هر جا
که همه چیز
فراموش می شود
سعید احمدزاده
اردبیلی
دستی که با چاقو
بالا می رود
تازه داشت به این
نتیجه می رسید که
از لحاظ
رابطه اش با لذت
بردن
علنن با کسی شوخی
ندارد
مثلن زنی که بی
مقدمه اصل موضوع
را توی دهانش
بلند تر می کرد
به شکلی انتزاعی
دست اش در مایعی
غلیظ فرو رفت
و پیش از آن که
برای همیشه جلوی
بغض اش را بگیرد
سردردش هم خوب
شده بود
چه رسد به این که
تلفن هم کرده بود
پس برای عقب
انداختن لحظه ی
نهایی
ساعت ها زیر
باران قدم زد
چون قرار بو هر
چه سریع تر ...
- حالا خواهش می
کنم ... بنشین !
دوباره سعی می
کنم ماجرا را
تحریف کنم
مخصوصن هر جا که
همه چیز فراموش
می شود
یعنی وقتی صدای
آژیر از دور می
آید
فاصله ی راوی از
روایت در حال
اتفاق افتادن است
به خاطر این که
رعایت اصل ماجرا
هیچ ربطی به
زندگی ی خصوصی ی
شما ندارد
اما نمود به ما
بود خاصی ارائه
می دهد
و اگر سلطان قلبم
تو بودی تو بودی
پرسش نابود را در
نیچه می توانید
دنبال کنید
چنان چه اگر نفس
راحتی می کشید
تمام تلاش اش را
به کار می برد تا
به فکر خیانت
نیفتد
ویرگول ،
من با او خیلی
دوست بودم