من تا در بازکن زياد بود. تا آمدم گوشی را بردارم، صدای باز شدن در را شنيدم. حدس زدم در خانه‌های ديگر را هم زده‌اند. زيرپيراهن رکابی پوشيده بودم و شلوار کوتاه. آن‌ها را در آوردم و پيراهن و شلوار پوشيدم.
در خانه را که باز کردم، پليسی جلوم سبز شد. چاق بود و کوتاه‌ قد، با صورتی سرخِ سرخ.
گفت: «مجبور‌م چند سؤال بکنم.»
گفتم: «اشکالی ندارد. اميدوارم بتوانم کمکتان کنم.»
گفت: «ساکن اين خانه‌ای؟»
گفتم: «دو سال می‌شود.»
گفت: «پناهنده‌ای؟»
گفتم: «بله» و بلافاصله اضافه کردم: «البته ديگر يک پناهنده محسوب نمی‌شوم. سال‌هاست که شهروندی نروژی هستم.»
لبخند زد و گفت: «‌ايرانی هستی؟»
گفتم: «بله، ملييتم ايرانی بوده‌ست.»
دستش را سر شانه‌ام گذاشت و گفت: «‌تو خيلی خوب می‌توانی به‌ما کمک کنی.»
سعی می‌کرد لبخندش را حفظ کند و لحنی صميمانه داشته باشد. در باره‌ی پناهنده‌هايی که هنوز شهروند نشده‌اند يا نتوانسته‌اند شرايط لازم را دارا باشند و اغلب دچار سوتفاهمند، چند دقيقه جمله‌های کليشه‌ای را که عادتش شده بود، آرام و شمرده بيان کرد. بعد هم انگار که از سخن‌رانی خود خشنود بود، نگاه پيروزمندانه‌ای به‌من کرد، اطراف را که خالی بود ديد زد و عکسی را جلو من گرفت.
«اين مرد را می‌شناسی؟»
«نه»ََََََ
مردی چهل و چند ساله بود با مو و چشم‌های سياه.
«تا به حال او را ديده‌ای؟»
«هرگز»
«ما فکر می‌کنيم که اين مرد با خانمی که در طبقه‌ی دوم زندگی می‌کند و ملييت تو را دارد، در ارتباط‌ست . فکر نمی‌کنی به خانه‌ی خانم نازنين پارسی آمد و شد داشته باشد؟»
«نه، هرگز او را نديده‌ام.»
تشکر کرد و به دو پليس ديگر پيوست که داشتند از پله‌ها پايين می‌رفتند. معلوم بود از همسايه‌های ديگر هم سؤال کرده‌اند. خانم الن تازه از خانه‌اش بيرون آمده بود و داشت حرف می‌زد. سه پليس ديگر در پشت سر پليسی ايستادند که زن بود.
از گفت‌وگويشان با همسايه‌ها هيچ اطلاعی نداشتم. همسايه‌ی رو‌به‌روی خانه‌ام، پدرو، آنارشيست است و از مدت‌ها پيش به‌مسافرت رفته بود. چانگ را هم که چند روز بعد از آن جلو در ديدم، گفت خيلی ترسيده است و دلش نمی‌خواهد ديگر چنين اتفاقی بيفتد.
پليس‌ها که بيرون رفتند، به‌سرعت وارد خانه‌ام شدم تا از پنجره آن‌ها را دنبال کنم. چند دختر و پسر سوماليايی ايستاده بودند و پليس‌ها را تماشا می‌کردند که به‌دور نازنين حلقه زده بودند. نازنين با پليس چاق و کوتاه‌قد، حرف می‌زد که صورت سرخِ سرخ داشت. دست‌هايش مثل پاروهايی شتابان در هوا حرکت می‌کرد. هر وقت عصبی و مضطرب می‌شد، از دست‌هايش کمک می‌گرفت. گفته بود:
«دست‌ها کمک می‌کنند تا بر احساساتم مسلط شوم، اعتماد به‌نفس می‌دهند.»
گرچه نازنين حالا ديگر يک شهروند نروژی شناخته شده بود و قابل احترام برای همسايه‌ها يا همکارانش، اما هنوز حس بودن در وطن و امنييت آن را به‌دست نياورده بود. نزديک پانزده سال بود که به‌نروژ آمده بود، درس خوانده بود و يک عکاس حرفه‌ای شناخته شده بود. وقتی اتفاقی می‌افتاد و رسانه‌ها می‌خواستند که با يک يا چند ايرانی گفت‌و‌گو داشته باشند، به‌سراغ نازنين می‌رفتند. همين مسئله هم سبب شده بود برای همه، چهره‌ای شناخته شده باشد. خانم الن هم به‌همين خاطر تعجب کرده بود که چرا پليس‌ها به‌در خانه‌ها آمده‌اند و قصد داشتند خانه‌ی نازنين را بگردند. خانم الن به‌پليس گفته بود:
«می‌توانستيد به‌نازنين تلفن بزنيد و از او در باره‌ی مس‌...‌مسود ب سؤال کنيد. امکان ندارد که او کسی را مخفی کرده باشد.»
