عقب‌مانده

علی سطوتی قلعه

 

 

 

ما دست‌های هم را نشمرده بوديم

ماهم را نشمرده بوديم

و نكرده همهمه در هم كرده بوديم

حالا از هم وا می‌شويم

 

 

يك نفر می‌رود بين پاهای لاغرش گريه می‌كند

مراسم دور می‌گيرد

مادرم دست می‌كشد روی خواب من

پيراهنم به صحراهای خصوصی تبعيد می‌شود

اعلام می‌شود

صدای خود را تنها بگذاريد اعتياد می‌كند

فكرهای مديد پديد می‌آيد

حس می‌كنم آشپزخانه‌ی دورتری خواسته‌ام

مادرم اجازه می‌گيرد دراز می‌كشد می‌ميرد

سايه‌اش عقب عقب كرده تا مگر بيفتد در پنج‌های عنكبوتی

از بينی‌ام آويزان می‌ماند

برمی‌گردد روی لگد خوردنم اسلحه می‌كشد

وشعر در همين نقطه به پايان می‌رسد

 

 

 

ای سنگ‌های رحمانی!

طوری جلو رفته‌ام هميشه تا عقب بيفتم از همه

تا ازعقب وارد شوم

قسم می‌خورم چيزی مصرف نكرده باشم

 

 

بادهای موازی!

يك دختر شهرستانی مدام به هم می‌دوزد صفحه‌های تنم را

ودر پيگيری چشم‌هام ضبط می‌كند پلک‌های خاموشم را

چهل و يك دقيقه آرامی‌ام در شب پنج اسفند

دست نمی‌زند به من نمی‌دهد

با من چه كار می‌كند كه عميقش شق سوم بيگاری‌ست

عميقش شق سوم بی‌گاری است 

 

                                                                                    بهار و تابستان ۸۳

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.