به جای همهی کسهای
کس از دست داده از
دست
فراموش میکنم در این
لحظهی حساس که
منظورم از تقویم سال
پیش نمیتواند از
دلبستگیام به خودم
کم کند تا
برای اولین بار این
تصور کاملن ازبین
برود که نامت را نمی
دانستم تا
کسی در پزشکی قانونی
جسد را شناسایی کند
از
بی شمارِ آدمهایی که
من سعی میکنم از
بیشتر طول بکشد تا
جایی که جا نمیشود
توی خودش هم جا
نمیشود اما
سعی میکند و از به
تمامِ خانه میجهد
چون
پنجره کاملن باز نبود
و
هیچ نشانهای از تعجب
بعد از آوردن هر
دلیلی نبود هنگامی که
با جای سه شنبه روی
خون جای همه چیز عوض
میشود
ولی طولانی در سکوت
به هیچ وجه این طور
نیست که
همه ی ما مجبوریم در
لحظه ای از زندگی مان
بمیریم
یک جا هم نمیگذارم
از من عکس بگیرند
تا جایی باشد که
بتوانم از آن جا بروم
به دنبال آن که بی آن
که دیده شود نگاه
میکند بی آن که
بپرسد
بی آن که از حلقه ای
طنابِ آویخته
میخواهد دست هایش را
این بار با تیغی در
مشت
از فکرِ رفتنش به
تندی به
کوچه ای به
دنبالِ چیزی
که دستهایش که بی
حرکت میان انبوهِ
موهای
سرش
شاید
وکسی که نبود شنیده
بود و بعدها که گفته
بود لبخند
زده بود تحمل
کرده بود
یعنی با آرامش تمام
طول خیابان را طی کرد
یعنی چگونه صدای سوتی
شنیده نشد که ارزشِ
ماندن داشته
باشد چون
بارها تمامِ روز و شب
به مرگِ طبیعی از
خواب میپرم
چون جمهوری اسلامی
ایران به راحتی ثابت
می کند که در را خیلی
محکم می بستی
پس مصاحبه
نمیکنم
اعتراف میکنم
راه که می روم باران
قطع میشود
و
یک دقیقه و چهل و چند
ثانیه بعد کسی درنزده
داخل می شود تا
مطمئن شود که دیروقت
است تا
از نفس بیفتد و
حتا برای لحظهای پیش
از این و بعد از این
فقط نگاه میکنم
به:
او
دیگری که دیگر از آنِ
دیگریست.