مرا که جُرم ِ دیگری
مرتکب شدهام در
تورات گم نمیکند
نکند!
حالا که میتوانم شبی
دراز را به تختخوابم
دعوت کنم
چرا در زن که مزرعهی
من توی قرآن است
لبی وارد نکنم؟
باید مخ ِیکی که به
این آلبوم عادت دارد
بزنم
جانمی!
درعکس به دام افتادهست
کرم ِ کسی که پشتم
داشت شکلک درمیآورد
به مادرم که میمُردم
برای فسنجانش حسودی
میکرد
به صفیه که با چارده
سالگی از دوری ِ دهات
میآمد و برای اینکه
پولی دست وپا کند تا
حاجیه خانم صداش کنند
همه جا را برق میانداخت
هنوز نمیدانست شبِ
یکی از شنبههایی که
فرداش در رفتیم
دخترش را به طرز ِخون
آلودی خانم کردیم
طفلی عایشهی
حسودی بود که وقتی با
محمد خوابید
پیش از آنکه
دستی درانجیر ببرد
انجیل خواند
واز داستان ِ زنی
دربنی اسرائیل سر
درآورد
که
درقاهره عزرائیل شد
قایق دوشیزهای
بود در نیل
که هر چه پارو
میزد
به موسی که عصایش خدا
پس گرفته بود نمیرسید
نرسد!
تو در وضعی نیستی که
پردهها را کنار بزنی
و از آسمانی حمایت
کنی که خدا را تُف
کرد
تو کارمندی!
کار داری!
چون مادرت کار میکرد
کارمندِ نجیبی بود
که صبح ِ یکی از شنبههای
فروردین روی میز
ِجنابِ رئیس تو را به
دنیا انداخت
و آقات که روی
سجاده شب زنده میکرد
پشتِ هر نماز به خدا
دستور میداد
کاری کند خواهران
ِرسیدهات زودتر از
پلهها پایین بروند
مگر دوستانت که عاشق
ِسینه بندِ آویختهای
بر بالکن ِخانهی یکی
از همسایهها بودند
دربارهی سینههای
آویختهی سایه چیزی
میدانستند؟
سیلی که خانهات را
برد من به تهران
فرستادم
تو از پدر که سردردش
را در سرت جاگذاشت
تنها همین چند تار ِ
مو را به ارث بردی که
وقتی رفت آن هم سفید
شد
حالا که فردا را ازَت
گرفتند چرا به این
ثانیه ظلم نمیکنی؟
دیشب به مردِ کوری که
دنبال ِدیدنش میگشت
دختری که فکر میکرد
نیست
سرکوفت میزد!
گرچه از جنس ِ پوست
کنده صرفن سیب زمینی
بود
اما گاهی رگِ گردن
کلفتی پای شقیقه پیدا
میکرد
که دیگر برای برگش سر
گم نمیکرد
و عشق که باروبندیلش
را بسته بود و در
رفته بود از دلش با
دختری که محکم بسته
بندی شده بود داشت
دوباره برمیگشت که
ناگهان انگشتهاش پرید
و از دکمهی پیراهنی
که قلوهسنگها را
مخفی کرده بود باز
جویی کرد!
زنها جنبِ
آدامس ِ خروسنشانی
که با هم عوض میکردند
توی دادگستری زیر ِ
سیاهی ِ چادر بین ِ
هم دروغ تقسیم میکردند
و مرد که دیگر صبرش
به لب رسیده بود
از دیدن ِ زنی که
داشت دنبال ِ امید می
گشت ناامید شد