www.poetrymag.info
سنگ
مرضیه ستوده
اگر دست دهد برایش قصه می
گویم.
اگر دست دهد، کامل نمی گذارم
لب هایم را روی لب هایش. شکل بوسه می دهم به دهانم. با حالتی که می بخشم به لب
هایم، امواج لب هایش را می گیرانم روی لب هایم. کششی شیرین و دردناک که هم بگیراند
هم بپیماید.
بعد پنجه در موهایش می زنم،
سرش را به عقب مایل می کنم تا چشم هایم را ببیند و از نگاهم بخواند. اگر دست دهد،
می بیند که دیگر پلک نمی زنم، نفس نمی کشم، فقط نگاه است که ماسیده روی لب هایش.
یادش خواهد آمد، چقدر دوست داشت پلک هایم را ببوساند. نمی شود گفت بوسه بود. لب
هایش را مماس می گذاشت روی پلک هایم. حرارت لب های او بود و نرمه ی پلک های من. لب
هایش بازیگوش روی پلک هایم ،انگار پشت چشم هایم خندیده باشد.
آن وقت ها که دست می داد، آن
وقت ها که بودش نرفته بود هنوز، گاهی که مهتاب آویخته بود در قاب پنجره ، در
گرماگرم هم آغوشی، زیر سیلان نقره، جهشی به خود می داد و می نشست. حالت گپ و گفت به
خود می گرفت. و با هذیانی خوشدلانه می گفت « بگو. باز دست هایت را بکوبان بهم بگو
یک بارانی می آید که نگو ». یا بی هوا می گفت « خنده ات. خنده ات را ببینم » عشق
بازی پس می رفت. نه اینکه من خندیده باشم در آن گرماگرم، نه. در میان بازوهای
دلخواهش کیفیتی ازجنس خنده با ضرباهنگ جیک جیک گنجشک ها همسنگ قیل و قال کودکی تا
سرانگشت هایم می دوید از چشم هایم می تراوید. یادش خواهد آَمد. اگر دست دهد پنجه در
موهایش می زنم، سرش را به عقب مایل می کنم تا از نگاهم بخواند که چقدر دوست داشتم
چرخش ناگهانی تنش را، و سرم را که میان بازو و ساعد می گرفت جهان از سایه ها و وحشت
ها در کنج آن گوشه ی دلخواه ایمن می شد. عشق بازی پس می رفت. و او دوست داشت حالت
دست هایم را که اریب سر می خورد از روی شانه هایش و همان شکل می ماند.انگار کرور
کرور شعف در خود گرفته باشد و نداند چه کارش کند. همهمه ی زنجره ها که در رگ ها
جاری می شد تا بکوب بکوب قلب که می رفت جاکن شود، می دانستم الان است که دیوانه وار
بگوید « نه – نبند چشم هایت را» یعنی – راستی یادش نیست؟ پلک نمی زنم. زمان را می
ایستانم تا از نگاهم بخواند آن زمان که بود آن وقت که نرفته بوده بود هنوز، آن وقت
ها که دست می داد، درپیچش تن هامان دانه های عرق که می جوشید شره شره از لابلای
موها و روی گیجگاه که با اشک در هم می رفت، با دل انگشت می سترد اشک هایم را و خود
تلخ تلخ بغض می کرد. همان وقت ها می دانست که می خواهد رفته بوده باشد.
اگر دست دهد، پلک نمی زنم تا
از نگاهم بخواند یادش بیاید کیفیت آن دست دادن ها را. عادتی عجیب داشتم که خود
بارها فکر کرده بودم که چرا و چه. شاید می خواسته ام آن دست دادن ها را تکانه های
جاکن شدن ها را و همهمه ی زنجره ها را در کف دست هایم که گود می کردم می گذاشتم روی
چشم هایش، تا ابد نگه دارم برای روزی که می رود. مثل کسی که از روبرو چشم های کسی
را بگیرد، چشم هایش را می گرفتم. هیچوقت سئوال نکرد. غریزی تن می داد و در سکوتی
طولانی و رخوتی که می رفت تا نبض هایمان آرام گیرد، چشم هایش در گودی دست های من
بود. ولوله ی چشم های او بود و گودی دست های من.
حالا اگر بروم به دشت و صحرا
کف دست هایم را گود کنم زیر پاره ابری، چک و چک و چک باران می شود نم نم می بارد
وقتی می گیرمشان جلو گنجشک ها جیک و جیک وجیک، توک توک دانه برمی چینند می روم
کوچه بازار گودی دست هایم را کاسه گردان می گردانم جلوی شما جار می زنم آی ...
عشقیه عشق... دست هایم را که بکوبانم به هم، زنجره ها می خوانند بعد این سو آن سو
که یله شوم دست آغوش زنجره ها رقص کنم، شما می گوئید دیوانه است این زن. نه .
