به جایِ خودش بودم

سعید احمدزاده اردبیلی

 

 

 

  

 

 

سردی که می آید همین چاقوست شاید

چون معمولن در آن لحظات کلمه ای از کاملن دارای فضایی کاملن حسی ست

و چرا در آن لحظه به پشت دراز می کشید؟!

چون مبادا از این که بی اختیارِ ترس می زدم

اما اگر کس دیگری به جای خودش بودم

او باید به خاطر شنیدن از زیاد طول نمی کشید

ثانین این ها فقط یادآوری ست

او به طرف او رفت به او سلام کرد به او صبح به خیر گفت

او از خواب می پرد

می گوید این است سخن گفتن از لزومی برای حوصله که پریشانی می آورد

ولی اصلن عکس العملی از خود نکرد

در تلفن هایی که همواره در فکر من هم از بین رفت

احتمال می رود که در گوشِ متصل به فضایی حسی

وارد کوچه می شوی                          و چون وارد کوچه می شوی

این جا جمعی و عده ای به خواستگاری اش می آیند

ولی من به فرضِ اگر اجبار نمی توانسته باشد

همین جایی نشسته بود که به محضِ ورودِ هیچ کس          نمی شنود

یا چون به محضِ ورود                        هیچ کس نمی شنود

تمام مسئله محو می شود

در این میان یک راست را محکم تر کرد و ادامه داد

تا این که صدای هم سایه ها درآمد

گفتند سرش تا لحظه ی آخر خواسته از او و خیانت احتمالی اش

لذت ببرد

بدون آن که با اعتراض کسی مواجه شود

اما دست هایت دست بردار نبود

در آنی که نه من بودم

نی من منم نی تو توئی هم من منم هم تو توئی

هم این باد که می آید است

یا مثلن به شکلی که باید می مانده اما نمانده

ولی کارِ او نیست

هنوزِ من همین چاقوست

مثلن قولی که به هم داده بودیم

  

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.