اين نخستين باری بود که سر‌و‌کله‌ی پليس در محله‌ی ما پيدا شده بود و همين همه را متعجب کرده بود. طوری که بيش‌از يک هفته در باره‌ی آن حرف زده می‌شد.
دلم می‌خواست بيرون می‌رفتم، در پاگرد پله‌ها می‌ايستادم تا وقتی نازنين می‌خواهد وارد خانه‌اش شود با او در باره‌ی پليس و پرسش‌هايشان حرف بزنم، اما وقتی يادم می‌آمد که خانم الن چه‌طور از نازنين دفاع کرد و ‌شک آن‌ها را بی‌مورد خواند، از خودم بدم می‌آمد. می‌ترسيدم نازنين در چشم‌هايم بخواند که نتوانسته‌ام آن‌طور که لازم بوده است، حرف بزنم. صدايش هنوز در گوشم زنگ می‌زند. مصطفا که برادرش را آورده بود به نروژ و می‌خواست برای او پناهندگی بگيرد، با نازنين رفته بودند به‌اداره‌ی پليس. مصطفا پيش از آن که با نازنين صحبت کند و بگويد می‌خواهد چه بکند، نخستين پليس را که می‌بيند شروع می‌کند به‌توضيح دادن در باره‌ی مسايلی که نه‌تنها گفتنش ضروری نبوده است که پليس، در مواقع ضروری از دانستنش عليه مهاجران استفاده می‌کند. در تظاهرات جلو سفارت که ديدمشان، هنوز نازنين عصبانی بود و داشت سر مصطفا فرياد می‌کشيد:
«تا کی قرارست ما نفهم باشيم، بزدل باشيم، در برابر هر حادثه‌ی کوچک دست‌پاچه شويم؟ آبروی هر چه مردست بردی. سوگند به‌همين گيسوی سياهم که ديگر هرگز به تو و امثال تو اعتماد نمی‌کنم. خوشحالم که با عکس‌هايم خلو خرابکاری‌های امثال تو را می‌گيرم.»
عکس‌های زيادی از شرايط زندگی ايرانی‌ها گرفته بود. نمايشگاه‌هايش اغلب با استقبال رو‌به‌رو می‌شد. هر وقت فرصتی به‌دست می‌آورد، اتومبيلش را سوار می‌شد و به‌محل‌های دور افتاده می‌رفت. در همين گشت و گذارهايش، به‌يک کليسای قديمی می‌رود که در وسط روستايی خالی از سکنه است. به‌دنبال جغد می‌گشته است. گفته بود:
«می‌خواهم هم‌زمان با سال دوهزار، نمايشگاه عکسی از جغدها بگذارم.‌»
وارد کليسا که می‌شود، کسی را نمی‌بيند. کشيش يا خادم کليسا نبوده‌اند. از پله‌های تاريک و نموری پايين می‌رود. وارد زيرزمينی می‌شود شبيه سرداب‌های قديمی ايران. صدای پرواز چند پرنده و جا‌به‌جايی چند حيوان را می‌شنود. چشمش که به‌تاريکی عادت می‌کند، تابوت‌های زيادی را می‌بيند. همه جا را گرد و غبار گرفته است. در بعضی از تابوت‌ها باز است و درون آن‌ها پرنده‌ها و حيوان‌هايی لانه کرده‌اند. عکس می‌گيرد. دو حلقه‌ی فيلمی را که همراه دارد تمام می‌کند. احساس می‌کند محل امنی را کشف کرده است. مدتی همان‌جا می‌نشيند. سکوت و تاريکی و بوی نمور زيرزمين تأثير غريبی رويش می‌گذارد. در راه بازگشت فيلم‌ها را در دريا می‌اندازد. تصميم می‌گيرد از آن کليسا با کسی حرف نزند تا هر وقت خواست خودش را برای مدتی از چشم ديگران پنهان نگاه دارد بتواند به‌آن‌جا برود. در فاصله‌ی دو ماه سه بار به‌آن کليسا می‌رود. بار دوم در يکی از تابوت‌ها می‌خوابد و از خودش عکس می‌گيرد. اين عکس را چند بار در خانه‌اش ديده‌بودم. هر بار آن را جايی می‌گذاشت. نخستين بار که ديدم روی ميز کارش کنار کامپيوتر بود.
