این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info


                  ابوجهل خيابان فليت را می خرد
                              
"بخش هايی از يک منظومه بلند"
                                              نزار قبانی

                                      برگردان : کوشیار پارسی



آيا آن اتوبوس
های قرمزِ قشنگ

در لندن گم شده اند؟

آيا چون ما از يثرب آمده ايم

در پايتخت مِه

شترها وسيله نقليه می شوند؟

*

بدوها به کاخِ بوکينگهام هجوم می بردند

و در بستر ملکه می خوابيدند...

به زمانی که انگليسي
ها دارايی شان را برمی داشتند...

و فلنگ را می بستند...

...

*

بنگر، آن
جاست قبيله پيروزمندان

در سوهو و در ويکتوريا

لبه لباده سپيدشان را می گيرند

و با آهنگ جاز تاب می خورند.

*

انگليسی ها بيدار می شدند؟

از زمزمه بدوها و

سمفونی نعل ها؟

انگليسی ها بيدار می شدند؟

با صندل به پا و دستار به سر

پا به راه می گذارند و

از چپ به راست مرزی می کشند؟

بلند مرتبه است او،

نگهبانِ همه نيروها!

...

*

بنگر، آن
جاست قبيله بنی عباس...

در آستانه ايستگاهِ مترو...

آبجوی سرد می نوشند

و تکه ای از هر زنی را گاز می زنند!

در مُلکِ ريالِ سعودی آيا نويسنده ای نيست؟

لندن، پايتخت خليفه آيا بيدار می شد؟

به زمانی که نفتِ شاهانه

در خيابانِ رسانه ها جاری شد؟

...

*

روزنامه ها...

...

مشتری ها چونان روسپيان در گوشه خيابان

به انتظار ايستاده اند.

روزنامه ها به لندن آمدند

تا از آزادی بهره بَرَند...

و زندانیِ نفت شدند.

*

ما به اروپا آمده ايم

تا از چشمه تمدن بنوشيم

آمديم... تا در آزادی راهی بجوئيم...

...

آمديم... تا آزادي
مان را بنويسيم

پس از آنکه آزادی بيان بر تنِ مان لگدمال شد.

اما وقتی صاحب روزنامه شديم

اتاقِ اصناف،

نوشته هامان را از سرِ دلسوزی منتشر کرد.

ما به اروپا آمده ايم

تا هوای آزاد به ريه هامان بريزيم.

ما آمديم ... تا با رنگ آسمانش آشنا شويم

آمديم... گريزان از خشونت و فشار،

و چماق و چاقو ...

...

ملخ ها از هرسو هجوم می آرند

و شعرهائی را که سروده ايم، می جوند

و مرکب را می نوشند...

ويروس اِيدز از هرسو بر زمين مان می بارد...

و جان و تن می درود...

از هرسو...

نفت بر ما می پاشند

و می کشند

زيباترين حيوانِ دونده را

نويسنده رام را...

نويسنده مزدور را...

و نويسنده ای خريده در حراجی را...

وطن ما آيا با نفت رشد می کند؟

و نفت در تاريخ ما آيا

منشأ بحران بود؟

*

...

اين مطبوعات است... يا

دفتر صرافی؟

*

هر واژه ما ممنوع است

هر کتابِ ما مصلوب...

چگونه بفهمد

ما برايش چه نوشته ايم...

*

آن
که می خواهد در تحريريه موفق شود

هرصبح و شب، بايد که برپای امير بوسه زند...

با دست و پا بر زمين افتاد

تا امير بر پشتش براند!

حاکمِ وطنِ مبتکر نمی جويد

نوکر می خواهد...

*

روزنامه، که تکيه به جيبِ ديگری دارد

می خواهد عمرش دراز باشد؟

بدل به مجموعه ای می شود از پاکت های بسته.

و آنگاه ...

ارباب به پارس کردن می افتد...

و توهينِ ساختاری...

*

و احوالِ نويسندگانِ چپِ ما چطور است

که لنين را واگذاشتند

و تصميم گرفتند تا بر شتر برانند؟

*

هر پرنده ای که در آسمان آبیِ بيروت پرواز کرده است

و بر درخت هاش نشسته است و...

در اتاقی تمشت...

شکوهش را با نفت به آتش کشيده...

و پرهای زيبايش... و گلوی آوازخوانش...

بر بامِ خانه های لندن نشسته و...

 می ميرد.

*

از نويسنده بزرگ سود می جويند، همچون بندِ کفش

برای اهدافشان،

و زمانی که مرکب و انديشه اش را تا تَه می نوشند

در هوا رهايش می کنند، مثل تکه پاره های تنی که در قلمروِ زور

...

*

صدايت را بالا نبر...

تا امن و امان باشی.

از رولور هيچگاه خرده مگير

يا از حکومتِ مطلقه

تا امن و امان باشی

بی رنگ باش...

بی طعم... و بی بو

بی نظر

و بی حکايتِ بلند...

آن
گاه در امان خواهی بود

از هوا بنويس...

...

*

اگر بخواهی می توانی در امان باشی

اين قانونِ قلمروِ مرغانِ اهلی است

*

...

نويسنده ای که سرپيچی کند

مثل شتر

سلاخی می شود.

*

يک عمرِ طولانی:

ای آنکه زن و قلم را کيلو
یی می خری...

ما هيچ نمی خواهيم

اگر می خواهی با محارمت ازدواج کن

اگر می خواهی رعايايت را بکش...

امت را با آتش و شمشير مسلح کن

هيچ
کس به سرزمينِ روشنِ تو چشم ندارد

هيچ
کس ردای خلافت را از شانه ات برنمی دارد

شرابِ نابِ نفت
 ات را بنوش

و فرهنگ را برای ما بگذار.

  -----------------------------------------

خيابان فليت در لندن، خيابان معروف مرکز رسانه های گروهی انگلستان.