منتخب اشعارآرنه یونسون

 ترجمه از سوئدی: سهراب رحیمی

 

 

 

درباره‌ی آرنه یونسون 

 متولد 1950 در استکهلم. فارغ التحصیل در رشته‌ی کتابداری. شاعر و منتقد حرفه‌ای که با بزرگترین روزنامه‌های کشور همکاری دارد.

رمز شعر آرنه یونسون در فاصله و انکار نهفته است نه در همایش زیبایی. در پشت هر جمله شوری نهفته است که کلمات را به جلو می راند. کلماتی که چون بخار از درون کوره ای جوشان به بیرون پرتاب می شود. هجوم کلمات و بازدمِ شعر، جادوی برنده ی لحظه و رقصی که از تن محصور در قفس تا آنسوی عشق پل می زند. این عشق هرچند زمینی، متمرکز و عینی است اما جاری و فرار نیز هست. ابزار فاصله و فاصله ی ابزار با دقت میکروسکوپی در مقام توضیح شدت و جریان مغناطیسی فضایی رویاوار بر می آیند و در بی خیالی و بی تفاوتی زمان رسوخ می کنند و تلنگری بر دیوار ذهن خواننده می زنند تا او خود را، در چشمه ی سیاه و جادویی ی درد عشق، رها  کند. و این همه ی خوشبختی ی شاعر است.   زیبایی و زشتی مکمل یکدیگرند چرا که زشتی، تایید تداوم زندگی ست و زیبایی، تایید تداوم مرگ. دیالکتیکی جادویی که تصویری و انتزاعی ست و خواننده را به حیرت وامی دارد تا آنجا که در می ماند و طلسم می شود. روزمرگی و فلسفه ، گذشته و حال و آینده، چرخه ای از تصویرهای آبستره بر پرده ی خاکستری ی کاغذ خلق می کنند که رازگونه و خواب زده می نماید.

 

  

 

 

 

 

 

تو از دردها می‌گویی

که معبرهای درازی را در نظر می‌گیرند

از کریستال ها در بدن

ما در تاریکی‌ی زمستان ایستاده ایم

آسمان بالای سرمان غلت می خورد

ستاره‌ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما در یک جشن حضور داریم. کودکمان را روی دشک بر کفِ اتاق گذاشته ایم، او در خواب است به هنگامی که ما در اتاق بغلی مسکن گزیده ایم. آهسته در را باز می کنم و به درون می روم تا او را بنگرم. وقتی که به سمت جایگاهش برمی گردم می بینم چگونه یک شکل، آهسته سرش را از میانِ تاریکی بلند می کند، خیره می شود در من با چشمانِ درشتِ براقش و دم تکان می دهد. سگ.

( مسخِ کودک )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مذاب فوریه، همه‌ی آب، نقره:

این روز مویرگ است.

دیروز سفر کوتاهی داشتیم با اتوبوس، اما

بهرحال تا دوردست ها رفتیم، زیرا ما

هرگز برنگشتیم. برای بازگشتن باید چه کرد

وقتی خیلی دور شده ای

دوستی تلفن کرد

تا در باره ی او صحبت کند: او تقریبا مرده بود

در تعطیلات

چه شکننده است

وقتی سفر کردیم مه برفراز دشت و درخت، غلیظ بود

راه تقریبا محو بود

چون لایه ی نازکی از نقره و سنگهای مذاب

که به زیر ما رانده شد و ناپدید شد

ما خیلی تنها بودیم، اما خیلی هم بدبخت نبودیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سفر آسمانی

رمزش در سبکی ست

سنگین کن خودت را به این خاطر

تا پاره پاره شوی بزودی همه سبز می شوند

درخت بزودی سبز می شود

همه‌ی درختان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می‌گذارم همه چیز از درونم جاری شود دراز کشیده ام لرزان

پوست کنده با دسته‌ی عضله‌ی منظم شده کنار همدیگر

در کنار تو هستم اسیدها ما درهم تنیده می شویم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در کنارم دراز کشیده‌ای سفید چون ملافه‌ی سفیدی

که بر آن استراحت می‌کنی تو هیچ نمی گویی اما اگر تو

صحبت می کردی می توانست صدای اطراف باشد یا آنها

در درون بدرون صدا اما بهرحال با چهره

آنها که نمی‌روند در میان ما می روند اما به  هرحال

همیشه بدون اسم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی‌گذارم هیچ چیزی کنارم بیاید تو مرا لمس می کنی

بر خلاف میلم خودم را نوازش می کنم تو هستی

سفیدترین نانت به تو شبیه است تو نیستی

من تو را می خورم از طریق گشتن به دنبالت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مغازه‌ها باز می‌شوند پارچه ها و لباس‌ها

ژاکت ها شلوارها بر گیره ی کنار پنجره‌ها

برپیاده روها ما اتو می‌کنیم خود را روی آنها

چنانکه ما در افکارمان اتو می کنیم خود را

روی تصویر خود نشان کمبود ما

 

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.