علی عبدالرضایی 

 

 

 

من نمی‌دانم چرا باید گاهی دخالت در اموری کنم که نه ربطی به شعر و شاعری عبدالرضایی دارد و نه ارتباطی با دغدغه‌های سیاست خورد، که هرگز نداشتم، ندارم! با این همه گاهی دستی از پشت ِ شعرهای خوبی که کرده‌ام در می‌آید و یقه می گیرد که هی دیوانه‌گی مگر کوری؟! نمی‌بینی؟ تو مسوول نیستی درست! شاعر که هستی بی بخار!

اغلب با دلیلی به علی اثبات می کنم که نیستم و در می‌گذرم. ولی گاهی که خوابم نمی برد، قدمی درست کرده در چارگوش ِ این اتاق ِ سه در سه، از یکی از همین دیوارهای روبرو می‌پرسم، پس این دوری که دل‌ضربه های بدجوری دارد، برای چیست؟ دقیقا" همین دقایق وادارم می کند که در دستم قلم کنم تا شاید به جریان ِ همگرایی که چند سال ِ پیش مانیفستی بیش نبود و حالا کتابی چند صد صفحه ای است سر و سامانی دهم.

این سال‌ها، ساعات سختی دورِ صفحه‌ی ساعتم چرخید و طی شد. شاید به این دلیل ِ علیل که فرضیاتم چنان به اثبات رسید که انگار دارم همین حالا روایت واقعه بعد از وقوع می‌کنم.

مانیفست همگرایی را که دیگر گراف‌اش تشکیل شده، از کانون گرفته تا هر سخنرانی و گفتگویم با دوستان و دو ماهنامه، فریاد زده بودم اما کو گوش شنوا؟

این روزها ولی برخی پیرانه سَر، شرم در جیب و پُر رویی در زنبیل کرده  هوشمندی تدریس می‌کنند!

شعبانلو به طرزی و دولت چنان وقاحت آباد می‌کند که انگار احدی اندر آبادی نیست. سیمین نیز به دانشوری ِ خود  می‌بالد که بی آل ِ احمد و محمود، در موعود، منتظر مهدی ست!

بالاخره پیکان به سمت ِ بدجوری که سمت ِ دلاّلی ست، طی دارد! حکایت ِ این منورالفکران ِ سالدار، حکایت ِ همین خودروی ملی‌ست. پیکان را می‌گویم! که از بنیاد ویران و هر چه فنّ خرج‌اش کنند دردش دوا نمی‌کند. روزنامه‌ی شرق هم یک کاره دارد چنان اسقاطی از رده خارج می‌کند که بقایایی باقی نمی‌ماند. من مطمئنم! دیگر باید خیال کنم که آدم آمده‌ای آماده‌ی شاعر شدنم، هابیلی دست و بال کنم. با هنگ ِ سالداران که اشهدشان پیشتر نیز قرائت کردم، ربطم کجا دنبال کنم؟

به برخی همگنان‌ام نیز که با تک تیر، شیر مُرده اند، شمشیر نمی‌دهم!

مرا با نسل کار نیست با اصل کارهاست! همانان که آب به آسیاب ِ نشریاتی از سنخ ِ شرق نمی‌ریزند و غرق نمی‌شوند.

اما نه! دروغ چرا؟!

از خیل ِ سالداران، هنوز بی خیال ِ دو ماهر که یکی نامش بماند برای بعد، نبودم! امیدوارم این یکی هم به زودی فال خود بریزد علنی، که خیالم راحتی کند!

مرا با ادبیات که از اسر بیات بود هرگز کاری نبود اما چه کنم که اعتیاد به جُست دارم و از وقتی که در غریب اطراق کردم آنقدر خوانده‌ام که بدانم کاتب ِ اصل کو؟ نخودی کیست؟

درباره ی شاعران ِ در تبعید نیز از ایران که بودم آنقدر می‌دانستم که توانا باشم درین‌باره، درباره کنم که عن‌قریب خواهم کرد  درباره‌ی آنها که اغلب نام ندارند و آنان که نامی کم دارند، وعده‌ی سر خرمن.

گفتم دروغ نمی گویم!

از آن دو شامورایی که یکی‌شان شمشیر غلاف نکرد و نامش بماند برای وقتی که فالش ریخت، اگر بگذریم! دو دیگر، علامه‌ای که دو ده سالی جز درباره‌ی خود به منبر نرفته بود، بود! از کجا باید می‌دانستم حاجی اَفَندی چنین بنگاه بروست که مدام درباره ی بحران ِ رهبری‌ی نقد ِ بی‌ادبی خطبه می خواند! شاید امثال حضرت ِ او بهتر از امثال ِ هرکسی بدانند که عمری کیشّی به فیشّی کرده، انتر به جای بهتر قالب کرده اند!

این واپسین منبرِ معارف و معرفی‌ی تعارفی را همین پایین نشان‌تان خواهم داد اما ای کاش علی‌های دنیا به اندازه‌ی همین علی می دانستند که دلایل این دوغ و دوشآب قاطی کردن چیست؟! و چرا باید حضرت ِ ایشان پنجاه دقیقه اکابر بیاموزاند که در واپسین دقایق تِر بزند؟!

نام ِ او را هم اینک در این آمار ِ دو تایی که باقی بود خط می زنم که بعدی بریزاند! پس بگوشانید!!!

 

نشانی‌ی واپسین منبر:

http://biphome.spray.se/radiohambastegi/farzin/farzin050820.ram

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.