از سفرش به استکهلم که بازگشت، من را به‌يک قهوه مهمان کرد. قرار گذاشت کافه‌ی بالی.
خنديد و گفت: «تو را بدون بوی ادکلن نديده بودم. اتفاقی افتاده‌ست؟»
فراموش کرده بودم ادکلن بزنم. سرم را زير انداختم و به‌دوربينش نگاه کردم که از دسته‌ی صندلی آويزان بود.
از اين که روز ملاقات با لئو سرتاپايم را ادکلن زده بودم، خنده‌ام گرفته بود.
برای اين که موضوع را عوض کنم، پرسيدم: «چی شد که آن کليسا را انتخاب کردی؟»
گفت: «آن زيرزمين امن‌ترين جايی‌ست که می‌شناسم. آن تابوت‌ها چنان آرامشی به‌من می‌دهند که گمان نکنم خودِ مرگ بتواند.»
چشم‌هايش می‌درخشيدند، اما نفس‌هايش بريده بريده بود و نمی‌توانست هراسش از مرگ و يا شايد خوابيدن در تابوتی را پنهان کند. حتا وقتی از حضورش با مسعود ب، در آن زيرزمين می‌گفت، چهره‌اش رنگ‌به‌رنگ می‌شد.
گفتم: «اگر کشيش يا خادم کليسا يا مأموران کفن و دفن می‌رفتند به‌زيرزمين، چی می‌شد؟ فکر اين‌جايش را کرده بودی؟»
خنديد و پيش‌از آن که پاسخش را بدهد، دوربينش را به‌سرعت برداشت و از جايی يا چيزی که من نمی‌توانستم ببينم، چند عکس گرفت. در آن کليسا به‌جز کشيش پير، پنج پيرزن و پيرمرد سوماليايی زندگی می‌کردند.
گفتم: «می‌زد و يکی از اين پناهنده‌ها می‌رفت به‌آن زيرزمين. يا از بد حادثه يکی از آن‌ها می‌مرد، آن وقت چی می‌شد؟»
گفت: «آن روستا سال‌ها‌ست خالی از سکنه‌ست. اهالی آن به‌شهرهای لی‌لی‌هامر و يوويک مهاجرت کرده‌اند. هيچ‌کس هم به‌درستی نمی‌داند چرا آن تابوت‌ها در زير زمين آن کليسا‌ست. پير‌زنی نروژی برايم تعريف کرد: در سال‌های گذشته، در دوره‌ی طاعون، کشيش اين کليسا، علاقه‌ی غريبی داشته‌ست به‌تابوت‌هايی که زيبا ساخته شده بودند. کشيش مرد نجاری را اجير می‌کند تا برای او تابوت‌های ساده درست کند. هر وقت مرده‌ای طاعونی را درون تابوتی کنده‌کاری شده و شکيل می‌گذاشته‌اند، آن را در لحظه‌ی مناسب با تابوت ساده‌ی نجارش جا‌به‌جا می‌کرده ست. پير‌زن اعتقاد داشت، کشيش همه‌ی اين‌کارها را برای رضايت مسيح می‌کرده ست. پيرزن يقين داشت فقط گناه‌کاران به طاعون دچار می‌شوند. شايد هم برای همين آن روستا خالی شده و کسی به‌آن کليسا نمی‌رود. سوماليايی‌ها هم برای اين به‌آن‌جا رفته‌اند، که کسی مزاحمشان نمی‌شود. چند وقت پيش هم يکی از آن‌ها فوت کرد. پيرزن غذای فاسد خورده بود. کشيش به‌‌بنگاه کفن و دفن خبر داده بود و مأموران آمده بودند و جسد را برده بودند.»
گفتم: «به‌نظر می‌رسد فکر همه‌جا را کرده‌ای. اما من در اين فکرم که چه‌طور توانستی مسعود ب را در آن زيرزمين، به‌حال خودش بگذاری و يقين داشته باشی در جای امنی‌ست؟ حتا اگر در آن کليسا هيچ‌کس زندگی نمی‌کرد.»ِِِِِِِِِِ
کنجکاوی من از روزی شروع شد که کارت دعوت به‌جشن تولد نازنين را در صندوق پست ديدم. مدت‌ها بود به آمد‌و‌شدهای او مشکوک شده بودم. می‌ديدم که شلوار و بلوز و کفش‌های بدون پاشنه‌اش را می‌پوشد، با اتومبيلش می‌رود و سه تا چهار ساعت بعد بر‌می‌گردد. روزهای نخست خيال می‌کردم می‌رود عکس بگيرد. اما چند بار بدون دوربين ديدمش. يکی دوبار هم خيال کردم می‌رود بيرون شهر می‌دود.