نگوئید تا بگویم روزی که رفت لب هایم هنوز به حالت بوسه در هوا وامانده بود. دست به
گربیان به تقلا می کشیدمش. به زاری به زمین می نشاندمش. گودی دست هایم را نشانش می
دادم به بازو و ساعد می فشاندم اشک هایم را.
روزی که رفت، اتاق هنوز آکنده
بود از طنین سیتار راوی که لولی وش می راند و مرا می داشت. حالا شیون شیون سیتار
بود که پرده در پرده می سترد شره اشک های داغ داغ را و به سحر مبین می گفت : خاموش.
حال است این. اشارت است این. چه می گویی سرٌ اشارت را به آفت عبارت...
حالا بس کن. حالا بنشین.
بخوابان پلک هایت را. حالا به هیئت آن نگار رخشان بنشین. حالا در پرده ای دیگر
بخواب. بغلت . حالا در پرده ای دیگر بخند.
از کی جوشید آن شادمانی مقدٌر
که بعد از آن گیج و منگ همین طور لوده وار روی لنگه هرزه ی دنیا تاب می خورم؟ ردٌش
را که می گیرم می رسم به عکسی قدیمی با پدر. از میان چتری های سینه کفتری و پایین
تر چشم هایم، از آن سیاهی ها کرور کرور شادمانی می تراود در زلال اشک. و بازو و
ساعد پدر که در آن گوشه ی دلخواه، سر مرا به آیین جادوی عشق جاودانه نگه داشته است.
صلات ظهر بود. سایه ها روی
سنگفرش حیاط کش می آمد. امینه سلطان دنبال سر من گذاشته بود. سایه اش ترسناک درشت
بود و بی شکل. دست هایش تو هوا بلند می شد مثل چنگک تا مرا بگیرد. سوزن مخصوص سوراخ
کردن گوش در دست های عمه جان مطلق آماده بود. مادر با دیگر زاد و رودها آن طرف حوض
به قهقه و مسخره می گفتند که درد ندارد. امینه سلطان اول خودش را انداخت روی من بعد
مرا بغل زد و اشتلم کنان به دامن عمه انداخت. عمه نحیف بود و مقتدر. از غضبش بیشتز
می ترسیدم تا از سوزنش. دل دل می زدم. چشم هایم سیاهی رفت. دنیا از سایه ها و وحشت
ها و قهقه ها انباشته شده بود که پدر سر رسید و بغل گرفت، اشک هایم را سترد و پلک
های مرا در آن گوشه ی دلخواه قرار داد. تا چند سالی بعد که دیگر آن امنیت شادی بخش
در آن عزای مقدٌر گم شد.
اگر دست دهد، پلک نمی زنم تا
از نگاهم بخواند آنچه را که زیر گوشش به نجوا گفته نگفته می گفتم که باید باید باید
سر بسایم میان بازو و ساعد. آن قدر سر بسایم تا بیابم آن گوشه ی دلخواه را به قرار
و سکون. پلک نمی زنم. یادش می آورم آن زمان که دست می داد، سکون تاب بر می داشت
قرار موج می شد موج شبنم بوسه گل گل آتش بود و عشق بازی، بازیِ خفته ی بیدار باید
بود، بود.
اگر دست دهد، در فاصله ای که
سرش را به عقب مایل می کنم و لحظه هایی که بین ما دراز به دراز سایه می کشند و بی
تکلیف می مانند، دیگر سری به سودای گوشه ی دلخواه سر نمی ساید. دست هایمان عاطل و
باطل و دهانمان خشک و سرد چون غارهایی عبوس. در سایه ی این لحظات وانهادگی از نگاهم
خواهد خواند که رنجی عمیق سخت مرا تحریک کرده است به سنگ شدن.
همان وقت که دستش لغزید و
پایش سرید. همان وقت که جلوی چشم هایم همین چشم هایی که دیگر پلک نمی زند و مثل چشم
کلاغ مرده خشکیده است- همان وقت که جلوی چشم هایم...
حالا در فاصله ای که سرش را
به عقب مایل می کنم برایش قصه می گویم.
یکی بود یکی نبود. برهمنی بود
در معبدی سنگی، دست هایش سنگ پلک هایش سنگی.
آداب وداع می گفت. کنارش،
ساقه های ترد رو به آفتاب رها، در دست هایش نیلوفری دهان به غنچه به حالت بوسه
وامانده می گفت: کسی را که ترک می گویی خوب نگاهش کن. اگر لب هایش خارا، رنگ و بوی
خشم و کینه داشت، روی بگردان و برو.
اگر لب ها به حالت بوسه
وامانده باشد، لختی تامل کن. با سرانگشت عصب های صورت را نوازش کن.
در خواب وداعش گو.
برهمنی بود در معبدی سنگی،
دست هایش سنگ، پلک هایش سنگی...