www.poetrymag.info
شعرهای حمیدرضا رحیمی

وطن سوم
چقدر شيک اند
چقدر معطر
چقدر مؤدب
آنقدر
که
پيش از اعدام
از
آدم، مُدام
معذرت می خواهند!
***
چه
خوب
حرف می زنند
بی
لبخند
محال است
که
پاره ات کنند
و
آنقدر
گرم و با محبت اند
که
جای نوازششان
سال ها
روی پوستِ عاطفه ات،
می
ماند
***
راستی،
کجا به اين خوبی ها بود
پيش از اين ها،
جنگل؟....
سردرگم
پذيرفتن اينکه
تو
ديگر نيستی
و
جهان، همچنان
بی
تو در
مدار خويش می گردد،
خبر ناخوشايندی ست.
***
نمی دانم...
يا
تو هيچ نبوده ای
و
يا جهان
بر
مدارِ هيچ می گردد!...
1/13/2003
سنجش
تقويم، تاکنون
هشت بار
ورق خورده است...
چه
سالی ست راستی؟
***
برگی آشنا
با
چترِ نجات
فرود می آيد....
آگوست 2001
مقياس
...امروز ديگر
بهمه چيز
می
توان پرداخت
اينکه
نگاهِ گربه به جهان
چگونه نگاهی ست
و
سنگ
چه
احساسی دارد
وقتی که از کوه
کنده می شود
و
کوه
چه
فکر می کند
بی
آن تکه سنگ
و
اينکه
رنگ
چه
می تواند بکند
وقتی که جهان
با
شتاب
رو
به تاريکی می رود
و
اينجا
واحد اندازه گيری شقاوت
چيست
وقتی که
يکدسته فکر
پشت پنجره می ماند
و
چرا اين روزها
شيشه شيشه
مرداب می فروشند؟
***
نمی دانم مردمان را
ديده ای اين روزها؟
چيزی از نوع ماسه
در
دهانشان
برق می زند
و
کراوات بسياريشان را
کوسه برده است....
31/12/2000
11/ ديماه/1379
تصوير
لباسم را
سخت می تکانم
و
موهايم را نيز
و
به پيرمردی که
در
آينه است می گويم:
باد را
می
بينی؟
انگار
خاکستر می آورد!...
12/12/2000
22/آذرماه/1379
آشنائی زدائی
حذف می کنم
ترا از شعر
و
نيز
تصوير را
که
عکس لبخند توست.
***
حذف می کنم
ترا از شعر
و
نيز
آن
قناری را
که
در واژه واژه اش
می
خواند.
***
حذف می کنم
ترا از شعر
و
نيز خيال را
که
رودخانه را
با
قطار
قافيه می کند.
***
حذف می کنم
ترا از شعر
انگار که
ماه و ستاره را
از
شب
و
باران را
از
ابر
من
که
مسؤل دلتنگیِ ابر نيستم
بمن چه
که
کارِ سبزه
به
بيمارستان می کشد؟
***
...و نيز
مسدود می کنم
تمام جاده هائی را
که
به عاطفه می ريزند
و
می نويسم
چند واژه ی غريب را
بر
خاک
و
می روم
بالایِ ديوارِ بلندِ جمله ای
تا
از آنجا
سرگردانيت را
گاهِ وَزِش باد
تماشا کنم
***
و
نيز می نويسم
مثلاً، چوب
چه
فرق می کند
که
در خيالِ تو
درخت برويد
يا
چمدان
يا
اصلاً، هيچ؟
اين،
توئی که بايد
با
عينکِ شکسته ات
سنگلاخِ ذهنِ مرا
شخم بزنی!...
يکشنبه 15/ نوامبر/1998
با آينه
(1)
سقف من بايد
آينه باشد
که
از آن
بر
شعرم مدام
تصوير می چکد...
(2)
گاه تا صبح
گوش می دهم
به
صدایِ خيال انگيزِ
چکه ی فکر
از
آينه
و
آينه،
از
فکر...
(3)
عاقبت روزی
خسته می شود و
از
آينه
بيرون می آيد
آنکه سال هاست
در
کوچه باغ هایِ آينه
پنهان شده است...
(4)
...بايد انديشيد
به
روزی که
آينه ها
خاطراتشان را
منتشر کنند!...
(5)
شعرم
گاه فروکش می کند و گاه
سر
ريز می شود
اين را من
از
جذر و مدّ آينه
حدس می زنم...
(6)
از
لب آينه
بر
می خيزم
تور و قلاب را
بر
می چينم
و
نيز سبدم را
که
از تصوير
لبريز شده است...
(7)
...آينه هم
اين چند ساله
براستی،
چقدر،
پير شده است...
|