در اين دوره، صورتش تکيده‌تر از پيش بود و خستگی در چشم‌هايش موج می‌زد. در برخوردهايش تلاش نمی‌کرد اضطراب درونش را بپوشاند يا نمی‌توانست. سه‌مرتبه خواستم با او حرف بزنم. هر بار بهانه‌ای آورد و تن به‌صحبت نداد.
آخرين بار، يک هفته پيش‌از جشن تولدش بود، گفت: «خسته‌ام، خسته. حالم دارد از همه چيز و همه کس به‌هم می‌خورد. هيچ‌کس نمی‌خواهد خودش باشد. موقعيتش را بفهمد. موقعيت من را درک کند. همه می‌خواهند به‌جايشان فکر کنی، کشف کنی و عمل کنی. می‌خواهند لقمه‌ی جويده دهانشان بگذاری.»
کافه‌ی پارادايز شلوغ بود. از همه مليتی آمده بودند. گمانم دفترچه‌ی تلفنش را گذاشته بود جلوش و همه را دعوت کرده بود. بلند بلند می‌خنديد و تظاهر به‌شادی می‌کرد. تلاش می‌کرد با همه‌ی مهمان‌ها گرم بگيرد، شوخی کند و بخندد. بيشتر کنار کسانی بود که به‌نظر می‌رسيد نسبت به‌رفتار و حالت‌هايش حساس شده‌اند. هنوز دو ساعت از مهمانی نگذشته بود که ديگر خنده‌ی گوشه‌ی لبش را نمی‌ديدم. با اين که صورتش را با کرم پودر پوشانده بود و روی گونه‌هايش را سرخاب ماليده بود، باز زردی ناشی از افسردگی و خستگی زير پوستش احساس می‌شد.
نخستين گروهی که آواز تولدت مبارک را خواند، نروژی‌ها بودند. نازنين همين که صدايشان را شنيد، خودش را از جمع ايرانی‌ها بيرون انداخت و چرخ زنان رفت ميان آن‌ها که در گوشه‌ی جنوب شرقی کافه ‌دور هم جمع شده بودند. رقصش بيشتر به‌يک سماع می‌مانست. جمعيت ‌هيجان ناشی از رقص غريب نازنين را با سکوت و حيرت دنبال می‌کرد. حتا آمريکا‌لاتينی‌ها هم که کم نبودند، کنجکاو چرخ‌های ناگهانی و پيچش پاهای او شده بودند.
بعد از آوازهای دسته جمعی تولدت مبارک هر مليتی، نازنين هديه‌هايش را باز کرد. برايش سکه‌ای قديمی برده بودم که روی آن نقش جغدی نشسته بر سر در کليسايی، ديده می‌شد. آن را که ديد به‌طرفم آمد. در آستانه‌ی وردی کافه، کنار بار نشسته بودم. دست‌هايش را به‌دور گردنم حلقه کرد و با چشم‌های پر از اشک آهسته و آرام گفت: «متشکرم، بهمن. متشکرم.»
در ازدحام خداحافظی‌ها، نازنين ديگر نتوانست نقاب روی چهره‌اش را حفظ کند. خستگی از پيش و کوفتگی رقصی جنون‌آسا از پا درش آورده بود. نخستين بار بود که با شانه‌های افتاده و ناتوان از حفظ ظاهر می‌ديدمش. کنارش ايستادم و در گوشش گفتم: «می‌خواهی برسانمت؟»
«زحمت می‌شود، اما متشکرم.»
روزی که در صندوق پست را باز کردم، انگار کسی در گوشم فرياد زده بود:‌«‌احمق کی می‌خواهی بفهمی؟» شقيقه‌هايم تير کشيده بود و مجبور شده بودم همان‌جا، پای صندوق‌ها بنشينم. چانگ که آمد پايين و خواست در صندوقش را باز کند، کنجکاو شدم ببينم نازنين برای او هم کارت دعوت فرستاده است. چهره‌‌ی چانگ در هم رفت و تا ديد نگاهش می‌کنم، گفت: «خب، البته گاهی پيش می‌آيد که آدم نامه‌ای نداشته باشد.»
بلند شدم و در حالی که مثل يک دوست قديمی دست‌هايم را سر شانه‌هايش گذاشته بودم، گفتم:
«ممکن‌ست اتومبيلت را برای چند ساعت قرض بگيرم؟»
چانگ بازوهايش را به‌دور کمرم حلقه کرد و گفت: «البته، البته.»
