شاعر
علی عبدالرضایی

برای شنیدن این
شعربا صدای شاعر این
جا کلیک کنید
با بغض ِ فرو خورده
ای که در حلق مانده
باشد
صدایی که انگ خورده
باشد
و سرودی برای خلق
خوانده باشد می خواند
از کنارش گذشتید و
برنگشتید
جاپای این صدا را در
گلو ریختید
و آخر ِ یک میهمانی ِ
الکلی آنقدر سربالا
رفتید که بالا آوردید
به عنوان ِ کافری در
پیاده روهای تهران
دورش انداختید
که با قمارخانه های
لندن در سوگِ هرچه
باختید بندری بخواند
بنام ِزن باره از
کاباره ای که در حزب
احداث کرد اخراج شد
که در سِمت های ساقی
دوباره باقی بماند
این هم ماست خیار!
نوش!
بطری را که بالا می
برید
به یادم بیاورید
خون من است که می
خورید
جان ِ من است که می
درید
نامی به عنوان این و
آن از من چرا می
برید؟
شروَری در ایران نمی
پاید
کافری به یونان نمی
آید
کفر ِ من دین ِ من
است
پاشنه ی آشیل ِمن زن
است
کسی نمی داند