میغیبتند این
کاغذها
امیرحسین
افراسیابی
ja ja
نشسته، دراز کشیده،
خوابیده
یا
ایستاده
دست
گیره ی در، در دست
ساعت
ها وراجی می کنند
بی آن
که دری ببندند یا
بگشایند
so
what?
نشنیده ای که پیر
ترین، سفید و
سفید
ترین، ناشنیده ترین
فریاد است؟
درست
همان که می شنوم،
یادم می رود
که
سفید تر از هربار
هِی
می پرسد:
کجا؟
کجا؟ کجا؟
چه می
دانم
هم
چنان که نمی دانم
دی
روز ناگهان چه گونه
دی شب شد
که
عصر ِ چارباغ ِ
اصفهان
کنار
ِ رود ِ ماااس قدم می
کرد
قدم
کنان از کنار ِ یک
goede
middag
به
جای ِ پاسخ ِ سلام با
حواس پرتی می گوید:
what?
een
cent voor je
gedachten, meneer
چند
سال ِ بعد می فهمد
یعنی:
فکر ِ
تو ن رو یک سنت می
خرم، آقا
اما
آن روز
از
اصفهان که تقریبن بر
گشته است، می گوید:
منظور
ِ تون رو نمی فهمم
چه می
شنود؟
سه
نقطه، دوتا علامت ِ
تعجب، یک علامت ِ
سؤال
پیرمرد را دیدی؟
از
ایست گاه که بیرون
آمد
بلیط
ِ قطارش هنوز دستش
بود
از ما
پرسید:
هانسی تراموای؟
گفتم:
کجا؟
بیل
می رم
که گفت ما هم رفتیم
بع بع
و بلغور و بله بله لب
بده لب بگیر
شاید
به عشق ِ جایی اون
بالا بالاها
بیلاخ
!
بابل
بلبل زبونی ِ بایبله
کی
اون قصه رو سر ِ هم
کرده؟
این
لاله های ِ لوندند
که
لالمونی لای ِ
لابلاشون قصیده اند
آخ،
جوونا!
جوونا!
شما
با این زبون ِ کج و
کوله تون
تخم و
ترکّه ی جنگین!
هرچند
کم خونی رو هم از ما
به ارث برده این
هروقت
حرف ِ جنگ می شه
دلم
واسه ننه تنگ می شه
آفتاب
لب ِ بون بود
که
خدا منو به ننم داد
حرف ِ
این و اون بود
که از
کجا منو به ننم داد
آفتاب
لب ِ باغ چه
که
خدا ننه رو ببخشه
پناه
گاه ِ زیر ِ پله ها
تاریکی ِ قرمز
قصهی
جن و پری برای ِ دفع
ِ انفجار
و بعد
شاید هم قبل
بابا
که خسته و گرسنه به
خانه آمد
چیزی
برای ِ خوردن نبود
پس
مادر را خورد
که
خسته و گرسنه مرا سه
ماهه آبستن بود
شش
ماه بعد من از ماتحت
ِ بابایم
روی ِ
خشت ِ دنیا افتادم
و
هنوز که هنوز است
دنبال
ِ مادرم دل و روده ی
بابا را تکه پاره می
کنم
ja
ja
در
گوشه و کنار ِ خانه و
ایوان
درست
مثل ِ همین کاغذها
دنبال
ِ باد را پرپر می
کنند
رتردام، ژانویه 2005