دسته کليدی را از جيبش در آورد، کليد اتومبيلش را از آن جدا کرد و به‌من داد. ساعت سه بود. از چانگ تشکر کردم و بيرون رفتم. به‌قدر کافی وقت داشتم تا اتومبيل چانگ را بر دارم و در جای امنی کمين کنم و منتظر باشم تا نازنين حرکت کند. سه شنبه بود و يقين داشتم با کفش‌های بدون پاشنه‌اش از خانه بيرون می‌آيد.
خانه‌ی ما کنار رودخانه بود و نازنين هيچ راهی نداشت جز اين که از روی پل بگذرد. اتومبيل چانگ را پشت استيشن سرمه‌ای رنگی پارک کردم که سمت غربی رودخانه بود. ساعت از چهار گذشته بود که اتومبيل نازنين از روی پل گذشت. می‌دانستم به‌خاطر فعاليت‌های سياسی گذشته‌اش، ممکن است حواسش به‌همه جا باشد. ناامنی روزهای گذشته، دوران انقلاب ۵۷ و زندگی تنها در کشوری غريب، او را وادار می‌کرد هميشه مواظب اطراف و آمد و شدهايش باشد.
زياد به‌اتومبيل او نزديک نمی‌شدم. از چند خيابان مرکزی شهر که گذشتيم، نازنين بر سرعتش افزود و به طرف شرق شهر رفت و خيلی زود وارد جاده‌ی اسلو يوويک شد. حالا از حدود يک کيلومتری می‌توانستم به‌راحتی تعقيبش کنم. بعد از لی‌لی‌هامر وارد پمپ بنزين شد. کنار جاده منتظرش ايستادم. رفت داخل فروشگاه و پس از مدتی با دو پاکت بزرگ بيرون آمد، سوار اتومبيلش شد و همان راه را ادامه داد. اما هنوز بيش از پنج کيلومتر نرفته بوديم که ناگهان از سرعت اتومبيلش کاست و پس از چند لحظه، کنار جاده توقف کرد. به‌سرعت وارد حاشيه‌ی خاکی جاده شدم. چرخ راست اتومبيل وارد مزرعه‌ شد که گل‌آلود بود و خيلی پست‌تر از جاده. ديگر نمی‌توانستم اتومبيل نازنين را ببينم. پياده شدم تا او را زير نظر داشته باشم. کنار جاده نبود. حيران، اطراف و کاميونی را که از جلو می‌آمد نگاه کردم. هوا مه گرفته و بارانی بود. احساس غبن و باختی سنگين می‌کردم. کاميون از کنارم گذشت و ديدم اتومبيل نازنين پيچيد در حاشيه‌ی جاده. خوشحال شدم. فکر کردم همين اتفاق باعث می‌شود که رازش را با من در ميان بگذارد. در اتومبيلش را که باز کرده بود تا شايد پياده شود، محکم بست و ‌راهش را، به‌سمت اسلو ادامه داد.
در راه بازگشت همه‌اش به‌اين فکر می‌کردم که چه‌گونه به‌او توضيح بدهم. يقين داشتم مجاب کردنش سخت است. بهترين راه اين بود که حقيقت را به او بگويم. اما آيا باور می‌کرد؟
ساعت پنج عصر رفتم در خانه‌ی چانگ تا کليد اتومبيلش را بدهم. نزديک ده دقيقه در خانه‌ی چانگ پا‌به‌پا کردم و از اين‌جا و آن‌جا گفتم شايد نازنين از خانه بيرون بيايد. حتا هی صدايم را بلند و بلند‌تر کردم، طوری که چانگ مدام حيرتش بيشتر می‌شد. اما هيچ اتفاقی نيفتاد. می‌دانستم نازنين در خانه است و به‌عمد هيچ صدايی در نمی‌آورد. سرانجام فرياد زدم: «می‌مانم در خانه تا ببينم چه اتفاقی می‌افتد. خداحافظ چانگ.»
می‌خواستم نازنين بداند من در خانه‌ام تا اگر خواست توضيح بدهم چرا تعقيبش کرده‌ام، بيايد بالا. بارها شده بود که برای گرفتن کتابی يا نشريه‌ای آمده بود بالا و با هم قهوه نوشيده بوديم.
