www.poetrymag.info
شعرهای حبیب موسوی
« اصفهان »
هواس
اصفهان در عدد رخ داد
در شماره ی پنجر ه
هایی به آن سو
و چند نوبت که
معمار در وضو می گفت «خدا را شکر »
و تعداد عا بر ها
یی که به تما شای با دبا دکی در آب دل خوش اند
این قصه را پُل
برای مسا فر ها گفت
پُل
که شهر زاد عدد های
شهر است
و مو ها یش را گذا
شته معمار شانه کند
« نیشا بور »
کمی
که مر مر شانه های تو را لمس می کند از تراش تو نرم می شود دست روی لغزش آن حس
خوبی می گیرد .
ابر از مادیانی
شهوت زده بر می خیزد
قطره می شود روی
شانه ی مرمری ات می لغزد
تفا وت خاکی که از
شراب به خنده افتاده با خا کی که اشتیاق خاک را نمی فهمد از نفس می افتد .
من می خاهم به سا
ختمانی دست بیا بم که لا به لای تا ختنم فوران کند
هر چند از عرق ما
دیانی شهوت زده سیرابم خواهی کرد
معماری ی شبا نه ی
دیدار با تو متن گم شده ی یک آرزو است.
با پنجره هایی که
بسمت یک خیا بان دقیقا نا ممکن پیش می روند .
من زیر پنجره می
نشینم و آواز ها یی را که تو می خانی با گیتاری آهسته تمرین می کنم .
گنجشک ها روی لحن
گر یزان تو تخم می گذا رند
حسی لای انگشتهایم
سنگین می شود سنگین می شود می ترکد با معماری ی ویژه ای که نت ها را می برا
برند .
می روم با ابزاری
نرم طرح ما دیانی را روی مر مر امضا کنم
قرار می شود تمام
شهوت ما دیان را روی مر مر بتراشم
رم می کند اما به
سمت نوازشی که در شانه های تو دارد آرام می گیرد از سر- خوشی
یک ملو دی برای
ایجاد دو باره ی متنی که معماری ی شبا نه ی دیدار با تو با شد می سازم .
این بار روی اندو
هی عمیق تر از نو ستا لژی ی سیم های گیتار
عقب می مانم از آن
همه چادر سیاه که نو جوانی ام را در راز یک لبخند بین راه دبیر ستان و حس تصا حب یک
ما دیان شهوت زده طی کر ده است .
بر می گردم صورت
آشنا یی از پشت چادر سیاه بیرون بزند .
« روز »
به
نفع منظره است شانه باز کنم در پیشانی نوشت مخدوش لا له ی وحشی
و در افق بسرایم
تبار بو سه های خروس که منظره را با گلوی آشفته اش ترک می کند .
گزارش هیجان در
تنیده بریزم و باز شود پیله اش به خاطربسته با داود
پر وانه های خطا
کار صوت را بپذیرم با صوت پر وانه های نجوا با عطر چای محا صره ام کنم و رو زنا
مه ای که عکس مسیح است .
حتا به خاب با کره
بر گردم تا گرد و خاک روی دامن لیلا حرف بزند
میل مثل قناری ی
بر گشته ای به ارزن آماده نک بز ند .
و هی به خودش بگو
ید جنون برای تو کافی نیست تو مثل هر قناری ی معمولی خلا صه ی خودت هستی
میل مثل هر قنا ری
بر گشته ای ضر بان قلب مرا جبران کند
و یک پرنده که با
سرعت است رد شود سیگارم را خلا صه بگرداند .
فندک و صبحانه را
با خبر انهدام هوا پیما در شانه ای پر از لا له ی و حشی یاد بگیرم .
و زنگ بزنم
صبح بخیر کو چه ی مادر زاد .