تا سه روز نتوانستم نازنين را ببينم. حتا روز چهارشنبه ده صبح که می‌دانستم آماده‌ی رفتن به سرکارش است و از قبل گفته بود برای تحويل عکس‌هايش قرار دارد، رفتم در خانه‌اش. چندبار در زدم. يقين پيدا کردم زودتر بيرون رفته است. اگر قرار بود کسی را نبيند يا خوشش نمی‌آمد ملاقاتش کند، از چشمی در که نگاه می‌کرد و طرف را می‌شناخت، می‌گفت: «حوصله‌ی ديدن کسی را ندارم.» يا «گرفتارم، دارم کار می‌کنم، متأسفم.» يا شده بود که از همان پشت در حرف‌هايش را زده بود.
دو روز مانده به‌نوروز سال ۷۷، رفتم در خانه‌اش. در را باز نکرد.
گفت:‌«‌چه‌کار داری، بهمن؟»
هميشه در اين وقت‌ها لحنش سرد، اما محترمانه بود.
گفتم:‌«می‌خواستم برای سال تحويل دعوتت کنم بالا. دوستان همه ....»
گفت:‌«متشکرم، حوصله‌اش را ندارم.»
صدای صندل‌های چوبی‌اش را می‌شنيدم که از پشت در دور می‌شد.
روز پنج‌شنبه، از ساعت سه بعداز ظهر جلو در خانه ايستادم. نه‌تنها همسايه‌ها، بسياری از اهالی محل هم که برای نخستين بار می‌ديدمشان، متعجب نگاهم می‌کردند. اين نخستين بار بود که جلو در خانه ايستاده بودم. در ايران زياد اتفاق می‌افتاد. اما اين‌جايی‌ها، عادت ندارند. تا به حال نديده‌ام کسی در خانه‌اش بايستد. اغلب در يکی از کافه‌های اطراف خانه قرار می‌گذارند. خيلی کم پيش می‌آيد که کسی را به‌خانه دعوت کنند. حتا بسياری از ميهمانی‌ها، مثل جشن تولد هم در کافه‌ها برگذار می‌شود. ساعت چهار و هفت دقيقه نازنين از خانه بيرون آمد.
گفتم:‌«می‌خواستم توضيح بدهم که چرا تعقيبت می‌کردم.»
انگار می‌‌خواست تحقيرم کرده باشد، بدون آن که نگاهم کند، سرگرم باز کردن در کيفش شد. پاکت سيگارش را در آورد، خيلی آرام سيگاری لای لب‌هايش گذاشت، آن را روشن کرد، پوک عميقی زد و گفت:‌«مگر من توضيح خواستم؟»
«‌اين لحن از صدتا فحش خواهر و مادر به‌من بدتر‌ست.»
«می‌توانيد توهين به‌حساب نياوريد. از کی تا به‌حال احترام شده‌ست فحش؟»
«خواهش می‌کنم بگذار توضيح بدهم.»
«بگوييد از من چه‌می‌خواهيد. به‌جای توضيح دادن خواستتان را بگوييد.»
«‌هر چه باشد ما با هم دوستيم، هم‌وطنيم، نمی‌‌شود که همسايه هم باشيم و از حال و روز هم خبر نداشته باشيم.»
«برويد سر اصل مطلب. چی را می‌خواهيد بدانيد؟»
«شما ناراحتيد، گرفته‌ايد، از سر تا پايتان را غمی گرفته‌ست. شايد خودتان متوجه نباشيد، خيال می‌کنيد ديگران متوجه نيستند، من می‌دانم که شما گرفتاری داريد، اما نمی‌دانم چيست، چه‌کمکی می‌توانم بکنم .....»
اين نخستين باری بود که با تمام وجود با او حرف می‌زدم. شايد از اين که بی‌اختيار با احترام و حسی توأم با دوست داشتن حرف می‌زدم، ساکت بود و اجازه داد آن‌چه را بگويم که در همه‌ی اين سال‌ها در دلم تلمبار شده بود. آرام ايستاده بود و سيگار می‌کشيد. لحظه‌ای در چشم‌هايم نگاه کرد، احساس کردم سبک‌تر از وقتی است که از خانه بيرون آمد. سيگارش را که خاموش کرد و خواست برود، برگشت دوباره در چشم‌هايم نگاه کرد و گفت:‌«سر فرصت با هم حرف می‌زنيم.»
بدون خداحافظی رفت. همان کفش‌های بدون پاشنه را پوشيده بود و بلوز و شلوار. تا دور نشد از جايم تکان نخوردم. احساس رضايت و خشنودی می‌کردم. سينه‌ام آرام گرفته بود و سرفه نمی‌کردم. به‌خانه برگشتم. هر روز با اين اميد از خواب بيدار می‌شدم که رازش را با من در ميان خواهد گذاشت و می‌توانم در مشکلات و غم‌هايش شريک شوم. شايد هم هيچ‌کدام از اين‌ها نباشد. همين که حرف می‌زد، خشنود می‌شدم. دلم می‌خواست فکر کند می‌تواند روی من حساب کند. يقين داشته باشد می‌توانم خوشبختش کنم.
سيزده روز پس از جشن تولد، در پاگرد پله‌ها که هم‌ديگر را ديديم، گفت:‌«می‌توانی ساعت هشت شب بيايی کافه‌ی سارا؟»
«البته، خيلی هم خوشحال می‌شوم.»
«پس ساعت هشت می‌بينمت.»
در کافه‌ی سارا بود که رازش را در ميان گذاشت و دريافتم نزديک پنج ماه است که مسعود ب ، در زير زمين کليسايی زندگی می‌کند و شب‌ها از ترس اين که ممکن است کسی پايين بيايد و لو برود، در تابوت در بسته می‌خوابد. از اين که نازنين به‌من اعتماد کرده بود، در پوست خودم نمی‌گنجيدم. قول دادم تا پای جانم به‌او وفادار ‌بمانم.
گفت:‌«متشکرم، احتمال دارد نتوانم سفری را که در پيش دارم به‌عقب بيندازم، ممکن‌ست بيست روز به استکهلم بروم، روزی که خواستم حرکت کنم می‌خواهم که به‌خاطر انسانيت و نه هيچ چيز ديگر، هفته‌ای دو روز، برای مسعود آذوقه ببری. البته نه او تو را خواهد ديد و نه تو او را. نشانی محل کليسا و نقشه‌ی آن را هم روز رفتنم خواهم داد. هر چيزی برای او می‌بری، می‌گذاری پشت پنچره‌ای که در نقشه مشخص خواهم کرد. با ماشين من هم می‌روی. قبول؟»
«قبول»
آنيتا که نروژی را با لهجه‌ی شيلييايی حرف می‌زد، با پيش‌بند آبی‌اش از کافه‌ی بالی بيرون آمد و کنار ميزی ايستاد که روی آن ليوان آبجو و يک فنجان بود. چند کبوتر از لابه‌لای پايه‌های ميز و صندلی‌ها داشتند دانه‌های ناپيدايی را تک می‌زدند. خوشحال از اين که خلوت است، روی آخرين صندلی، پشت به‌کافه نشستم. قايقی که در آن پيرزن، پيرمرد و دختر جوانی نشسته بودند، تنها چيزی بود که در آن لحظه می‌توانست توجه را برانگيزد. قايق‌ران که جوانی بود با موی بلند و بازوهای برجسته، آرام پارو می‌زد و به‌رو‌به‌رو خيره شده بود. حالت او بيشتر به‌مرد گلادياتوری می‌مانست که پيروز از جنگ بر گشته بود و اکنون داشت پادشاه، ملکه و دخترشان را در ميدان شهر می‌چرخاند تا احساسات مردم را پاسخ بگويند.
«چی می‌خواهی؟»
صدای آنيتا را که شنيدم، بی‌اختيار گفتم:‌«شده‌ست به‌تماشای فيلم‌هايی بروی که بر مبنای روايات تاريخ باستان ساخته‌اند؟»
نگاهش نشان می‌داد متوجه نشده است از چه حرف می‌زنم. گفتم:‌«‌يک آبجو، خواهش می‌کنم.»
آنيتا نتوانست خنده‌اش را پنهان کند. وقتی می‌رفت آشکارا خنديد. به‌ساعتم نگاه کردم. چند دقيقه زوتر رسيده بودم. از حالت آنيتا و وضعييت خودم خنده‌ام گرفت. بوی شديد ادکلن مشامم را می‌آزرد. يقين کردم اين بو باعث شده است آنيتا کم‌تر حرف من را در باره‌ی فيلم‌های تاريخ باستان باور کند. اگر باور می‌کرد از روابط عاشقانه‌ی درآن‌ها برايش می‌گفتم که هميشه به‌آن غبطه خورده‌ام. نيرويی که باعث می‌شد قهرمان داستان همه‌ی موانع را پشت سر بگذارد و پيروزمندانه معشوقه‌اش را در آغوش بگيرد، تأثير فوق‌العاده‌ای روی من می‌گذاشت. هنوز ديپلم نگرفته بودم که يکی از اين فيلم‌ها را ديدم. از سينما که بيرون آمدم، احساسم اين بود که اگر عاشق شوم، می‌توانم همه‌ی مشکلات را با لذت تمام پشت سر بگذارم. حس در آغوش کشيدن معشوق کشش غريبی در من ايجاد می‌کرد. گمانم می‌توانستم دست به‌هر کاری بزنم برای اين که او را داشته باشم. اما آن روز پس از يک ساعت کلنجار رفتن با خودم، باز هم دچار تشويش و تپش قلب شده بودم. از اين که به تمام لباسم ادکلن زده بودم، مدام خود را سرزنش می‌کردم. فکر اين که ممکن است نازنين هم مثل آنيتا از رفتارم خنده‌اش بگيرد، نگرانم کرده بود. چند بار فکر کردم کاش فرصت داشتم و لباسم را عوض می‌کردم. تا چند لحظه‌ی پيش از آن همه‌ی اميدم اين بود که نازنين خودش نشانی کليسا را بياورد، اما بعد آرزو می‌کردم نيايد. کمی از آبجو را ريختم کف دستم و ماليدم به‌صورتم تا دست‌کم مقداری از بوی ادکلن بکاهم. کتم را هم در آوردم. در آن گرمای نيمه شرجی ماه آگوست، تنها فردی که کت پوشده بود من بودم. ياد قايق‌ران افتادم. با اين که از دوران زندانم هنوز عادت داشتم صبح‌ها ورزش کنم، بازوهايم خيلی باريک و نحيف بود. دوباره کتم را پوشيدم و گفتم:‌«‌اين‌جا هر خوبی داشته باشد، باز هم آدم نمی‌داند آب و هوايش چه‌گونه‌ست.»
نازنين خنديد و گفت:‌«مگر اتفاقی افتاده‌ست؟»
گفتم:‌«نمی‌دانم چرا نسبت به‌آب و هوا حساسيت پيدا کرده‌ام. چند‌روز‌ست که مدام عطسه می‌کنم. امروز هم فکر کردم نکند ناگهان هوا سرد شود.»
نازنين گفت:‌«ممکنَََ‌ست به‌چيزی حساسيت پيدا کرده باشی، وگرنه امکان ندارد در ماه آگوست هوا سرد شود. دست‌کم امروز که حرارت هوا بيست و دو درجه بالای صفر‌ست و آسمان صاف و آفتابی‌ست.»
فکرکردم پيش از آن که چنين پاسخی بدهد، اعتمادش را به‌من از دست خواهد داد و از اين که گفته است نشانی و نقشه‌ی محل اختفای مسعود ب را می‌دهد، پشيمان خواهد شد. جمله‌ام را تغيير دادم:
«می‌خواهم کارم را عوض کنم. ساعت شيش با مدير يک شرکت تبليغاتی ملاقات دارم. برای همين مجبور بودم کت بپوشم. به‌نظر تو بو آزار دهنده‌ست؟ شيشه‌ی ادکلنم را در کمد گذاشته بودم. در آن باز شده و تمام آن ريخته‌ست روی لباس‌هايم؟»
به‌خاطر اين که نازنين با شرکت‌های تبليغاتی در ارتباط‌ست و ممکن بود نام آن را بپرسد، سعی کردم تمام شرکت‌هايی را که می‌شناختم، به‌ياد بياورم و دور افتاده‌ترين را انتخاب کنم، ناگهان متوجه شدم لئو در کنارم ايستاده است. هراسان بلند شدم و دستم را دراز کردم. پاکت نامه‌ای را گذاشت کف دستم و پيش از آن که به‌خود بيايم و به‌يک نوشيدنی دعوتش کنم، خداحافظی کرد و رفت تا دوچرخه‌اش را که تکيه داده بود به تنه‌ی درختی بردارد. حتا نتوانستم پاسخ خداحافظی او را بدهم. شايد هم داده‌ام به‌خاطرم نمی‌آيد. همان‌طور مبهوت نگاهش کردم تا سوار دوچرخه شد و رکاب زنان دور گشت.
داخل پاکت پنج اسکناس ۲۰۰ کرونی بود و يک ورق کاغذ آ چهار که بالايش، در يک سطر نشانی نوشته شده بود و پايين آن، نمايی از کليسا، پله‌های داخلی و نقشه‌ی ‌مسيری نقاشی شده بود، که بايست بگذرم تا به‌پشت پنجره برسم.
راه اصلی و ساختمان کليسا را با مداد سياه کشيده بود، اما بقيه‌ی نشانی‌ها به‌رنگ سبز بود و پنجره سرخ‌. هنوز هم هرکس آن نقشه را می‌بيند، خيال می‌کند برای اين‌ که سندی است قديمی، من آن را در قاب گذاشته‌ام و به‌ديوار اتاقم آويخته‌ام.


آمستردام، استاوانگر، ژولای ۱۹۹۹‌